تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

از شمسی خانم یاد گرفتم که بدین ترتیب از موضوعات مختلف بنویسم .

 

من و نی نی گولو

 

گاهی اوقات اینقدر احساساتم فوران میکنه که هی قربونش میرم گاهی اوقات هم متعجب بهش فکر میکنم و به خودم میگم یعنی واقعا توی دلم نی نی هست!!!!!!!!.

 

شکمم و .... بزرگ شده  گاهی اوقات از دیدن بزرگ شدنش خنده ام میگیره خصوصا وقتی از توی کتاب مراحل رشدشو میخونم الهی قربونش برم بچم خیلی شکموهه از الان داره مقدمات رو فراهم میکنه ای فضول بی ادب .

 

مشکلات رفت و آمد

 

خدایا این مردها چقدر بی ملاحظه اند الان چند وقته موقع سوار شدن تاکسی همش دلم شور میزنه که نکنه یک مرد خودشو بچسبونه به من وقتی میاند بشینند خودشونم Relax انگار نه انگار منم هی خودمو لوله میکنم اونقدر که فکر کنم جای فقط یک جوجه باشه  گاهی اوقات هم به خواب میرند و دیگه میشه در حالت در آغوشم آرام بگیر!!!!  منم بیشتر خودمو جمع میکنم تا قد یک لایه کاغذ !!!!! پیاده هم که میشم به همون حالت جمع میمونم عجب ملتی داریم ما !!!!!!!!

 

خوش به حالت شمسی خانم با عباس آقا میری سر کار حداقل میدونی فقط عباس آقا خودشو بهت میچسبونه .

 

تولد بابی

 

برای تولد بابی یک عطر از طرف خودم و یک تی شرت خوشگل از طرف نی نی کادو خریدم یک کارت هم گرفتم که عکس یک نی نی روش بود توش نوشتم "بابایی تولدت مبارک" و گذاشتم روی میز توالت آخه اون شب نبودش و ساعت 5 صبح رسید و همون موقع دیده بود بعدش زنگ زد اداره و تشکر کرد البته خیلی اهل ابراز محبت نیست .  ولی بعدش که رفتم خونه بهش گفتم کارت تبریک رو دیدی گفت آره وهی لبخند میزد .

 

پست شمسی جون

 

باور کنید هیج چیز مهمی نیست من البته نمیتونم بگم چون شاید خودش دوست نداشته باشه ولی هیچ خبر مهمی نیست این شمسی خانم شیطونی میکنه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:44  توسط لولی  | 

 

روز چهارشنبه به همراه بابی رفتیم برای سونوگرافی روز قبلش رفتم از سونوگرافی پرسیدم که وقت میخواد گفت نه منم قبل از سونوگرافی کلی آب خوردم که معطل نشم خدا روز بد نصیبتون نکنه یکساعت معطل شدیم من داشتم میترکیدم هی به خودم گفتم دیونه خوب میامدی اینجا آب میخوردی از یک طرفم دلم نمی آمد برم دستشویی

هی میگفتم تحمل میکنم که دیگه نتونستم رفتم دستشویی که بابی اومد دنبالم بیا نوبتت شد !!! منم بدو 2 تا لیوان دیگه آب خوردم رفتم تو و اما در راه برگشت به خونه 3 بار در جاهای مختلف رفتم دستشویی واقعا بد بود

 

اما از نی نی جونم ...  الهی قربونش برم اولا بهتون بگم احساسم کاملا درست بود چون آقای دکتر هم اون نمیدونم موس سونوگرافی رو دقیقا سمت راستم میچرخوند و به سمت چپ کاری نداشت گفت نی نی 8 هفته و 3 روزشه  که البته من هر چی حساب میکنم  میبینم من اون موقع هنوز 8 هفتم تموم نشده بود. یا ما شاا... رشد بچم زیاده یا اون اشتباه کرده در هر صورت به محاسبه من  امروز 8 هفته و 1 روزمه.  

