تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

 

دوستای خوبم سلام به مدت یک هفته من تا ساعت 3 بعد ازظهر دراداره نیستم و به قول شمسی خانم در کلاس شینیون خرسهای قطبی شرکت میکنم البته من به عنوان کمک مربی به یکسری سیبیل کلفت شینیون یاد میدم .

 

اوضاع خودم خوبم روز بروز شکمم داره بزرگتر میشه خیلی دلم میخواد بدونم نی نیم چیه ولی متاسفانه دکتر برام سونوگرافی نداد و قرار شده 20 اسفند دوباره برم . امیدوارم اونموقع بهم سونوگرافی بده .

 

چند روز پیش به بابی گفتم به نظرتو من نسبت به قبل خوشگل تر شدم ؟ اونم گفت آره گفتم میدونی چیه ؟ میگند اگه خوشگل بشی نی نی پسره اونم فوری گفت نه خوب دقت میکنم خیلی زشت شدی.   اونم مثل من دوست داره نی نی دخمل باشه.

 

البته فکر بد نکنیدها من خیلی خیلی دعا میکنم که سالم باشه بعدش دیگه هرچی خدا خواست .

 

نی نی گلم اگه پسملی یک وقت ناراحت نشی مامانی تو رو هر چی باشی دوست داره فقط به امید خدا سالم باشی اینها همش حرفه .

اصلا نمیتونم نی نیم رو تصور کنم فقط وقتی این عکسهای جنینی که توی سایتها هست رو میبینم به نظرم میاد این شکلیه تصویر خاصی از نی نیم ندارم .

 

خدای خوبم سلامتی همه نی نی های تو راه و بقیه نی نی ها رو به تو میسپرم.

 

پ . ن : نگین جون خیلی ممنون که به من همیشه سر میزنی عزیزم وب تو مدتهاست فیلتر شده ومن نمیتونم ببینمش امیدوارم که حالت خوبه خوب باشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:42  توسط لولی  | 

این مطلب رو توی یکی از وبلاگها دیدم خیلی خوشم اومد وقتی خوندمش گریه ام گرفت

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : " مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ "


خداوند پاسخ داد : " از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد كرد . "


اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : " اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . "


خداوند لبخند زد : " فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . "


كودك ادامه داد : " من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ "

خداوند او را نوازش كرد و گفت : " فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . "

 

كودك با ناراحتي گفت : " وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ "
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : " فرشته ات ، دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني . "

 

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟ "
" فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . "


كودك با نگراني ادامه داد : " اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . "
خداوند لبخند زد و گفت : " فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود . "

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : " خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . "

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : " نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني . "

 گاهی اوقات قیافه نی نی جلوی نظرم میاد ( البته به شکل جنینی)  که داره بهم نگاه میکنه!!! دلم براش میسوزه به خودم میگم یک موجودی هست که بعد ازخدا فقط و فقط به تو نیاز داره براش چی کار میکنی ؟ !!!!!!!!!

عزیز دلم حالا که توی بهشتی و هنوز توی این دنیا نیومدی برای این مامان کوچولوت دعا کن تا بتونه برات بهترین کارها رو بکنه .  بتونه عشق واقعی رو بهت یاد بده.

 صبور و باگذشت باشه و اگه نفرتی توی وجودش هست به تو انتقال نده .

خدایا به همه مامانها کمک کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:7  توسط لولی  | 

 

سه سال پیشین در چنین روزی من و بابی رفتیم محضر و به عقد هم دراومدیم درست سه سال پیش مصادف با عید غدیر بود از اونجاییکه من همیشه خسته ام روز قبلش به دوستم گفتم وای دارم از خواب میمیرم که دوستم گفت " فردا تعطیله بخواب"  گفتم ای بابا فردا ساعت 11 وقت محضر داریم و باید عقد شیم .

 

داستان عقد ما هم با نمکه من و بابی هر دو کم خونی داشتیم و مرکز بهداشت میگفت باید یک ماه قرص آهن بخورید اگر بازم کم خون بودید میفرستیم برای تست تالاسمی مینور 

 

من مطمئن بودم که تالسمی ندارم چون قبلا آزمایش داده بودم بهشون میگفتم  الان بفرستید میگفتند نمیشه !!!!!!!!  

