|
|
|
|
|
این اولین صحبت من با پسرمه سلام عزیز دل مامان خیلی وقته که میخوام باهات صحبت کنم ولی نمیتونم هر وقت خواستم چیزی بگم یا گریه ام گرفته یا نمی دونستم از چی بگم امروز درست 5 ماه از اون روزی که فهمیدم تو تو وجود منی میگذره نمیدونی روزهای اول چقدر خوشحال بودم اونقدر که دائما میخندیدم .
تو یک هدیه از طرف خدایی هدیه ای که تمام عمرم آرزوش رو میکردم . هدیه ای که نمیدونم چه طوری و از کجا اومد فقط مدام میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت چند بار استخاره کردم و هر بار بهتر از قبل اومد از توکل گفته بود منم توکل کردم توکل کردم به همون خدایی که تو رو به من داده و از دل من خبر داره از نگرانیهای من آگاهه و میدونه که چقدر دلواپست هستم . عزیز دلم کوچولوی قشنگم خیلی وقتها وجود تو رو باورم نمیشه یعنی وقتی یک نوزاد میبینم به خودم میگم یعنی تو وجود منم یک همچین چیزی هست . امروز بعد از گذشت 5 ماه بازم به خدا توکل میکنم به خدای مهربونی که هیچ وقت بد بنده هاش رو نمیخواد فقط شاید یک وقتهایی چیزهایی مصلحت هست که ما نمیدونیم امروز راضی به رضای خدا هستم و از خود خدا میخوام که سلامتی تو رو تضمین کنه . خیلی وقتها نگران میشم و به این فکر میکنم که نکنه مامان خوبی برای تو نباشم و توی سختیهای زندگی تحملم کم شه و خدایی نکرده با تو بدرفتاری کنم . میدونم که باید به چیزهای خوب فکر کنم به این که تو روز برزو کپل تر و خوشگل تر میشی با مامانیت بازی میکنی، میپری بغلم ، حمومت میکنم و تو با صابونها لیز میخوری ، میبرمت کنار دریا ، میندازمت تودریا و شنا میکنی ، بزرگ و بزرگتر میشی اونوقت یک پسر آقا و درس خون میشی . عزیزم مامان خیلی دوست داره میخوام حالا که توی دلم هستی برای مامانی و باباییت هم دعا کنی. عزیز دلم هر چقدر که دوست داری از مامانیت بخور که مامانی دربست در اختیار توهه البته میدونی که یک خورده مامانیت از چاقی میترسه پس سعی کن هر چی مامان میخوره تو برداری برای خودت عزیز دلم از اون روز که فهمیدم تو پسری دلم خواست یک اسم مذهبی روت بگذارم دوست دارم تواسمت حتما کلمه علی باشه تا خود حضرت علی حافظ و نگهبانت باشه دوتا اسم انتخاب کردم اول ایلیا که لقب حضرت علیه دوم امیرعلی البته هنوز روی این مسئله با بابایی به توافق نرسیدیم . به حساب من تو 24تا 26 مرداد بدنیا میای ولی اگر یک چند روز زودتر بدنیا بیای مصادف میشه با مبعث اونوقت شاید اسمت رو محمد گذاشتم . راستی میدونی دوسال پیش روز مبعث من وبابایی عروسی کردیم حالا بعد دوسال شاید تو هم همون روز بدنیا بیای . عزیزم بازم خودم و خودت رو به خدا میسپارم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:52 توسط لولی
|
|
||