 

قربونش برم صدای قلبشو شنیدیم پرسیدم دست و پاش جوونه زده گفت آره ولی قابل تشخیص نیست بیا قلبشو ببین دیدم عین این کارتونها یک تیکه وسط جنین داشت تند تند میزد احساس میکردم یک قلب کوچولو درست شکل قلب (حالا بهم نخندیدا ) تند تند میرفت بالا میامد پایین     مثل قلب یک جوجه کوچولو     

اون صحنه همیشه یادم میمونه از اون موقع هی با لبخند بهش فکر میکنم

ولی خوشم اومد از احساس مادریم که دقیقا سمت راست حسش میکنم و سمت راسته

 

بابی هم اولش گفت برای این یک ذره اینقدر معطل شدیم ولی بعد که اومدیم خونه هی میخندید میگفت قلبش چه تند تند میزد قدرت خدا حالا این یکدونه قلب میشه آدم بزرگ

امروزم تولد بابیه میخوام یک کادو از طرف خودم یک کادوهم از طرف نی نیم بهش بدم .

 

بازم برام دعا کنید من دلم میخواد از این به بعد آخر هر پستم یک دعا بنویسم .

 

خدایا !! به قدرتت و به رحمتت قسمت میدم تا این نی نی کوچولویی که به ما دادی روحفظ کنی همینطور لولی کوچولو رو که لیاقت مامان شدن رو بهش دادی.....

این قدرت بهش بده تا از این فرشته کوچولو به درستی حفاظت کنه .  اون قلب کوچولو که تند تند داره توی دلم میزنه رو حفظش کن و به رشد و سلامتش کمک کن چون هیچکس غیر ازتو نمیتونه .

 

خدایا اون چیزهایی که بین خودمو وخودته به خودت میسپرم .

 

پ . ن : بعد از Scan  کردن  سونوگرافی عکس نی نیم رو میگذارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:37  توسط لولی  | 

 

این چند روز حالم اصلا خوب نیست یعنی شدیدا حالت تهوع دارم تقریبا یک هفته است و دائما همراهمه از بوی همه چی بدم میاد!!!  نسبت به بو ها حساس شدم حتی حس میکنم بابی بو میده هی بهش میگم برو حموم!!!!!   از خونمون بدم میاد احساس میکنم یک بوی خاصی میده شایدم بوی شومینه باشه   یکخورده عصبی هستم حوصله هیچ کاری ندارم شدیدا دلم میخواد بخوابم ولی خوب نمیشه باید بیام سر کار خلاصه حالم خوب نیست.

 البته میدونم اینها همه علائم دوران بارداریه نشون میده همچین نی نی با ادبی هم ندارم

 

جای همگی دوستان خالی روز جمعه خیلی از بچه ها رو دیدم هر چند که خیلیها رو نمیشناختم.

نی نی های زیادی اومدند که یکهو هم زمان شروع کردند به گریه کردن و شیطونی از اون روز به خودم میگم ای لولی بیچاره فکر میکنی مثل این مامانها عرضه داشته باشی!!!!!!!! نکنه زود کلافه بشی.

 

بگذریم از جمعه تا حالا بدجوری صورت ارغوان ( دخمل خوشگل نازمنگولا ) در نظرم مونده یک لبخند قشنگ با یک صورت آروم و با چشمایی معصوم و شیطون دیشب هم موقع خواب به لبخندش فکر میکردم یعنی نی نی منم به این نازی میشه؟  

 

راستی یک سوال شما هم نی نیتون رو به این زودی احساس میکردید ؟ من دائما حس میکنم نی نی سمت راستمه یعنی احساس میکنم یک چیزی سمت راستمه و یک موقع هایی هم سمت راستم درد میگیره حالا نمیدونم فکر میکنم یا واقعا این طوریه

 

دوست عزیزم شیده اولین کادو رو برای نی نیم خریده یک جوجه خوشگل  دیشب هم خواهرم (مامان رژینا ) یک دست لباس با یک کفش قرمز براش خریده بود رژینا تا دید گفت بازش کن وقتی من گفتم مال نی نیه و برای تو کوچیکه رفت چسبید به مامانش گفت مامان کفش بخر الهی قربونش برم خیلی نازه فکر کنم برای بدنیا اومدن نی نی نباشند .