اگر هم یک ماه صبر میکردیم و قرص آهن میخوردیم به محرم و صفر برمیخوردیم و اتوماتیک مراسم ما دو ماه عقب می افتاد.

 

از اونجایی که ما خیلی هول بودیم و من اصولا دوست ندارم کاریم عقب بیفته شوهر خواهرم تست تالاسمی رو برامون نوشت و ما رفتیم بیمارستان پارس اونها رو انجام دادیم .

بعد که نتیجه منفی رو برای دکتر مرکز بهداشت بردیم بازهم قبول نکرد گفت ما باید خودمون شما رو بفرستیم که من داشتم از عصبانیت میترکیدم

خدا خیرش بده شوهر خواهرم اومد و با دکتر صحبت کرد و اونم قبول کرد و بدین ترتیب لولی و بابی با سماجت تمام به عقد هم دراومدند .

این نشون میده در هر جا باید پارتی داشت و واقعا قوانین ما مسخره است.  

 

سه سال با انواع و اقسام حوادثش گذشت که مهمترین اون یک نی نی 12 هفته ای در وجود منه زمان میگذره البته خیلی هم زود نگذشت برعکس همه من از گذشت زمان خوشحالم چون زمان خیلی چیزها رو حل میکنه علاوه بر اون همراه خودش امید میاره !  امید به روزهای بهتر .

 

خدایا بابت تمام چیزهایی که بهم دادی شکر !!!

بابت بابی با وجود بعضی بداخلاقیهاش و با وجود اینکه بر خلاف خیلی مردها ابراز محبت نمیکنه شکر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:49  توسط لولی  | 

 

این چندروز حسابی سرم شلوغ بود این محیطهای اداری چقدر مسخره اند واقعا خسته ام صبحها که  میخوام بیام سر  کار انگاری میخواند عذابم بدند تنها امیدم وبلاگها بود که اونم چون سرم خیلی شلوغ شده خیلی نمیتونم سر بزنم .

روزها از پس هم میاند و من شماره هر روز رو دارم هم دوست دارم زودتر تموم شه هم نه !!!!!!! چون از بعدش میترسم .

 

خیلی دلم مسافرت میخواد ولی خوب نمیتونیم بریم روزها همش کار و شبهام کار خونه  از اول این هفته شروع کردم به آشپزی کردن حدود 2 ماهی بود که آشپزی نکرده بودم دیشب هم جاتون خالی یک قرمه سبزی درست کردم که در شرف سوختن بود .

 

امتحانهای بابی هم تموم شد و فقط پروژه اش مونده که اونم فکر کنم تا آخر اسفند باید تحویل بده و درس پدر کوچک هم تموم میشه .

 

در مورد نی نی بگم وقتی به پهلوی راست میخوابم بعد از چند دقیقه احساس سنگینی توی سمت راست میکنم و وقتی طاق باز میخوابم روی وسط شکمم همین احساس رو میکنم منم که عادت دارم به صورت نیمه دمر بخوابم و غیر از اون نمیتونم بخوابم واصلا اگه درPosition  غیر از اون باشم بعد از چند دقیقه به همان حالت برمیگردم حالا نمیدونم برای نی نی ضرر داره یا نه ؟ من چیکار کنم خوب خودش میشه .

 

یکی از دوستای صمیمیم برای چند روز رفته دبی بهش پول دادم تا برای نی نیم چند دست لباس بیاره گفتم " یک کاپشن یک چند تا سرهمی و کفش و جوراب بخره" قربونش برم دلم میخواد کم کم لباساش کامل بشه البته لباسهای اصلی رو گذاشتم وقتی که معلوم شد دخمل یا پسر

خونمون هم کوچیکه و ما فقط یک اطاق خواب داریم البته خدا رو شکر اطاق ما بزرگه فکر کنم براش تخت نخرم و فعلا یک گهواره و یک کمد بخرم تا ببینیم چی میشه .

 

بازم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط لولی  | 

 

امروز دوتا خبر شنیدیم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اول از همه بدنیا اومدن آوای عزیز دخمل خوشگل خانم وآقای همسر دوم خبر بارداری یکی از دوستام به نام مریم.

