تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

چند روزی حال و حوصله ندارم میدونید چرا ؟

آخه شمسی خانم نیستش دل من و امت وبلاگ خون براش حسابی تنگیده   برای همین امروز که دلم حسابی گرفته بود تصمیم گرفتم درمورد اون بنویسم البته عباس آقا و شمسی خانم ببخشیدها من قصد جسارت نداشتم فقط همین طوری گفتم درفراق شما یک متنی بنویسیم.

واقعا وبلاگ نویسی هم عالمی داره آدم برای کسایی که نمیشناسه غصه میخوره ، خوشحال میشه ، دلتنگ میشه ، بهشون فکر میکنه،  سعی میکنه راهنماییشون کنه و........................

البته اینها میدونید ناشی از چیه ؟  قدرت و نفوذ کلام

وقتی شمسی جون مینویسه اونم به سبک قدیمی کلامش به دل میشینه و  آدم ته دلش ناخواسته دوستش داره البته در مورد بقیه هم این مسئله صادقه .

پارسال چند نفرمیشناختم که وبلاگ مینوشتند ته دلم میگفتم عجب کار بیخودی چه حوصله ای دارند که میشینند وبلاگ میخونند.   تا اینکه یکی از همکارام نی نی دار شد و یک وبلاگ برای نی نیش ساخت یک روز که توی اداره بیکار بودم تصمیم گرفتم منم بنویسم دیدم نوشتن چقدر آدمو آروم میکنه بعدش از اینکه دیگران نوشته امو میخونند چقدر ذوق میکردم ، از اینکه راهنماییم میکنند بعد میبینی توی این دنیا بعضیها چه قدر مهربونند  مثل شمسی جونم

چند وقت وبلاگشو همین جوری میخوندم ولی نمیفهمیدم چی میگه برای همین هیچی نمینوشتم تا اینکه بلاخره فهمیدم ( ای آخر آی کیو     ای باهوش    ای مستعد ) از اون موقع براش کامنت گذاشتم اون هم قربونش برم چه مهربون جواب هر کامنت منو داد و هر وقت هر جا کامنت هایی که برای بقیه نوشته بود میخوندم میدیدم سرشار از لطف و توجهه  اونجور مینوشت که فکر میکردی مشکل دیگران مشکل خودشه و بهش فکر میکنه و جواب میده

امروز اومدم تا در نبودت که جات خیلی خیلی خالیه ازت تشکر کنم از اینکه دوستی مثل تو پیدا کردم افتخار میکنم و از اونجایی که میدونم هیچ چیزی در دنیا بی علت نیست پس وبلاگ نویسی تو و خوشحال کردن دوستات هم بی علت نیست.  تو شاید انگیزه و فکرنوشتن برای دیگران باشی و ......... نکات مثبت دیگه ای که من هنوز نمیدونم

اینجا از ته قلبم برات آرزوهای عالی دارم دوست دارم توی این کارت پیشرفت کنی و یک روزی  برسه که وبلاگت جایزه بهترین نویسنده رو بگیره که البته من مطمئنم میگیره

حالا میخوام به زبون خودت بگم

"آخه من چی کار کنم الان دلم برای تو تنگ شده تو هم رفتی کلاس شینیون خرسهای قطبی و برنمیگردی......  جون اون گلامت بیا دیگه  "

 

عزیز دلم موفق باشی خیلی خیلی خیلی دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:21  توسط لولی  | 

دوستان گلم سلام این دوروز تعطیلی بد نبود پنج شنبه شب که بابک خودشو با سرعت باد از شهرستان رسوند خونه تا بریم مهمونی خونه یکی از فامیلاشون که خیلی دوستشون داره . بد نبود روی هم رفته خوش گذشت البته بازهم یک کارهایی کرد که حرص منو درآورد ولی من به روی خودم نیاوردم

شب هم ساعت 1:30 اومدیم خونه بنده خدا صاحبخونه داشت از خواب میمرد یکی از مهمونها پیشنهاد داد فیلم بگذاریم منم داشتم از خستگی میمردم بابک هم چسبیده بود به مبل و بلند نمیشد آروم بهش گفتم بریم گفت نه بشینیم فیلم ببینیم گفتم بابا دیره ساعت 12 است گفت باشه خلاصه نصف فیلمو با بدبختی دیدیم که دیدیم آقای صاحبخونه دیگه نتونست تحمل کنه آروم رفت توی اتاق خواب خوابید بهش میگم بریم میگه باشه حاضر شو بریم رفتم کاپشن پوشیدم اومدم میگه حالا بشین میخوام فیلم ببینم حرص منو درآورده منم با کاپشن نشستم بعد ار یک ربع رفتیم

بهش میگم بابا صاحبخونه خسته است منم خسته ام میگم بریم منو با کاپشن میشونی ؟ میگه تابع جمع باش محمد میخواست فیلم ببینه.

