تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

 

دیشب یک تفعل به حافظ زدم ببینید چی اومد  :

 

      اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش

                                     که تبلیس و حیل دیو مسلمان نشود

     عشق میورزم و امید که این فن شریف

                                   چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

 

حالا هر وقت فکرهای منفی سراغم میاد یاد اون آیه میفتم که نوشته بود خدا شما رو میترساند ولی در نهایت آنان که امید دارند و خدا را میخوانند به ساحل نجات میرساند این شعر هم که دیگه تایید اون بود.

 

خدا رو شکر حالم خوبه خوبه حالت تهوع هم نداره البته فکر میکنم این چیزها ارثی باشه چون هم مامانم هم خواهرم هیچ کدوم این حالت رو نداشتند منم فقط یک روز داشتم تا ببینم بعدا نی نی گلم چی کار میکنه ؟

از دیشب شروع کردم کتاب تولدهای جادویی رو میخونم خیلی جالب نوشته میگه روحیه و افکار شما در دوران بارداری نه تنها روی سلامت جسم و روح فرزندتون تاثیر داره بلکه روی آینده اون هم اثر میگذاره چون میخوام بچم زندگی خوب و قشنگی داشته باشه و صحیح و سالم باشه پس باید فکرهای خوب خوب بکنم .

صبح ساعت 6 بیدار شدم دیدم بابی هم بیداره فوری گفتم نی نی به بابایی سلام کن صبح بخیر بگو !!!! کلی بابی ذوق زده شد بچم خیلی بچه خوبیه آروم تو دل مامانش جا خوش کرده

 

دکتر برای 10 دی سونوگرافی نوشته تا اون موقع صدای قلبشو بشنوم البته من روزهای اول یکخورده دل درد داشتم که الان خدا رو شکر ندارم گفت اگه نگرانی فردا بیا سونوگرافی ولی فکر نکنم برم چون دیگه درد ندارم و البته خودشم گفت این درد طبیعیه  منم دوست ندارم بچم الکی اشعه بخوره.

 

برای جمعه شب هم 6 نفر مهمون داریم که از قبل ( قبل از اطلاع از باردارشدن من ) دعوت شدند حالا آقا بابی گفته دربست در خدمتم و کمکت میکنم به امید خدا اونم برگزار میشه .

 از همتون متشکرم خصوصا شمسی خانم عزیزم که با محبتاش منو شرمنده میکنه امیدوارم هممون دلمون شاد باشه و خونه دل هممون پر از امید باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 14:39  توسط لولی  | 

 

دوستای خوبم دیروز نزدیک اذون مغرب دلم شورمیزد که یکی از دوستام روی میزش قرآن بود منم ازخدا یک سوال کردم و بعدش یک استخاره کردم این سوره و این آیه اومد به آیه آخرش خیلی توجه کنید من که هر وقت میخونم گریه ام میگیره .

سوره لقمان آیات 29 تا 34  معنیش این بود

 

آیا ندید که خدا شب را به روز و روز را به شب می آورد و خورشید و ماه را دراختیار دارد که هریک تا زمانی معین در حرکت است ، و خداوند به آنچه انجام میدهید آگاه است .

 

اینها از آن است که خداوند حق است و آنچه  را غیر از او می خوانند باطل است و خداوند بلند مرتبه و بزرگوار است .

 

آیا ندیده ای که کشتی به لطف و احسان خدا در دریا حرکت میکند تا گوشه ای از آیات خودرا به شما نشان بدهد که در آن نشانه هایی برای شکیبایان شاکر وجود دارد .

 

هنگامی که موج همچون سایه آنها را بپوشاند و با اخلاص در دین ، خدا را بخوانند و چون آنها را با ترساندن به خشکی نجات دهد بعضی از آنها ثابت میمانند و آیات ما را جر حیله گران و ناسپاسان انکار نمیکنند .

 

خدا از وقت قیامت باخبراست و او باران را نازل میکند و آنچه را در رحمهاست میداند و کسی نمیداند فردا چه بدست می آورد و هیچ کس نمیداند در کدام دیار میمیرد ، به طور یقین خداوند دانای آگاه است .

 

برام خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 11:10  توسط لولی  | 

 

دیروز که غنچه عزیز پیشنهاد اسم سمبولیک برای نی نی عزیز داد هی فکر کردم که چی بگذارم؟  تا آخر شب به فکرم رسید اسمشو بگذارم نی نی جادویی

جادویی برای اینکه  اول بدون انتظار و یکهو اومد دوم این که یک نیروی جادویی به من داد و سوم اینکه به زندگیمون یک عشق جادویی داد پس نی نی جادویی من به دل کوچیک مامانت خوش اومدی

قربون اون چی چیات تشکیل شده؟  آهان فکر کنم سلسله اعصاب و ستون فقراتت برم مامانی خیلی دوست داره خیلی خیلی .

