تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی - افسردگی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

 

روزها از پس هم میگذره ومن خیلی بی حوصله ام یک موقع هایی دلم میخواد زودتر پسری بدنیا بیاد یک موقعایی هم از اومدنش وحشت میکنم البته همیشه به خودم میگم خدا کس بی کسونه و اگه خدا بخواهد پسر من پسر آرومی میشه و مامانشو اذیت نمی کنه.

تا اینجای کار 5 کیلو اضافه وزن دارم که به نسبت ماهم نرماله نه زیاد ه نه کم و همه میگند خیلی معلوم نیست که باردارهستی .

 

نمیدونم احساس من اینجوریه یا بقیه هم مثل من هستند با این که داشتن بچه یکی از بزرگترین رویاهام بود ولی الان احساس ویژه ای ندارم .

همش نگرانم و از خدا میخوام که منو جلوی این بچه شرمنده نکنه البته میدونم که خدای مهربون خیلی بزرگتر از این حرفهاست و در همه حال مصلحت ما رو در نظر میگیره .

 

دلم شدیدا مسافرت میخواد این ایام همش سر کار بودم یا داشتم عید دیدنی میکردم و اصلا استراحت نکردم این چند روز هم سر یک ماجرایی یک خورده رابطه من و خواهرم شکرآب شده از یک طرف دلم نمیخواد یک کاری رو بکنم و از طرف دیگه دلم نمیاد دل کسی رو بشکنم خلاصه حسابی قر و قاطی شدم.

 

اگه کم میام به وبلاگاتون سر بزنم برای اینه که یک خورده بی حوصله ام به بزرگی خودتون ببخشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط لولی  |