|
|
|
|
|
خوب ظاهرا سونوگرافی سمیه مامان ایلیا درسته و یک پسر به جرگه پسرهای وبلاگ نویس اضافه شد دیروز رفتیم سونوگرافی البته این همه که از این سونوگرافی تعریف میکردند من نتونستم هیچی از بچم ببینم فقط حدود نیم ساعت آقای دکتر روی شکمم راه رفت و هی سانت کرد ازش پرسیدم بچه چیه ؟ گفت پسر گفتم مطمئنید گفت بله اینم از .....
قبل از رفتن به سونوگرافی دوتا Message آماده کرده بودم "به کس کسونش نمیدم" و "پسر پسر قند عسل" که دومی رو برای دوستام که خیلی منتظر بودند فرستادم. سمیه جون جان خودم بیا یک سونوگرافی بزن دیروز 35000 تومان بابت سونوگرافی پیاده شدم فعلا خواستم بهتون اطلاع بدم نی نی چیه بعدا در یک فرصت مناسب میام یک پست طولانی مینویسم . برام خیلی خیلی دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:53 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه عرض کنم که لباسهایی که تا حالا برای نی نی خریدم همونایی که دوستم از دبی آورده وچون خودشم منتظر نی نیه فعلا توزیع لباسها به این صورت بوده قرارشده اگه نی نی من دخمل بود لباس آبیها رو بدم به اون و لباس صورتی ها رو ازش بگیرم اگرم پسر بود بقیه لباس آبی ها رو ازش بگیرم دیروز رفتم و موهامو کوتاه کردم کوتاه کوتاه!!! آخه من موی کوتاه رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم بهم میاد برای مرداد ماه که نی نی گلم بدنیا میاد میخوام دوباره برم موهامو کوتاه کنم و یک High Light خوشگلم بکنم تا نی نیم برای اولین بار که مامانشو دید ببینه چه مامان خوشگلی داره . از بس که به این فکر میکنم که داره تکون میخوره یا نه ؟ شب خواب دیدم که داره تکون میخوره بعدم خیلی خوشحال شده بودم که بچم یک موجود فوق العاده است و قبل از 4 ماهگی تکون میخوره . بعضی وقتها دلم میخواد حسابی با نی نیم حرف بزنم البته بیشتر وقتهایی که توی تاکسی نشستم چون غیر از اون وقت نمیکنم. به خودم میگم خدا کنه از اون مامانهای با حوصله باشم دوست ندارم بچمو دعوا کنم.
چند روز پیش توی خیابون یک مامان رو دیدم که سر بچه 5-4 سالش جیغ میزد بچه ام های های گریه میکرد بهش میگفت برو دنبال من نیا اونم میترسید آروم آروم دنبالش میامد منم که طاقت ندارم زدم زیر گریه میخواستم به مادرش بگم باهاش اینجوری نکنید که ترسیدم ولی مظلومیتش هنوز توی نظرمه بعدشم هی فکر میکردم نکنه منم عصبانی و دیوونه بشم با بچم اینجوری کنم . به نظر من بچه هر چقدر هم کار بدی کرده باشه نباید وسط خیابون باهاش اینطوری رفتار کرد مگه اینکه مادرش کلافه و عصبی باشه که باز اونهم دلیل قابل توجیهی نیست . الهی مامانی قربونت بره میدونم منم بعضی وقتها آدم خودخواهی میشم و اصلا به تو فکر نمیکنم ولی مطمئنم اگه بدنیا بیای چشمها و صورت معصومت نمیگذاره که من یکخورده هم خودخواه باشم . عزیز دل مامانی تو بزرگترین عشق منی دلم میخواد هر کاری از دستم برمیاد برات بکنم قشنگترین چیزها رو برات بخرم و تا اونجایی که در توانمه عشق و محبت رو یادت بدم.
الهی قربونت برم فقط 5 روز دیگه مونده تا من ببینمت امیدوارم این چند روز هم تند تند بگذره
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:22 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
این مدت سرم خیلی شلوغ بود ولی یاد همتون بودم خیلی ممنون که به من سر میزنید کلاس تموم شد ولی پس لرزه هاش تا الان ادامه داره خدا بقیشو به خیر کنه . سخت منتظرم تا بدونم نی نیم چیه و هر روز از اینکه یک روز دیگه به 21 اسفند نزدیک میشم خوشحالتر میشم نی نی جون قربونت بره مامان وقتی
اومدم سونوگرافی حیا میا رو بگذار کنار و بگذار آقای دکتر ببینه که دخملی یا پسر
کلی کار دارم . توی کتاب خوندم که از این هفته نی نی
کاملا صدای مامان رو میشنوه و توصیه شده بود براش آواز بخونم حالا هر چی من فکر
کردم چی بخونم یادم نیومد لالایی هم بلد نیستم به همین خاطر شروع کردم باهاش حرف
زدن ولی حرفم هم کم آوردم آخرش خندم گرفت گفتم مامان جون دارم چرت و پرت میگم گوش
نکن هنوزم باورم نمیشه توی دلم نی نی دارم
منتظر اولین تکون هاش هستم تا وجود قشنگش رو باور کنم
یکی از دوستام به تازگی زایمان کرده
با اینکه آدم با احساسی نبود ولی
میگفت دوران بارداریم لذت بخش ترین دوران زندگیم بود.ولی چرا من از این احساسهای
فوق العاده ندارم جمعه هم قراره کارگر بیاد خونمون و خونه تکونی کنیم خدا کنه همه چی زود تموم شه این چند وقت خیلی حساس شدم و خیلی زود گریه ام در میاد البته میدونم از عوارض دوران بارداریه ولی خوب دست خودم نیست . خیلی دوست دارم بریم مسافرت خدا کنه برای آخر فرودین بشه بریم آخه عید همه جا شلوغه و هیج جایی نمیچسبه ولی اواخر فروردین هم هوا خوبه هم خلوت تره.
اینم چند تا عکس از وسایل نی نی
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:52 توسط لولی
|
|
||