به سلامتی از امروز یک خورده سرگیجه و یک کم حالت تهوع دارم فکر کنم رفتم توی هفته پنجم شیطونکم میخواد بگه مامان خانم فکر نکی همچین بی دردسر ما !!!!! اوهوم حالا بیا یکخورده با حالت تهوع حال کن!!!!!   ولی بهت بگم نی نی جادویی من با حالت تهوع هم دوست دارم اصلا هم برام مهم نیست .

دیروز یک عزیزی که خیلی دوستش دارم و فکر میکنم بهترین دوست دنیاست بهم گفت چه لذتی از این بالاتر که تو به نی نیت زندگی بخشیدی.  چقدر این حرف به دلم نشست یعنی من تونستم به کسی زندگی بدم !!!!!

یاد شبهای امتحان افتادم ترم آخر سه شب پشت هم امتحان داشتم و واقعا داقون شدم ولی بعدش یک احساس رضایت میکردم احساس توانایی الانم همون احساسو دارم این احساس که با وجود همه سختیهای الان و بعدش آخرش خوبه آخرش شیرینه آخرش تولده.

وقتی فکر میکنم که خدا اولین بار انسان رو آفرید و با یک عشق خاص به مخلوقش نگاه کرد حالا به من به لولی کوچولو هم این لطف کرده تا یک انسانو بدنیا بیاره و از وجودش لذت ببره تمام وجودم میلرزه.

خدایا به من این قدرت رو بده تا از این موهبتی که بهم عطا کردی خوب خوب محافظت کنم خدایا اون قسمتهایی که دیگه از توان من خارجه رو به خودت میسپرم ، خودت به بزرگی و رحمتت درستش کن خودمو و نی نی خوشگلمو به خودت میسپارم خودت دیگه همه کارها رو درست کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:16  توسط لولی  | 

سلام دوستای خوبم از همتون ممنون از ته قلبم برای همتون دعا میکنم که بهترین اتفاق براتون پیش بیاد خودمم هنوز توی شوکم  دارم به این باور میرسم که به هر چی فکر کنی و  از ته دل دوستش داشته باشی ولی نگرانش نباشی حتما رخ میده من همیشه دوست داشتم نی نیم بدون انتظار بیاد. وقتی نی نی دار شدن ماجرای خونه کوچیک ما و زهرا مامان یاسینو شنیدم که ناخواسته بچه دار شدند هی فکر میکردم اینها چه جوری نا خواسته نی نی دار شدند؟  ولی خیلی با حاله آدم بدون انتظار نی نی دار شه   خدا هم سریع جواب داد گفت " اینم نی نی غیر منتظره"

حالم خیلی خوبه خیلی خوب از جمعه تا حالا یعنی از ساعت 2 روز جمعه تا حالا لبخند از روی لبام قطع نمیشه دوستام میگند ما که منظر نی نی بودیم بعدش که فهمیدیم نی نی داریم اینقدر خوشحال نبودیم که تو الان خوشحالی!!!!! دیشب یک آهنگ ملایم گوش میدادم همزمان ریتمی باهاش میرقصیدم و اشک میریختم میگفتم خدایا! شکرت شکرت شکرت ..........

خدایا! نمیدونم به چه زبونی ازت تشکر کنم  نمیدونم چی بگم  خدایا! در من چی دیدی که منو لایق همچین موهبتی کردی تو اونقدر بزرگی که وجود سر پا گناه منو مورد لطف قرار دادی مملو ازعشقی کردی قابل وصف نیست.

شهریور که مشهد رفته بودم توی حیاط امام رضا ازت خواستم که به زندگی من کمک کنی ولی ازت نی نی نخواستم و تو با بزرگی و رحمتت بهترین راه برای آرامش من و زندگیم رو هدیه دادی .

خدایا! همه اونایی که نی نی میخواند رو مورد لطفت قرار بده و دل همه رو شاد کن خدایا! به همه زندگیها سرو سامون بده خدایا! میدونم هیچکدوم ما رو فراموش نمیکنی پس خودت به موقعش دل همه رو شاد کن .

بابی هم خیلی خوشحاله راستی میدونید معنای اسم بابک چیه ؟ " پدر کوچک "  حالا من هی صداش میکنم پدر کوچک!!!!!! دیشب اومد ظرفها رو بشوره  شبم نصفه شب بیدار شد گفت پتو رو بکش روت سرما نخوری  خیلی خیلی خوشحاله برام دعا کنید که نی نیم سالم باشه و همه چی به خیر و خوشی بشه.

