|
|
|
|
|
خدا رو شکر از نظر روحی حالم بهتره تقریبا یک شب در میون با رژینا جونم حرف میزنم. این پسر گلم هم هی واسه خودش تکون میخوره نمی دونم بقیه ام اینجوریند یا من اینطوری هستم حرکتش مثل ضربه نیست یکجوری وول میخوره وگاهی اوقات اونقدر وحشتناک که من با درد میپرم بالا اگه شما هم اینجوری هستید به من بگید یک عزیزی که خیلی دوستش دارم به من پیشنهاد داد که حتما زیاد باهاش حرف بزن منم هر وقت وقت گیرم بیاد شروع میکنم به حرف زدن البته حرفای ابتدایی مثل مامان جون خوبی ؟ مامان جون بگیر بخواب خیلی زحمت می کشم نه ؟ یک چیز جالب وقتی باهم میریم حموم انگار آب گرم رو دوست داره و واسه خودش توی دلم بازی میکنه حیف که اون تو نمی تونم اسباب بازی بگذارم تا حسابی حال کنه
پنج شنبه هم کمد و دراور رو آوردند اولش یکخورده ناراحت بودم که اطاق نداریم و باید توی اطاق خواب خودمون باشه ولی بعد که دراورش رو گذاشتم و یک طرف اطاق رو خالی کردم درست عین این شد که یک طرف اطاق اطاق پسریه و یک طرف هم مال من و بابی کمد و دراورش هم قشنگه ان شاا... وقتی همه لباساشو چیدم ازش عکس میگیرم کلاسها همچنان ادامه داره هفته پیش توی آسانسور تک وتنها با یکسری جعبه بین طبقه سوم و چهارم گیر کردم نمی دونید چقدر ترسیدم و گریه کردم عین یک بچه گربه رفته بودم لای جعبه ها قایم شده بودم که در آسانسور باز شد از همه وحشتاک تر این بود که وقتی من داشتم باصدای بلند توی آسانسور گریه میکردم استادمون بیرون آسانسور بود . کلا خیلی ترسو شدم وقتی میخوام ازخیابون رد شم کلی صلوات میفرستم این موتوری ها هم که نگو همچین ویراژ میدند قلب آدم وایمیسته . پسر عزیزم فقط 8 هفته دیگه باقی مونده توی این هفته های باقی مونده پسر خوبی باش و سفت به مامانت بچسب تا درست به موقع و کامل به دنیا بیای |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:45 توسط لولی
|
|
||