 

برام دعا کنید هم برای خودم هم برای نی نیم امیدوارم که همه چی به خوبی طی بشه میدونم هر شیرینی یک سختیهایی هم داره و گرنه مزه نمیده  با این حال دعا میکنم که خدا به من و نی نیم کمک کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 10:2  توسط لولی  | 

 

سلام بر همه دوستان راستش این جند روز استراحت باعث شد که من از بازی یلدا جا بمونم ولی خودم از این بازی خوشم اومد و رفتم خصوصیات بقیه دوستان رو خوندم به درخواست شمسی جون منم 5 تا از خصوصیاتمو مینویسم :

1-     با اینکه خیلی ها به من میگند آدم مهربونی هستم ولی به نظر خودم نیستم !!!!!!! من خیلی زود از دست کسی خصوصا صمیمی ترین دوستام ناراحت میشم و نمیدونم چه حکمتییه که در اون لحظه تمام خوبیهاشون یادم میره و از ته دل دیگه دوستشون ندارم البته این ماجرا زود تموم میشه چون یا اونها یا خودم میریم در رابطه با اون موضوع صحبت میکنیم ولی تا زمانی که حل نشده من عین خون آشام عصبانیم وبه زمین و زمان فحش میدم اگرم زورم نرسه میشینم گریه میکنم  ولی خاطره اش زود یادم میره تا زمانی که دوباره یک اتفاقی بیفته اونوقت عین ضبط  تمام حوادث رو میزنم عقب

 

2-     یک خورده آدم حسودی هستم خصوصا نسبت به کسانی که دوستشون دارم از بابی گرفته تا دوستام دوست ندارم آدمهای دیگه با اونایی که صمیمی هستم به اندازه من صمیمی شند.

 

3-     قبل از اینکه با بابی آشنا بشم عاشق یک نفر دیگه بودم که خوب به علتهای مختلف رابطمون بهم خورد ولی هنوز بهش فکرمیکنم و اگه توی خیابون آدمایی که شبیه به اون باشند رو ببینم بربر وامیستم نگاشون میکنم دلم میخواد یک روزی توی خیابون ببینمش یک بلوز خوشگل هم برام خریده بود که هنوز دارمش و بعضی وقتها تنم میکنم .

 

4-     از 18 سالگی عاشق این بودم که شوهر کنم با اینکه درسم خوب بود ولی شوهر کردنو خیلی دوست داشتم و توی دانشگاه سروگوشم میجنبید ولی حیف هیچکس اون زمونها عاشقم نشد و منو نگرفت.

 

5-     از بچگی عاشق بچه دارشدن بود و توی عوالم بچگی همیشه  بالش یا چادرمیبستم به دلم  دوست داشتم 3 تا بچه داشته باشم ( 2 تا دختر 1 پسر ) اسماشونم انتخاب کرده بودم  البته این تا زمان راهنماییم بود بعدا دلم 1 دونه بچه میخواست .

      ولی حالا که نی نی دار شدم خودخواه شدم دلم نمیخواد گنده بشم یکجورایی میترسم هم از الانش هم از بعدش به خودم میگم عجب غلطی کردم من که عرضه ندارم برای چی بیشتر مواظب نبودم بیشتر ازهمه از اضافه وزن زیاد میترسم از اینکه قلمبه بشم و بعدش در آستانه ترکیدن باشم .

 

۶-     با اینکه 5 تاش تموم شد ولی یک چیز دیگه هم اضافه کنم!!!! با اینکه ژولی خواهر دوقلومه ولی اون از من خیلی مهربونتره و خیلی بیشتر به من محبت میکنه من همیشه میگم ازاینکه دوقلوییم راضی نیستم ولی اون میگه خیلی راضیه  از بچگی تا حالا هم بطور متوسط هفته ای 2 – 3 بار با هم دعوامون میشه که اکثر اوقات تقصیر منه.