راستی خودمونیما این انتخابات شورای شهر عجب برای من خوش قدمه میخواستم برم رای بدم ولی اینقدر ذوق زده بودم که نتونستم برم حالا از همه کاندیدهای مورد نظرم عذرخواهی میکنم که نتونستم  رای بدم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:21  توسط لولی  | 

 

نمیدونم چه جوری بگم خودمم باورم نمیشه وقتی دیروز رفتیم با هم و جواب آزمایشو گرفیتم  همین    طور بدنم میلرزید اصلا باورم نمیشد من برای همه دعا کرده بودم ولی اصلا فکر نمیکردم نی نی من بدون انتظار یواش یواش بیاد تو دل مامانش ......

اینقده خوشحالم که نمیدونم چی بگم دیشب هزار بار خدا رو شکر کردم  گفتم

خدایا این نی نی خودت به من هدیه دادی پس خودت حفظش کن بهترین هدیه ای بود که به من دادی خدایا منو قابل دونستی تا بهترین حس ، والاترین عشق و......................

اونقدر بابی خوشحال بود که باورم نشد این همون آدمیه که میگفت من بچه دوست ندارم جواب آزمایشو که گرفتیم برق شادی تو صورتش موج میزد.

خدایا شکرت نمیدونم چی بگم ازت ممنونم بابت بهترین ، زیباترین هدیه ای که  فکرشو نمیکردم دیگه نمیدونم چی بگم فقط برای همتون دعا کردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 9:26  توسط لولی  | 

 

امروز یک اتفاقی افتاد که یاد یک خاطره قدیمی افتادم !!!!! مژده عزیز توی وبلاگش حرف از انتخابات زد منم ازش خواستم تا یک لیست از گروهی که احساس میکردم نسبت به بقیه بهترند روبه من بده اونم زحمت کشید و برام فرستاد به خودم گفتم یادم باشه با بابی بریم به همین لیست رای بدیم خدا رو چه دیدی شاید اوضاع بهتر شد که یکهو یاد یک خاطره افتادم.

فکر کنم درست اسفند ماه  4 سال پیش انتخابات شورای شهر بود اون موقع من و بابی تازه آشنا شده بودیم و ژولی خواهرم هم خیلی توی کارهای سیاسی بود اومد یک لیست داد به من که پاشو برو به این لیست رای بده منم گفتم حال ندارم ول کن حالا اینهمه رای دادیم چی شد ؟ گفت حرف نزن اوضاع از اینی که هست بدتر میشه باید بری منم اونموقع داشتم با بابی چت میکردم بهم گفت رای ندادی ؟ گفتم نه خواهرم گیر داده میگه برو رای بده اونم گفت خوب بعد از ظهر بیا با هم بریم رای بدیم .

بعداز ظهر رفتیم یک مدرسه نزدیک خونه بابی اینها همون موقع یکی از همسایه هاشون که از اون حزبی ها هم بود ما رو دید با یک نیشخند اومد با من سلام و علیک کرد ما هم کلی خندیدیم که الان همسایتون میره به بابات میگه و........... خلاصه لیست ژولی رو درآوردیم و در حین نوشتن رای بودیم  ( توی حیاط مدرسه ) که یکهو یک باد اومد و موهای منو که اونموقع خیلی بلند بود از زیر روسری پرواز داد و رفت توی دهن بابی !!!!!!!  بابی خندید و گفت ااااااااااااااااااااااااااا موهات رفت توی دهنم منم کلی خندیدم بعدش رایمون انداختیم و رفتیم .

بعد ها که بابی از من خواستگاری کرد بهش گفتم آخه چرا منو دوست داری ؟ بهم گفت راستشو بگم گفتم بگو گفت از اون روزی که باد موهاتو آورد توی دهنم عاشقت شدم اون روز خیلی خیلی خوشگل شده بودی!!!!!!!!!!!!!

نتیجه گیری خدمت دوستان

۱- از اون لیست یک نفر هم انتخاب نشد .

۲- یک حسن داشت بابی عاشق من شد !!!!!!!  

پس دوستان عزیز حتما در انتخابات شرکت کنید شاید .......

ضمنا من با به یاد آوردن این خاطره حتما در انتخابات شرکت میکنم .

 

 

ولی جدا میگم شرکت کنید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 10:14  توسط لولی  | 

دیروز اومدم تا نصفه هم یک مطلبی رو نوشتم ولی دست و دلم نرفت بقیشو بنویسم برای همین ولش کردم یعنی نمیدونستم از چی بنویسم موضوع نوشته رو هم 2 بار عوض کردم  ولی بازم نشد.

