تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

 

این روزها نی نی بدجوری تکون میخوره طوریکه احساس میکنم الان از وسط شکمم میپره بیرون درست عین ماهی. 

یک طرف شکمم میره بالا و میاد پایین جالبه که همش هم درست وسط شکم (طولی میگم )سمت چپ میره بالا

به محض اینکه یکخورده غذا میخورم نفسم تنگ میشه طوریکه کلافه میشم و ضربان قلبم میره بالا هوام که حسابی گرم شده شده قوز بالا قوز خیلی دارم غر میزنم نه ؟ خوب چی کار کنم اگه اینجا نگم کجا بگم.

 

این چند روز یکخورده افسرده بودم و بعد از ظهرها گریه ام میگرفت البته بیشترین علتش برای اینه که رژینا عزیزم رفته کانادا و من شدیدا غصه میخورم البته به احتمال زیاد تازایمان من برمیگردند ولی خوب من چی کار کنم دلم تنگول شده از وقتی که هم فهمیدم نی نیم پسمله رژینا رو بیشتر دوست دارم .

 

یک کلاس هم از طرف اداره روزهای یکشنبه و سه شنبه از ساعت 1 تا 5 گذاشتند که من توش هلاک میشم کلاس خیلی گرمه و حدود 6 هفته طول میکشه البته دوره اش 11 جلسه است که ممکنه وسطش یک توقف داشته باشه و اونوقت من دیگه دوره دومش رو نرم چون دقیقا زمان زایمانه

 

توی کلاسم پسری حسابی عصبانی و خسته شده بود مدام به من لگد میزد که پاشو برو بیرون منم میگفتم مادر جون یکخورده تحمل کن بابا من به این کلاس خیلی نیاز دارم کلی توی حقوقم تاثیر داره اونم بدتر عصبانی شد فکر کنم میگفت اینقدر دنبال مال دنیا نباش منم که اصلا دنبال مال دنیا نیستم.  

 

خلاصه اینم از روزگار ما دیگه چیزی به اومدن نی نی نمونده به حساب من 9 هفته دیگه برام دعا کنید تا همه چی به خوبی طی بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط لولی  | 

بلاخره بعد از مدتها رفتیم برای پسر گلم خرید براش کریر و کالسکه و تخت و پارک خريدیم و به امید خدا بعدا براش کمد و دراور هم سفارش میدیم .

 

اين خرید ماهم برای خودش ماجرایی داشت من همش توی فکرم بود که یک کالسکه کوچیک بخرم نمی دونم چی شد که رفتم یک کالسکه نره غول برداشتم شب هم دوراز جون شما مثل سگ پشیمون شدم و فکر میکردم اگه عوضش نکنه من با این نره غول چی کار کنم؟ 

خدا رو شکر فرداش بردیم و عوضش کردیم البته همه اینها داخل کارتون توی انباری مامانمه تا ان شاا.... چند وقت دیگه همشون رو بچینم و ازشون عکس بگیرم .  تخت هم نمیخوام بخرم برای اینکه خونمون کوچیکه و جا نداریم .

 

روز یکشنبه نی نی یکی از دوستام ( ندا )  به دنیا اومد یک آقا پسره ناز اسمش هم هوراد گذاشتند نمی دونید چه نخودچیه   از همین جا تولد آقا هوراد ماه رو به ندا و هومن عزیز تبریک میگم .

 

وقتی ندا رو میدیدم همش به خودم فکر میکردم و تصویر روز زایمان به نظرم میامد و یکخورده ترسیدم

ماشاا... آقا هوراد حسابی شیر میخورد و چشماشم باز باز بود و همه رو تماشا میکرد .

 

از اون روز به بعد همش فکر میکنم یعنی نی نی من چه شکلیه ؟

 

نی نی حسابی داره واسه خودش جولان میده یک موقع هایی احساس میکنم مثل آدم بزرگها به حالتی که خستگی در میکنند و خودشونو کش میدند همین کار رو میکنه و کل دلم یکهو تکون میخوره .

بعضی وقتها هم حرکتش از روی لباس قابل تشخیصه طوریکه قشنگ یک طرف شکمم میره بالا میاد پایین .

باورتون میشه با وجود این همه تکون بازم نمیتونم تصور کنم یک نوزاد واقعی توی شکممه

 

از خدای مهربون میخوام که مواظب من و نی نی باشه و سلامتیمون رو به خودش میسپارم .

 

اینم عکس آقا هوراد

 

هوراد

 

هوراد2

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:29  توسط لولی  |