 

خیلی خودخواهم نه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:4  توسط لولی  | 

 

سلام بر همه دوستان عزیز

دوباره لولی برگشت البته با 2 کیلو اضافه وزن این مدت هی خوردم هی خوابیدم خدارو شکر الان حالم خوبه ماجرا از این قرار بود که شب جمعه من با درد شدید از خواب بیدار شدم با سرعت رفتیم بیمارستان بعدشم دکترم اومد و سونو گرافی کرد گفت خداروشکر نی نی حالش خوبه ولی به خاطر درد شدید خطر سقط هست بهتره یک شب بیمارستان بخوابی ماهم مجبور شدیم یک شب بخوابیم البته حالم کاملا خوب بود ولی امان از اون یک شب تا صبح نخوابیدم حالا اونایی که منتظر نی نی هستند نترسند ساعت حدود 2 شب بود که یک خانم رو آوردند که تازه سه زارین کرده بود بنده خدا فشارش خیلی بالا رفته بود و مجبور شده بودند ساعت یک شب نی نی رو بدنیا بیارند ولی بعد از عمل خونریزی و درد شدید داشت و تا صبح ناله و فریاد کرد که من داشتم از ترس میمردم هر چی هم میگفت نی نی رو میخوام ببینم نی نی شو نشون نمیدادند میگفتند صبح میاریمش منم دلم شور میزد نکنه نی نیش چیزیشه نشونش نمیدند خلاصه تا فردا ساعت 12 هم نی نی رو نیاوردند من داشتم مرخص میشدم که نی نی اومد  نمیدونید چه دخمل خوشگلی بود سفید و تپل با لپهای قرمز و لبهای قرمز چشماشم باز بود وای واقعا خوردنی بود طفلکی مامانش هنوز رمق نداشت ولی خاله نی نی خیلی وارد بود به زور به نی نی شیر داد بعد که شیر خورد دور دهنش شیرها خشک شده بود نمیدونید چقدر ناز بود به اونهمه درد می ارزید فقط من وقتی اومدم یکخورده افسرده شده بودم که میدونم مال دوران حاملگی و بیمارستان بود دکتر هم بهم آمپول پروژسترون داد که تا یک هفته بزنم و استراحت کنم.

این مدت هم بد نبود یکخورده حوصلم سر میرفت ولی قسمت خوابش خوب بود تقریبا روزی 12 تا 13 ساعت خواب بودم آی حال میداد.

ازهمتون ممنون که نگران من بودید و بازم تشکر که برام دعا کردید دوستان پرسیده بودند نی نی چند وقتشه فکر کنم الان توی هفته هفتم هستم برای 20 دی سونوگرافی دارم تا صدای قلب بچه رو بشنویم راستی اون دفعه که سونوگرافی کردم فهمیدیم نی نی یکدونه است و دوقلو نیست

بازم ممنون و برام دعا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 10:41  توسط لولی  | 

دوستان عزیز سلام من یک ۱۰ روز باید استراحت بکنم البته اگه حالم خوب بود شنبه میام سر کار دلم نیومد خودم بهتون خبر ندم برای همین اومدم کافی نت تا بهتون اطلاع بدم هر چند که شمسی خانم عزیز این زحمت رو کشیده بود .

پرپری جون عصبانی نشی من اومدم بیرون حالم خوبه خوبه الان آمپولمو زدم بعد یواشکی اومدم کافی نت

خیلی دوستون دارم برای من و نی نیم دعا کنید

 شمسی جون و بقیه دوستان اومدم براتون کامنت بگذارم این کامپوتر کافی نته داقونه ( داغونه ) از روی یک صفحه صفحه دیگه ای رو باز نمیکنه

 بازم از همتون ممنون قربون شما

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 16:37  توسط لولی  |