امروز از اون روزهای سگی من بود البته الان حالم بهتره ولی از صبح با در و دیوار دعوا داشتم اول که از در خونه اومدم بیرون همچین که سرما بهم خورد گفتم اه کی میشه زمستون تموم شه مردم از سرما بعد یادم افتاد که تابستون هم همینو میگم ، میگم مردم از گرما !!!!!!!!!!!

اومدم سوار تاکسی شدم هی به ساعت نگاه کردم تک تک دقایق درنظر گرفتم هی حساب کردم میرسم یا نه ؟ تاخیر میخورم یا نه ؟ اگه این چراغ الان سبز باشه میرسم ...... همین طوری در حین محاسبه بودم که یاد جمله مولوی افتادم

            به کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                   به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

قابل ذکر آخر سر هم تاخیر خوردم!!!!!

فکر کردم عجب زندگی مسخره ای صبح از خواب پا میشی سریع لباس مپوشی تا دیرت نشه حرص ترافیک و تاخیر میخوری بعد میرسی سر کار تا ساعت 4:30 گاهی 5:30 سر کاری و منتظری که کی راحت میشی؟  میری خونه 6:30 میرسی خونه از اون ساعت سرپا هستی تا 10:30 مشغول شام و ظرف شدن و...... ساعت 10:30بیهوش میشی و دوباره روز از نو روزی از نو.

چقدر دلم یک مسافرت میخواد یک جای آروم میخواد .... خسته شدم از روزهای هفته و آخر هفته های تکراری از کارهای تکراری و مثل هم کاشکی ........  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 11:27  توسط لولی  | 

 

امروز میخوام یکخورده گله کنم یکخورده هم درد دل پس اگه دوستای خوبم حوصله شنیدن غم و غصه رو ندارید اینها رو نخونید چون دلم نمیخواد کسی رو ناراحت کنم .

به نظر شما همه آدمها مثل همند ؟ همه باید یک جور فکر کنند ؟ همه باید یکجور رفتار کنند ؟

به نظر من که خدا آدمها رو متفاوت آفریده و این نشوندهنده قدرت خداست . پس چرا ما بخوایم که همه عین هم باشیم .

یک سوال دیگه به نظر شما یک دوست خوب کیه ؟ یک زمانی توی وبلاگ شمسی خانم نوشته بود دوست صمیمی و واقعی ندارم پیش خودم گفتم چرا؟ این همه آدم مهربون چطور نداره ؟  جوابمو اینو داد "دوستی نداشتم که ازشنیدن خوشبختیم آه نکشه و از دیدن غمم لبخند نزنه " حالا دارم خوب معنی این جمله رو میفهمم .

حالا یک سوال دیگه ازتون دارم وقتی از دست کسی ناراحت شدید و میخواهید اشتباهشو بهش یادآوری کنید چطوری بهش میگید؟ و یا برعکس دوست دارید چطوری بهتون بگند ؟

اگه روزی رفته باشید باهاش درد دل کرده باشید بعدش بیاد جملشو یک جوری بچسبونه به اون درد دل قبلی شما چقدر ناراحت میشید ؟ من که خیلی زیاد .... 

به نظر من فحش دادن خیلی بهتره تا این جور حرف زدن من آدم حساسیم طرز برخورد دیگران باهام مهمه و نگید چرا اینجوریه ؟ چون همون اول توضیح دادم که آدمها با هم فرق دارند و زیباییش هم به همینه .

حالا یک نمونه براتون مثال میزنم یکی از دوستان وقتی پست قبلی منو خونده بود از اینکه چرا من قضاوت در مورد خونواده بابی رو به کل شمالیها نسبت دادم ناراحت شده بود البته من فقط قسمت قربون صدقه رفتنو نسبت دادم نه بقیشو .....

در جواب به  من اومده بود ضمن اینکه از حرف من انتقاد کرده بود گفته بود پس ریشه مشکلات تو با همسرت از این نتیجه میگیره که تو خونوادشو نشناختی و یا شاید خودشو ویا شاید تو اون آدم قبلی نیستی !!!!!!!!!!

این دقیقا همون جمله بالای منه که اشتباه دیگران رو با نقطه ضعفشون جواب بدی و این خیلی بده

این اتفاق دقیقا یکبار دیگه نه در وبلاگ ، یکجای دیگه اتفاق اقتاد و منو خیلی خیلی ناراحت کرد 

از دیشب تصمیم گرفتم که در مورد کارم فکر کنم پیش خودم گفتم من چون ظرفیت شنیدن همچین انتقاد های کوبنده ای رو ندارم پس " آب را ازسرچشمه باید بست " نیام مشکلاتمو عنوان کنم البته فکر نکنید دیگه نمیام اینجا بنویسم نه مینویسم چون حقمه جایی رو داشته باشه که هر جور میخوام بنویسم فقط خواستم یادمون بیاد  از این نوع انتقادها که ازبدترین نوع انتقاد نکنیم و وقتی داریم میگیم یک خورده فکر کنیم .

