|
|
|
|
|
سه سال پیشین در چنین روزی من و بابی رفتیم محضر و به عقد هم دراومدیم درست سه سال پیش مصادف با عید غدیر بود از اونجاییکه من همیشه خسته ام روز قبلش به دوستم گفتم وای دارم از خواب میمیرم که دوستم گفت " فردا تعطیله بخواب" گفتم ای بابا فردا ساعت 11 وقت محضر داریم و باید عقد شیم .
داستان عقد ما هم با نمکه من و بابی هر دو کم خونی داشتیم و مرکز بهداشت میگفت باید یک ماه قرص آهن بخورید اگر بازم کم خون بودید میفرستیم برای تست تالاسمی مینور
من مطمئن بودم که تالسمی ندارم چون قبلا آزمایش داده بودم بهشون میگفتم الان بفرستید میگفتند نمیشه !!!!!!!! اگر هم یک ماه صبر میکردیم و قرص آهن میخوردیم به محرم و صفر برمیخوردیم و اتوماتیک مراسم ما دو ماه عقب می افتاد.
از اونجایی که ما خیلی هول بودیم و من اصولا دوست ندارم کاریم عقب بیفته شوهر خواهرم تست تالاسمی رو برامون نوشت و ما رفتیم بیمارستان پارس اونها رو انجام دادیم . بعد که نتیجه منفی رو برای دکتر مرکز بهداشت بردیم بازهم قبول نکرد گفت ما باید خودمون شما رو بفرستیم خدا خیرش بده شوهر خواهرم اومد و با دکتر صحبت کرد و اونم قبول کرد و بدین ترتیب لولی و بابی با سماجت تمام به عقد هم دراومدند . این نشون میده در هر جا باید پارتی داشت و واقعا قوانین ما مسخره است.
سه سال با انواع و اقسام حوادثش گذشت که مهمترین اون یک نی نی 12 هفته ای در وجود منه زمان میگذره البته خیلی هم زود نگذشت برعکس همه من از گذشت زمان خوشحالم چون زمان خیلی چیزها رو حل میکنه علاوه بر اون همراه خودش امید میاره ! امید به روزهای بهتر .
خدایا بابت تمام چیزهایی که بهم دادی شکر !!! بابت بابی با وجود بعضی بداخلاقیهاش و با وجود اینکه بر خلاف خیلی مردها ابراز محبت نمیکنه شکر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:49 توسط لولی
|
|
||