دیروز هم رفتیم خونه یکی از دوستای بابک  که خونه شون نزدیک جاده چالوس بود عصرهم رفتیم سد کرج جاتون خالی هوا اینقدر سرد بود فقط تونستیم یک چایی بخوریم و برگردیم .

نمیدونم چه حکمتیه وقتی به فک و فامیل یا دوستاش میرسه دیگه دل نمیکنه ولی روی هم رفته بد نبود حالا یکخورده سرما خوردم و یک خورده ام خسته ام ولی خدا روشکر روحیه ام بهتره دست همتون درد نکنه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 10:38  توسط لولی  | 

میدونم همتون نگران کردم من خودم از این کار خوشم نمیاد فکر میکنم هر کی تو زندگیش مشکلات خاص خودشو داره و دیگه حوصله غم دیگران نداره منو ببخشید از همتون شرمنده ام.

ولی بعضی وقتها دلم خیلی میگیره نمیدونم خودم هم آدم با اراده ای نیستم همیشه تصمیم میگیرم ولی موقع اجرا همه چی یادم میره از همتون ممنونم . وقت مشاوره برای 8 آذر گرفتم فعلا خودم تنها میرم تا ببینم چی میشه . 

روز چهارشنبه با دوستم رفته بودم کریمخان برای یکی از دوستامون کادو بخریم خیلی وقت بود اونجا نرفته بودم به یکی یکی خاطراتم سر زدم اینجا مغازه ای بود که انگشتر نامزدیمون خریدم اینجا حلقه عروسی اینجا سرویس عروسی 

با اینکه نمی خواستم طلا بخرم ولی طلاهای این سه تا مغازه رو با دقت دیدم یاد خریدمون افتادم که بابک اصرار داشت حلقه گرون بردارم ولی من میگفتم من ظریف دوست دارم یادش بخیر الان نزدیک سه سال میگذره . 

امید !!!  آدم به امید زنده است به امید یک روز بهتر، به امید پیشرفت ، به امید یک زندگی بهتر....... 

شما نمیدونید من چقدر خونه و زندگیمو دوست دارم روزهایی که بابک نیست چقدر دلم برای خونمون تنگ میشه . کاشکی همه چی ساده بود من بدون هیج فکری که اگه این کارو بکنم این جوری میشه اگه نکنم فلان اتفاق میقته آسون زندگی میکردم دلم میخواست روزها از سر کار برمیگشتم خونه رو تمیز و مرتب میکردم خودمو خوشگل میکردم یک شام خوشمزه میپختم منتظر میموندم تا بیاد اونوقت همدیگرو بغل میکردم برای هم از صبح تا حالا تعریف میکردیم فکر میکردیم برای آیندمون ...

کی نی نی دار شیم  کی ماشین بخریم و.................

همه فکر اون من باشم و زندگیمون  و همه فکر منم اون باشه.  باهم مهمونی میرفتیم بدون اوقات تلخی ، مسافرت میرفتیم و خوش بودیم ..................

اینها توقع زیادیه ؟

بازم خدا رو شکر ناشکری نمیکنم فقط میگم خدایا به ما هم یک نظری داشته باش اشتباهاتمون به بزرگی خودت ببخش دل کوچیک مارو هم شاد کن و خودت به زندگیمون سر و سامون بده .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:38  توسط لولی  | 

انتظار خوبه یا بد ؟

انتظار خوب مثل انتظار 9 ماهه یک مادر برای دیدن نوزادش مثل انتظار یک عاشق برای دیدن عشقش مثل انتطار یک پدر که از سر کار خسته برمیگرده برای دیدن زن و فرزندش اینها همشون خوب و دلنشینند

اما انتظار بد ......

انتظاری که هیچ وقت تمومی نداره انتظاری که هر روز باهاته....  شاید فردا بهترشه! شاید دیگه پیش نیاد ! شاید آخریش باشه! 