یک چیز دیگه هم هست اینه که همه آدمها لحاظات خوب و بد دارند بعضیها مثل من دلشون کوچیکه و همه شونو مینویسند بعضیها دوست دارند خوبهاشو فقط بنویسند و اینم باز مربوط به تفاوت آدمهاست مثلا یک وبلاگ میخونم که یک روز با شوهرش خوبه خوبه طوریکه آدم کیف میکنه یک روز هم بدترین حالت که ممکنه بین زن و شوهر پیش بیاد مینویسه به نظر من همه زندگیها همین طوریه و ما نباید فکر کنیم که زندگیمون مستقل ازبقیه است وبگیم  " بنده خدا چه بدبخته!!!!! " نه فقط اون دوست داره همشو بنویسه .

البته هر کی حق داره هر جوری میخواد فکر کنه فقط بازم خواستم یادآوری کنم.

یک چیز دیگه اینه که از همکارام هر کدوم اومدند این پستو خوندند خواهش میکنم از این به بعد وبلاگ منو نخونند یعنی اگه شرعیشو حساب کنی من راضی نیستم کسی ازهمکارام اینجا رو بخونه همشون چه اونهایی که با من صمیمیند و چه بقیه ...... چون میخوام اونجوری که دلم میخواد بنویسم و چون گفتم ظرفیت شنیدن انتقاد از نوع به رخ کشیدن حوادث تلخ گذشته رو ندارم خواهش میکنم نخوننش .

خوب ببخشید طولانی شد .

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:41  توسط لولی  | 

 

دوستان عزیز بحث امروز ما خونواده شووره همه عروسای گل میدوند که خونواده شوور هر چی هم خوب باشند بازم به دل آدم نمیشینند نگيد چه عروس بدجنسی ...!!!!! من اینطوری فکر میکنم

مثلا همین خونواده بابی خودمون  شماليند و میدونید که شمالیها حسابی زبون بازند "قربونت برم، و تی فدات ، تی مرا قربان ، تی بلا بسر و .........................."  ولی من الان نزدیک سه سال عروسشون شدم احساس میکنم که اون چیزی که میگند ته دلشون نیست برعکس خونواده من اصلا اهل قربون صدقه نیستند اگه از کسی بدشون میاد قشنگ توی ظاهرشونم نشون میدند از جمله اینجانب

جمعه نهار خونه مامان بابی بودیم خلاصه از هردری سخنی بود منم یک خورده از دستشون دلگیر بودم سرما هم خورده بودم چند تا موضوعم پیش اومد لجم دراومد.

اول اینکه دوباره دیدم که استکان چایی و بشقاب میوه ای که پوست میوه های از توی دهن دراومده و آغشته به تف همه است رو یک آب زد گذاشت کنار حالا روم به دیوار حالتون بد نشه اینو میگم منم هی تجسم میکردم تفهای بابای بابی و مامانشو و بقیه مهمونهای توی خونه رو دیگه خودتون تصور کنید قیافه من چه شکلی شده بود وقتی مامانش دوباره به زور برای من چایی آورد  هی به خودم گفتم عروس بازی درآرم برم بهشون بگم این کار درست نیست بازم گفتم جهنم ولش کن.

حالا به نظر شما من بهشون بگم ؟ چه جوری بگم ؟

دوم اینکه بعدازظهر حرف از دوست بابی شد که چند سالشه؟ من گفتم 1 سال از بابی کوچیکتره و متولد 1356 هستش مامانش تا حالا چند بار اینو به من گفته که بابی هم در اصل متولد 56 چون آخر دی 55هستش و چون آخر ساله پس متولد 56 حساب میشه.

جالبه که همه بچه هاشم متولد دی هستند ولی در مورد اونها اینو نمیگه ایندفعه هم دوباره گفت منم هیچی نگفتم ولی میدونم که منظورش اینه که بگه بابی از من کوچیکتره آخه من شهريور 55 هستم و بابی دی 55 و اون از من ۴ ماه کوچیکتره .

سوم اینکه حرف از اسم قرآنی و مذهبی شد که گفت من دوست داشتم اسم بابی بگذارم رضا ولی وقتی بدنیا اومد محمود (بابای بابی ) چون عاشق تختی بود و پسر تختی اسمش بابی !!!! ( بابک ) بود گفت باید بگذاری بابی منم قبول کردم حالا میخوام بابی پسر دار که شد اسمشو بگذارید رضا  منم یک لحظه سکوت کردم بعد گفتم بچه ما دختره گفت از کجا میدونی ؟  گفتم من از خدا خواستم مامانشم گفت باشه سالم باشه دختر باشه .  

