تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

 

خیلی ممنون ار همه دوستای عزیزم که روز مادر رو بهم تبریک گفتند . ان شاا... اونایی که انتظار نی نی دارند نی نی هاشون به سلامتی دنیا بیاند و اونایی که مامان هستند همیشه شاد و سلامت کنار هم باشند .

روز چهارشنبه رفتم دکتر گفت که انقباض داری و باید بیشتر استراحت کنی سه روز بهم استعلاجی داد امروز بعد از سه روز برگشتم .

 

این روزها اصلا حالم خوب  نیست هم از لحاظ روحی و هم جسمی خیلی نفسم تنگ میشه روحیه ام هم که داغونه احساس تنهایی شدید میکنم دلم نمی خواست اینها رو توی وبلاگم بنویسم ولی امروز شدیدا دلم گرفته احساس می کنم منم و یک دنیا تنهایی و یک بچه که از نگهداریش هیچی نمی دونم .

 

این روزها حال مامانم خوب نیست و دوباره نفس تنگی داره متاسفانه به حرف منم گوش نمی کنه تا یکخورده رعایت کنه البته نه تنها خودش رعایت نمی کنه دیگران هم رعایتش رو نمی کنند.

خونه مامانم  خیلی قدیمی شده و نیاز به یک تعمیر اساسی داره البته من از اول با تعمیرش موافق نبودم ونیستم چون فکر می کنم مامانم با توجه به سنش و ناراحتی قلبی که داره اون خونه به دردش نمی خوره و از طرفی اگر هم بخواهد اونجا رو تعمیر کنه تحمل نقاشی و بنایی و ریخت و پاش رو نداره .

 

متاسفانه به هیچکدوم از حرفای من گوش نمیده  چند سال پیش ازش خواستیم اینجارو بفروشه و یک آپارتمان بخره به هیچ عنوان قبول نکرد حالا هم خونه رفته توی طرح شهرداری و دیگه نه مجوز ساخت میده و نه کسی اونحا رو از ما می خره و باید همین جوری بشینیم تا ببینیم  کی شهرداری میخواد اقدام کنه .

دیگه تحمل نفس زدن های مامانم رو نداره وقتی از این پله ها بالا و پایین میره انگار روی قلبم میره با این اوضاع و احوال اصلا نمی تونم روی کمکش حساب کنم یعنی دلم نمیاد اون با این حالش کار کنه خدا رو شکر بابک هم که اصلا اهل کمک کردن نیست .

 

تمام مدت به نگهداری بچه و راههاش فکر می کنم از همه بدتر اعصابم خیلی بهم ریخته است .بهم نگید اینها روی بچه اثر میگذاره چون خودم میدونم

خیلی خسته ام خیلی دلم میخواد چشمام رو ببندم و همه چی درست بشه دلم میخواد همه چی خواب باشه .

 

خیلی برام دعا کنید چون هیچکس جز خدا نمی تونه بهم کمک کنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:51  توسط لولی  | 

خدا رو شکر از نظر روحی حالم بهتره تقریبا یک شب در میون با رژینا جونم حرف میزنم.

این پسر گلم هم هی واسه خودش تکون میخوره نمی دونم بقیه ام اینجوریند یا من اینطوری هستم حرکتش مثل ضربه نیست یکجوری وول میخوره وگاهی اوقات اونقدر وحشتناک که من با درد میپرم بالا

اگه شما هم اینجوری هستید به من بگید

 

یک عزیزی که خیلی دوستش دارم به من پیشنهاد داد که حتما زیاد باهاش حرف بزن منم هر وقت وقت گیرم بیاد شروع میکنم به حرف زدن البته حرفای ابتدایی مثل مامان جون خوبی ؟ مامان جون بگیر بخواب

خیلی زحمت می کشم نه ؟

یک چیز جالب وقتی باهم میریم حموم انگار آب گرم رو دوست داره و واسه خودش توی دلم بازی میکنه حیف که اون تو نمی تونم اسباب بازی بگذارم تا حسابی حال کنه

 

پنج شنبه هم کمد و دراور رو آوردند اولش یکخورده ناراحت بودم که اطاق نداریم و باید توی اطاق خواب خودمون باشه ولی بعد که دراورش رو گذاشتم و یک طرف اطاق رو خالی کردم درست عین این شد که یک طرف اطاق اطاق پسریه و یک طرف هم مال من و بابی کمد و دراورش هم قشنگه ان شاا... وقتی همه لباساشو چیدم ازش عکس میگیرم

 

کلاسها همچنان ادامه داره هفته پیش توی آسانسور تک وتنها با یکسری جعبه بین طبقه سوم و چهارم گیر کردم نمی دونید چقدر ترسیدم و گریه کردم عین یک بچه گربه رفته بودم لای جعبه ها قایم شده بودم که در آسانسور باز شد از همه وحشتاک تر این بود که وقتی من داشتم باصدای بلند توی آسانسور گریه میکردم استادمون بیرون آسانسور بود . حالا امروز دوباره کلاس دارم از خجالت آب میشم بهش نگاه کنم

 

کلا خیلی ترسو شدم وقتی میخوام ازخیابون رد شم کلی صلوات میفرستم این موتوری ها هم که نگو همچین ویراژ میدند قلب آدم وایمیسته .

 

پسر عزیزم فقط 8 هفته دیگه باقی مونده توی این هفته های باقی مونده پسر خوبی باش و سفت به مامانت بچسب تا درست به موقع و کامل به دنیا بیای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:45  توسط لولی  |