انتظار یک شب  که کی میشه صبح شه ؟ انتظار یک بیمار که کی خوب میشه و هیج وقت خوب نمیشه انتظار رهایی از فقر ، انتظار خلاصی از زنجیره بدبختی ، انتظار یک زندگی که سر وسامون پیدا کنه

انتظار همش انتظار ..................

انتظار اینکه بلاخره خدا لطفش یک خورده اینوری میشه !  آره ناامیدی از درگاه خدا کفره ولی همون طور که عشق و تنفر به هم نزدیکند کفر و ایمان هم به هم نزدیکند

تا کی انتظار؟  وقتی میشنوم کسی بچشو گم میکنه و سالیان سال منتظره  میگم نه نه این انصاف نیست پس جنازه بچه رو نشون بده تا چشم انتظاری تموم شه.

میخوام داد بزنم میخوام بلند بلند گریه کنم میخوام هیچ کس نباشه میخوام هیچ کی نصیحتم نکنه میخوام فقط حرف بزنم همین طور پشت هم از آرزو هایی بگم که انتظارش داشتم و اونها جز آرزوهای خوب بودند میخوام از تنهاییام بگم میخوام از بی عدالتی بگم

راستی فیلم زن زیادی دیدید کی میتونه جواب بده ؟ کی میتونه زندگی شکسته رو دوباره بست بزنه؟ هان کی میتونه ؟ هیچکی !!!!!!!!!!!

فقط یکی که اونم ما رو نمیخواد باشه توهم نخواه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 11:24  توسط لولی  | 

دیشب که بابک نبود من رفتم خونه مامانم قربونش برم مامانم رفته بود عروسی عین قدیمیها من و ژاله خواهر دوقلوم با هم تنها شدیم و شروع کردیم به بحث کردن آخه ژاله با اینکه با من دوقلوهه ولی یکخورده با من فرق داره مثلا بهتر از من میتونه احساسشو کنترل کنه ، مثل من حساس نیست  ، راحت تر از من میتونه قید کسی رو بزنه ، بحث سیاسی و فلسفی زیاد میکنه  و خلاصه باهم فرق داریم.

دیشب برام از روزنامه ايران چیزی رو گفت که خیلی دلمو سوزوند گفت متن بهت نمیدم بخونی چون تو حساسی میخوای هی آه و ناله کنه ولی یکخورده اشو بهم گفت :

داستان مادری بود که یک بچه عقب مونده داره و سه تا بچه دیگه شوهرش کارگر و تازه بیکار شده از زور فقر زیاد بچه اشو گذاشته سرراه ولی توی ساک بچش یک نامه نوشته که به فاطمه زهرا قسمتون میدم که این بچه رو هر کی میبره این کارا رو براش بکنه این غذاها رو دوست داره این ورزشها رو باید بکنه من توان نداشتم چون خرج این بچه بالاست ومن از پسش بر نمیام میگفت جوری نگران نوشته که آدم دلش آب میشد میگفت من که خودمو میتونم کنترل کنم توی محل کارم همین طوری زار زار گریه میکردم از این که این مادر چقدر نگرانه و بدبخت . نمیتونه این بچه رو نگهداری کنه نوشته بود باید فیزیوتراپی کنه که ما نمیتونیم هزینه اشو بدیم  و......

میگند بچه با این که عقب افتاده است ولی انگار چشم انتظار مادرشه و دلش اونو میخواد .

صبح توی تاکسی فکر میکردم خدایا بی عدالتی تا کی ؟ یک عده با ماشینهای آخرین مدل میگردند اونوقت یکی در فقر مطلقه

راننده هم داریوش گذاشته بود

اگه عشقی نباشه آدمی نیست        اگه آدم نباشه زندگی نیست

خدایا فکر میکنم اگه من توی همچین خانواده ای بدنیا اومده بودم چی میشد ؟ من الان داشتم چی کار میکردم ؟

خدایا شکرت ولی لطف تو در مورد اون مادر چیه؟  حکمتت چیه ؟ این درسته که باز به آدمهای بدبخت ،بدبختی اضافه بشه ؟ چرا باید اون بچه مال همچین خونواده ای باشه ؟ چرا بعضیها میخورند عین خیالشون نیست ؟ و ...................

بعد فکر کردم شاید دردهای منم بی علت نیست اگه منم عین اونها بی درد بودم شاید با شنیدن همچین مطلبی آب تو دلم تکون نمیخورد حتی فکرم نمیکردم هرچند که واقعا نمیدونه آدم باید برای اونها  چی کار کنه ؟

به نظر شما اگه  به قول  فیلم مارمولک بعضیها تک خوری نکنند این اتفاقات پیش میاد ؟..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 16:28  توسط لولی  | 

خوب من سعی میکنم حرفهای گلتون گوش بدم وخودمو مشغول کنم.