خلاصه داشت آمپر من میرفت بالا که جلوی خودمو گرفتم جای خنده دارش اینه که من پیش خودم فکر کردم آخه وجه تشابه محمود با تختی چیه که اون خواسته پسرش هم اسم پسر اون باشه؟ ............... مردم چه اعتماد بنفسی دارند.  

حالا بعدش اومدم برای پرپری تعریف کردم اونم ببخشید گفت عجب جواب تخمی دادی خدا واست ایمیل زده بود بچه تون دختره  به نظر من میگفتی خدا قسمت کنه پسر بعدی خودتونو بگذارید رضا

یک چیز دیگه که بدم میاد اینه که بارها میگه بابی وقتی بدنیا اومده بود عین ماهی سفید بود از بس سفید و تپل و خوشگل بود!!!!!!  همه به من میگفتند این بچه آمریکاییو از کجا آوردی؟  از بس موهاش زرد بود عین طلا !!!!!!!!!!  حالا من پیش خودم میگم خوب شد همون طوری زردنبو نموند وگرنه من عمرا زنش میشدم خدا رو شکر موهاش الان به مشکی میزنه سفید هم هست ولی نه ماهی سفیدی ....  بعد میگه این عکس (عکس یک بچه سفید و بور ) گذاشتم اینجا دوست دارم بچه تون این شکلی بشه !!!!  قابل توجه دوستان !! من سبزه هستم ولی از اون سبزه با نمک ها ها   بگذار ماهم یکخورده از خودمون تعریف کنیم !!!!!

باباش هم نگو از اون فضولهاست حالا در مورد خواص آقا محمود هم بعدا عرض میکنم خلوصه کلام ما هر بار میریم یک مطلب برای لج آوری داریم . موندم اینا فکر میکنند شازده شون چی هستش که هی ازش  تعریف میکنند هر کی ندونه ما که میدونیم

حالا هم مادر شوهر جان ازم خواستند برای محل کارشون یک تحقیق از اینترنت پیدا کنم منم از صبح دارم دنبالش میگردم  هی روزگار بد مراد  هی !!!!!!!

اینها رو نوشتم برای اینکه هم دلم خنک شه هم از شما نظر بخوام.

 قربون شما

 

 

پ.ن۱ بابی میگه اصلا من بچه دوست ندارم حالا من موندم این مامانش هی چی میگه ؟

 

پ.ن۲ : منظور من از شمالیها خونواده بابی بود حالا اگه کسی به خودش گرفته من میرم خطش میزنم میگم خونواده بابی و اگه گفتم بهداشتو رعایت نمیکنند اصلا اصلا منظورم به شمالیها نبود بازم خونوادشون بود پس لطفا کسی به دل نگیره خصوصا شما فاطیما خانم

اتفاقا از نظر ظاهر زندگیشون خیلی خیلی تمیزه و هیج جا نه گردوعبار هست و نه آشغال ولی منظورمن این بود که در همه جا به ظاهرشون اهمیت میدندنه باطنش از بهداشت تا رفتارهای اجتماعی ومن اینو نمی پسندم . 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:13  توسط لولی  | 

Image and video hosting by TinyPic

نیوشا

 

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

رژینا 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 10:30  توسط لولی  | 

 

عزیزانم سلام همین الان از جلسه مشاوره برگشتم اولا دکتر مجد اون دکتر مجد معروف نبود یکی دیگه بود

اولش یکخورده از خودم پرسید و بعد گفت یک موضوعی که خیلی آزارت میده درموردش صحبت کنیم منم گفتم بی مسئولیتی

گفت وقتی همه مسئولیتها رو بعهده میگیری نتیجه اش این میشه رابطه شما نباید به رابطه مادر وفرزندی تبدیل شه اون باید پیامد بی توجهیشو ببینه تا نبینه هم متوجه نمیشه براش کارای اخیر گفتم گفت اگر با قهر و اخم میامد بهتر بود یا نمیامد ؟ بعدم گفت خوب اونم برای خودش برنامه داشته  بهش گفتم آخه برنامه تا چه حد ؟ تا اونجایی که دیگه هر اتفاقی نباید برنامه شو بهم بزنه؟  گفت شما هم برای خودت برنامه ریزی کن وقتتو به خودت اختصاص بده به خودت اهمیت بده تا به خودت اهمیت ندی کسی اینکار و برات نمیکنه به زبون نه به عمل نشون بده که برای خودت وقت میگذاری.

