|
|
|
|
|
روز چهارشنبه به همراه بابی رفتیم برای سونوگرافی روز قبلش رفتم از سونوگرافی پرسیدم که وقت میخواد گفت نه منم قبل از سونوگرافی کلی آب خوردم که معطل نشم خدا روز بد نصیبتون نکنه یکساعت معطل شدیم من داشتم میترکیدم هی به خودم گفتم دیونه خوب میامدی اینجا آب میخوردی از یک طرفم دلم نمی آمد برم دستشویی هی میگفتم تحمل میکنم که دیگه نتونستم رفتم دستشویی که بابی اومد دنبالم بیا نوبتت شد !!! منم بدو 2 تا لیوان دیگه آب خوردم رفتم تو و اما در راه برگشت به خونه 3 بار در جاهای مختلف رفتم دستشویی واقعا بد بود اما از نی نی جونم ... الهی قربونش برم اولا بهتون بگم احساسم کاملا درست بود چون آقای دکتر هم اون نمیدونم موس سونوگرافی رو دقیقا سمت راستم میچرخوند و به سمت چپ کاری نداشت گفت نی نی 8 هفته و 3 روزشه که البته من هر چی حساب میکنم میبینم من اون موقع هنوز 8 هفتم تموم نشده بود. قربونش برم صدای قلبشو شنیدیم اون صحنه همیشه یادم میمونه از اون موقع هی با لبخند بهش فکر میکنم ولی خوشم اومد از احساس مادریم که دقیقا سمت راست حسش میکنم و سمت راسته بابی هم اولش گفت برای این یک ذره اینقدر معطل شدیم ولی بعد که اومدیم خونه هی میخندید میگفت قلبش چه تند تند میزد قدرت خدا حالا این یکدونه قلب میشه آدم بزرگ امروزم تولد بابیه میخوام یک کادو از طرف خودم یک کادوهم از طرف نی نیم بهش بدم .
بازم برام دعا کنید من دلم میخواد از این به بعد آخر هر پستم یک دعا بنویسم . خدایا !! به قدرتت و به رحمتت قسمت میدم تا این نی نی کوچولویی که به ما دادی روحفظ کنی همینطور لولی کوچولو رو که لیاقت مامان شدن رو بهش دادی..... این قدرت بهش بده تا از این فرشته کوچولو به درستی حفاظت کنه . اون قلب کوچولو که تند تند داره توی دلم میزنه رو حفظش کن و به رشد و سلامتش کمک کن چون هیچکس غیر ازتو نمیتونه .
خدایا اون چیزهایی که بین خودمو وخودته به خودت میسپرم . پ . ن : بعد از Scan کردن سونوگرافی عکس نی نیم رو میگذارم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:37 توسط لولی
|
|
||