|
|
|
|
|
این مطلب رو توی یکی از وبلاگها دیدم خیلی خوشم اومد وقتی خوندمش گریه ام گرفت
كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : " مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ "
خداوند او را نوازش كرد و گفت : " فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . "
كودك با ناراحتي گفت : " وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ "
كودك سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟ "
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند . او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : " خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . " خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : " نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني . " گاهی اوقات قیافه نی نی جلوی نظرم میاد ( البته به شکل جنینی) که داره بهم نگاه میکنه!!! دلم براش میسوزه به خودم میگم یک موجودی هست که بعد ازخدا فقط و فقط به تو نیاز داره براش چی کار میکنی ؟ !!!!!!!!! عزیز دلم حالا که توی بهشتی و هنوز توی این دنیا نیومدی برای این مامان کوچولوت دعا کن تا بتونه برات بهترین کارها رو بکنه . بتونه عشق واقعی رو بهت یاد بده. صبور و باگذشت باشه و اگه نفرتی توی وجودش هست به تو انتقال نده . خدایا به همه مامانها کمک کن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:7 توسط لولی
|
|
||