بهش گفتم یعنی من برای خودم برنامه داشته باشم اونم برای خودش پس این چه زندگی مشترکیه ؟ من هیچ نیازی از لحاظ مادی نداشتم که ازدواج کردم من برای عشق و محبت و داشتن یک همفکر و هم زبون ازدواج کردم گفت میدونم ولی باید این کارو بکنی و

یک خورده از رفتارهای خصوصیش گفت که حتما در شبانه روز برای خودش یک وقتی اختصاص میده به کارهایی که خودش دوست داره و بعد گفت باید یکسری از کارها رو انجام ندی تا فکر نکنه آب از آب تکون نمی خوره .

بهش گفتم مثلا چند وقت پیش میتونستم با دوستام تنهایی برم کیش ولی فکر کردم اگه این کارو بکنم ممکنه اونم همچین کاری رو بکنه ومن خوشم نمیاد. به نظر شما میرفتم ؟ گفت با دوستات نه ولی با خانواده ات برو اگه احساس میکنی به مسافرت نیاز داری ولی اون نمیاد برو .

یک چیز دیگه هم گفت اینکه خانمها دوست دارند همشون فداکار باشند و یک زن و مادر خوب یعنی زن و مادرفداکار در حالیکه اشتباهه و باید هر کی از زندگیش لذت ببره و تو باید یاد بگیری که به تنهایی بتونی از زندگی لذت ببری نه با وجود کسی .

گفت تو الان به کتابهای روابط زناشویی نیاز نداری یک کتاب معرفی کرد به عنوان " چگونه شخصیت سالمتری بیابیم یا غلبه بر عصبیت " از ون دایر تا بخونم گفت 2 هفته دیگه هم بیا البته بیشتر خودش صحبت کرد نگذاشت زیاد من حرف بزنم حالا کتابو بخونیم ببینیم چی میشه ؟

خلاصه 18000 تومان بیایند واریز کنید به حسابم چون کل جلسه رو گفتم.

یک چیز دیگه هم در رابطه با چند تا پست قبلیم بگم من اصلا آدم وسواسی نیستم حتی از لیوان یا بشقاب بابی غذا میخورم اون چیزی که منو ناراحت میکنه اینه که من دیدم خونوادشون همیشه استکان چایی یا لیوان آب یا بشقاب میوه رو فقط یک آب میزنند میگذارند کنار برای نفر بعدی و توی همون چایی میارند و من از این کار فوق العاده بدم میاد تا حالا هم روم نشده بهشون بگم ولی به بابی گفتم من از این کار بدم میاد و اون خوب میدونه که این کار منو ناراحت میکنه اعتقاد دارم چون خودم از این کار بدم میاد پس برای دیگران هم نباید انجام بدم برای همین میخوام اونم این کارو نکنه ولی اون با وجود حساسیت من این کار ومیکنه ومن چون خاطره بدی از خوردن چایی توی همچین استکانهایی رو دارم ( روم به دیوار ناراحتتون نکنم ) واسه همین اینقدر حساسم .

ببخشید حرف زیاد زدم فعلا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:24  توسط لولی  | 

 

عصبانیم از دست همه هنوز توی اداره خسته و کوفته موندم بچه های اداره یک خانمه رو میشناسند  که سبزی درست میکنه  من احمقم  برای خودمو و مامانمو و خواهرم کلی سفارش سبزی دادم حالا سبزیها اومده منم امروز باید اضافه کاری وایسم

کارم که تموم شد زنگ زدم آژانس تا این همه سبزی رو وردارم ببرم از شانس ما اونم ماشین نداشت گفت معلوم نیست کی هم ماشین داشته باشه منم اینجا گیر کردم الان یک ساعته همین طوری توی اداره تک وتنها نشستم به بابی زنگ زدم میگم اینجوری شده  با آژانس بیا دنبالم میگه حالا یک ربع صبر کن دوباره زنگ بزن ببین ماشین داره یک ربع بعد زنگ میزنه میگه آدرستو کامل بگو ماشین بفرستم  میگم آژانسو تنها نفرست پیدا نمیکنه من اینجا میمونم یکباردیگه هم مامانم این کارو کرد نتونست پیدا کنه من با 10 کیلو مرغ وسط خیابون موندم

میگه خوب چی کار کنم ؟ یادم افتاد امروز بدنسازی داره بهش میگم میخوای بری بدنسازی میگه پس چی که میرم

خاک بر سر من اونوقت من داشتم فکر شامشو میکردم دارم گریه میکنم ..............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:28  توسط لولی  | 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 این نیوشا عزیزمه البته اینجا ۲ سالشه عکس جدیدشو نداشتم

 الان برای خودش خانمی شده و ۵ سالشه ولی همین طوری نازه و خیلی هم مودب و همین طور باهوش