 

آقای همسر اونقدر قشنگ از احساسش نسبت به همسرش نوشته بود که گریه ام گرفت "چهره معصومی که درخواست کمک میکرد و من چقدر این چهره رو دوست داشتم و نمیدونستم "  و پس از اون اضطراب آوا کوچولوی ناز بدنیا اومد .

خوش اومدی امیدوارم قدم پر خیری برای مامان و بابای گلت داشته باشی و سالیان سال زیر سایشون سلامت و شاد باشی .

 

اما مریم همکار عزیزمون که اوایل امسال پسر قشنگش کسری رو بعد از چند سال بیماری از دست داد و همه مارو غمگین کرد و اصلا فکر نمیکرد که دوباره بچه دار بشه.

حالا میفهمم که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیگذاره درست چند روز قبل به کسری عزیز فکر میکردم که آیا اون دنیا برای مادرش دعا میکنه ؟ دلش برای مامانش تنگ شده ؟ خدا به خاطر این همه زجری که این مادر کشیده بهش کمک میکنه ؟

 

امروز یکبار دیگه فهمیدم که رحمت و عظمت و لطف خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که ما فکر میکنیم اردیبهشت ماه که کسری رفت فکر میکردم برای مریم همه چیز تموم شده است از خدا میپرسیدم بعد از 4 سال تلاش چرا باید امید یک مادر ناامید بشه؟  چرا اون دست گل پرپر شد ؟ چرا ؟.....

 

هنوز هم نمیتونم جواب اون سوالها رو بدم فقط فهمیدم که خدا حواسش به همه ما هست حالا دیگه نظرم عوض شد تا دیروز فکر میکردم بدنیا آوردن بچه در سن بالا کار درستی نیست ولی حالا میفهمم که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست اونی که بخواد بده میده و هر وقت بخواد نمیده مرگ وتولد دست خودشه . درد و درمان ، امید و نا امیدی همه و همه دست خودشه .

ما فقط یک بازیگریم بازیگرایی که باید کاری که بهمون سپردند رو به خوبی انجام بدیم و اون جاهاییش که دیگه به ما مربوط نیست رو به خودش بسپاریم.

 

خدای من خدای مهربون حالا که دل مریم ما رو شاد کردی به لطف ورحمتت قسمت میدم تا همه اونایی که دلشون نی نی میخواد رو مورد لطف قرار بدی و دلشونو شاد کنی .

 

خدای مهربونم سلامتی و خوشبختی همه نی نی های تو راه و همه نی نی های متولد شده رو به خودت میسپارم .

 

خدایا میدونم هیج وقت ما رو تنها نمیگذاری ولی نشونیهات رو همیشه واضح نشون بده تا یادمون نره که همه چی دست توست و تو بیشتر از اونی که ما فکر میکنیم مهربونی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط لولی  | 

سلام خدمت همه دوستان عزیز این روزها کار اداره خیلی زیاد شده منم تا چند وقت دیگه باید برم مرخصی پس باید تند تند کارامو تموم کنم .

دیروز رفتم شهروند و چند تا لباس واسه نی نی گلم خریدم یکدونه از این 18 تیکه ها، یک سرویس حوله ، یک سرهمی خوشگل. میخواستم چند تا سرهمی گوگولی دیگه هم بخرم که موکول کردم به زمانی که جنسیتش معلوم شد .

 

الهی قربونش برم این شکمم داره روز بروز بزرگتر میشه تا اینجای کار 3 کیلو وزنم اضافه شده خدا تا آخرشو بخیر کنه .دلم گاهی اوقات خیلی ورم میکنه اون طوری که احساس میکنم الان میترکه هر شب مجبورم عرق نعنا بخورم تا یک کم نفخ معده ام خوب بشه .

جدیدا از شیرینی و بستنی خوشم اومده البته خدا رو شکر نسبت به غذا از اول عمرم ویار داشتم و اشتهام کاملا خوب بود الان هم که بهانه خوبی دارم هی میگم دلم اینو میخواد اونو میخواد.