 حالا نگید مگه عمش ازش تعریف کنه   به این لباسشم میگفت لباس خردی (کردی!!!)  یک چشمش هم خورده بود به مبل که یک خورده کبود شده بود توی عکسم معلومه

 Image and video hosting by TinyPic

اینم رژینا جیگره اینجا ۶ ماهشه ولی الان نزدیک ۲ سالشه گوگوله خاله است فقط یکخورده لوسه ولی نازه ما بهش میگفتیم فندق خدایی شکل بنر نیست ؟   حالا لاغر شده  دیگه تپل نیست اون موقع ها با یک ولعی غذا میخورد

 نگید چرا عکس جدید نگذاشتم در اسرع وقت میگذارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 9:21  توسط لولی  | 

دوستای گلم خدا رو شکرخوبم رابطه ام با بابی هم گوش شیطون کر و بزنم به تخته خوبه !!!!!  البته هرزگاهی با هم بحثمون میشه ولی خدا رو شکر جدی نیست.

پنج شنبه شب مشغول امور خانه داری بودم نمیدونم چه جوریه که دوست داره شومینه رو زیاد کنه منم که حساس نسبت به گرد وغبار هی میرفتم کم میکردم اونم هی زیاد میکرد میگفت سرده بعد جالبش اینه که آقای پهلوون لباس تابستون زمستونش یکیه خوب بابا معلومه سردت میشه هی شومینه رو زیاد میکنی همه جا رو دوده برمیداره خلاصه در حین انجام کم کردنو زیاد کردن بودیم که دیدم رفت یک لیوان آب خورد و لیوان یک آب زد گذاشت تو جاظرفی منم نسبت به این مسئله خیلی حساسم عصبانی شدم گفتم میدونی از این کار بدم میاد بازم این کارو میکنی مجبورشدم تمام جا ظرفی رو با اسکاچ بشورم

خدایی ایندفعه که من عصبانی شدم سکوت کرد و رفت خوابید منم با حالت عصبانی خوابیدم صبح به خودم گفتم قهر کنم نکنم!!! ولی خودم رفتم بغلش کردم  گفتم سلامت کو؟  اونم گفت علیک سلام گفتم نه باید بگی سلام یک چند بار گفتم تا اینکه گفت خوب سلام بعدم آشتی شدیم حالا هی راه میرفت آب میخورد لیوانو  نشسته با نیش باز میخواست بگذاره تو جا ظرفی

جمعه هم ناهار و شام خونه مامانم بودم همه بودند داداشم و خواهرم نمیدونم چه جوریه مامانم وقتی جمعه ها میشه مثل اینکه مهمون غریبه داره از صبح مشغول تدارک میشه با این حالش اصلا رعایت نمیکنه من معمولا نمیرم چون اعصابم خرد میشه میبینم هی دولا راست میشه  ولی خودش میگه من دوست دارم همه باشند دورهم باشیم ...... این هفته منم رفتم قربونش برم رژینا دخترخواهرم هم بود  اینقده نازه ولی یک خورده لوسه وقتی از راه میاد با اینکه هر هفته مارو میبینه میپره بغل مامانش هی میگه بلقی مامانی بلقی مامانی منم دعواش کردم گقتم علیمردان لوس

آخه داستان اونم طولانی با کلی نذرو نیاز بعد از چند سال بدنیا اومد حالا خیلی عزیزدردونه است ولی خدایی بانمک و نازه  فقط یکخورده شیشه خورده داره 20 روز دیگه هم 2 سالش میشه .

یک برادرزاده هم دارم که اسمش نیوشاست اونم خیلی نازه حالا بعدا عکساشونو میگذارم اون امسال پیش دبستانیه ولی آی حسودی میکنه به رژینا ولی خیلی ازاون مهربونتره بچه که بود منو خیلی دوست داشت به من میگفت عمه یویه  خونه مامانم هم فکر میکرد خونه منه هر کی بامن یک خورده صمیمی میشد عصبانی میشد میامد وسط وقتی با بابی نامزد شده بودم و یک موقعهایی میرفتم خونه بابی اینا و جمعه ها نبودم گریه میکرد میگفت من دوستش ندارم میگفتند کیو ؟ میگفت همین همین بافکو

بعد به من میگفت آخه تو چرا شوهر کردی؟  اون که بدردت نمیخوره برو با هم سن و سالت عروسی کن حقم نداری از اینجا بری !!!!! خونه تو همین جاست   خلاصه کلی با بابی چپ افتاده بود ولی حالا برای خودش خانمی شده اونقدر عاقله و مودب که آدم میمونه این حرفها رو از کجا میاره

چقدر حرف زدم ببخشید زحمتو کم کنم  قربون شما

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:16  توسط لولی  |