 

از احساسم بگم البته دعوام نکنید ها !!!.....

گاهی اوقات فکر میکنم نکنه اشتباه کردم!!!!  توی دنیای  امروز ما که هیچی سر و صاحب نداره آیا داشتن بچه کار درستیه ؟  با این وضع اقتصادی و مشکلات اجتماعی کار درستیه ؟ ...

بهتون گفته بودم از بچگی عاشق بچه دار شدن بودم ولی یک خورده که بزرگتر شدم به این فکر میکردم که در این اوضاع بچه دارشدن کار درستی نیست .!!!!!!!

 

هنوز هم از بزرگ کردن و نگهداری بچه وحشت دارم و فکر میکنم از پسش بر نمیام آخه من آدم بی دست و پایی هستم خصوصا اگه چند تا کارم با هم قاطی شه به قول یکی از بهترین دوستام که خیلی دوستش دارم مدیریت بحرانم خیلی ضعیفه !!!!!!!!!

 

گاهی اوقات میگم وا لولی یعنی توی اون شکمت واقعا بچه است ؟  باورم نمیشه!!!! تمام دوستامم همین رو میگند و باورشون نمیشه من نی نی دارم .

 

ولی با تموم این حرفهایی که گفتم گاهی اوقات خیلی خیلی دوستش دارم حتی از تصورش لذت میبرم یک شبم خوابشو دیدم یک دخمل سفید و تپل بود در حد یک بچه  6 ماهه !!!!!!  وای گرد گرد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط لولی  | 

 

خدا رو شکر اوضاع زندگی آرومه بابی 2 تا امتحانه دیگه داره  وبعد پروژه اش رو باید آماده کنه ودرسش تموم میشه این روزها خیلی مشغول درس خوندنه منم از وقتی نی نی دار شدم نسبت به بعضی مسائل بی تفاوت و نسبت به یکسری دیگه خیلی حساس شدم .

 

هنوز دکتر خوب و مطمئن که توی یکی از بیمارستانهای کسری ، پارس ، مهراد يا خاتم الانبیا باشه پیدا نکردم و از این جهت یکخورده نگرانم .

 

حال نی نی خوبه خودم هم خدا رو شکر بزنم به تخته حالت تهوعم تموم شده ولی هنوز خیلی خسته و بی حوصله ام و حوصله کارهای خونه خصوصا آشپزی رو ندارم  چند روز هم هستش که پهلوی سمت راستم درد میگیره فکر کنم نی نی داره میره توی پهلوی راستم .

 

 توی کتاب تولدهای جادویی نوشته :

زني كه مي خواهد باردار شود انتخاب شده است تا بدنش به مجرايي براي انتقال

ربوبيت به جهان مادي تبديل شود.

تخمك گذاري از قوانين طبيعت است اما بارداري قانوني است الهي

                                                                                  ادگار سايس

  

آهنگ انتظار امید رو گوش دادید؟  من هر وقت گوش میدم گریه ام میگیره .

"بسه بسه دیگه انتظار " به خودم میگم یعنی خدای مهربون خواسته انتظار من هم کم کم تموم شه و بتونم بهترین حس رو تجربه کنم .

 

خدای مهربونم !!!! ای خدایی که همیشه پیش مایی حتی اون زمونهایی که خسته هستیم و از همه چی بریدیم بازم به ما با لطف نگاه میکنی و فراموشمون نمیکنی .

 

خدای مهربونم !!! ای قدرت مطلق که تولد و زندگی رو در طبیعت آفریدی به من این لطف رو بکن تا یکی از بهترین تولد ها رو داشته باشم .

 

خدای مهربونم !!!! حالا که منو مورد لطف خودت قراردادی و بدن حقیرم رو لایق نگهداری بخشی از روح  خودت دونستی خودت از این بنده کوچیک و اون فرشته کوچولو نگهداری کن .

 

خدایا !!!!! برای بار هزارم میگم تمام نگرانیهام رو به تو میسپرم هر چند که هر روز و هر ساعت بهشون فکر میکنم ولی خودت از ناآگاهی من خبرداری پس بازم این بنده کوچیک رو مورد لطفت قرار بده  .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:15  توسط لولی  |