از اتفاقات گذشته بگم  روز شنبه میخواستم برم استخر که مامان جان زنگ زدند که وقت دکتر دارند ومن با مامانم رفتیم دکتر و تا برگشتیم خونه ساعت 8:30 شب شد اونقدر حالم بد بود که روی تخت ولو شدم سرم هم شدیدا درد میکرد اصلا هم حوصله ژیگولانس کردن نداشتم بابک هم بدنسازی بود ساعت 9:30 اومد خونه وقتی دید من زیر پتو رفتم و اصلا حوصله ندارم گفت "حالت بده بریم دکتر"  البته با روش خودش به حالت خشن  منم گفتم نه خوبم فقط بخوابم خوب میشم اونم رفت سراغ کارش یک ربع بعد اومد گفت " خوبی " گفتم بد نیستم یکخورده عصبانی شد که چیه رفتی زیر پتو منم گفتم احوال پرسیتم با داده گفت " آخه رفتی اون زیردرست جواب نمیدی "  منم گفتم حالم بده دیگه

شام هم نداشتیم منم به روی خودم نیاوردم دیدم رفت برای خودش شیر و پودر و موز و عسل توی مخلوط کن ریخت  وای من از این کارش خیلی بدم میاد چون همه جا رو کثیف میکنه ولی به روی خودم نیاوردم و خودمو زدم به خواب.   خیلی هم حالم بد نبود ولی حوصله نداشتم  پیش خودم گفتم خوب شد زیاد تحویلش نگرفتم ( حرفاتونو گوش دادم ) ولی دلخورم شدم گفتم با این احوالپرسیش

دیشب هم که یک اتفاق روی سرور پیش اومده بود مجبور شدم تا ساعت 7 سر کار باشم و ساعت 8 خسته رفتم خونه ولی دوش گرفتم مثل یک خانم خونه دار ازش پرسیدم شام چی میخوری اولش گفت هیچی ولی من پیش خودم گفتم حالا یک خودی از خودم نشون بدم .

کاری که درعمرم نکرده بودم  دست زدم به میگو اونم از اون بوگندوهاش وای خونه بوگند گرفته بود تازه خوب بود پاک کرده بود خلاصه با هزار زور توی فلفل و تخم مرغ و زعفرون و آردسوخاری غلتوندم و بعد سرخش کردم ولی خودم لب نزدم بابک هم گفت بوی ماهی میاد ( آخه میگو خیلی دوست داره ) گفتم آره یک چیزی که من ازش خیلی بدم میاد.

بعد که حاضر شد گفت: "مخلفاتش چی شد ؟  گفتم مثلا  گفت "خیارشور و سس مایونز "  بعد عصبانی شد که چرا بهش نگفتم میگو درست میکنم تا اونها رو بخره  

به مامانم میگم باورت میشه من به میگو دست زدم میگه آره مادر ناز ونوزت مال ما بود من فکر میکردم اصلا خونت کثافت ور میداره ولی حالا هی میسابی اونم شانس ما بود تنبلیت برای ما بود

آخر شب هم از دست خودم عصبانی شدم که چرا باز تحویلش گرفتم اونکه قدر نمیدونه همون طوری خودمو بزنم به مریضی بهتره  امشب هم میره و پنج شنبه شب برمیگرده حالا نمیدونم واسه امشب شام بپزم یا نه ؟

 

 

پ . ن  اولا خودمونیم خیلی خاله زنک بازی نوشتم نه

         دوما  دیشب جای همتون خالی یک ماکارونی پختم بی نظیر کلی تعریف کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:59  توسط لولی  | 

دوستان عزیزم سلام واقعا از همتون ممنون که به فکر من هستید و من راهنمایی میکنید  میدونم شاید اگر واقع بینانه فکرکنم 50 درصد مشکلات هم تقصیر من باشه من نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من  اگه کسی رو واقعا دوست داشته باشم براش از دل و جون مایه میگذارم و اگر هم کسی رو دوست نداشته باشم  امکان نداره خلافش نشون بدم اصولا آدمی هستم که احساسم و درونم نشون میدم و نمیتونم حفظ ظاهر کنم و این از بزرگترین معایب منه سیاست هم ندارم . به نظر من این چیزها ذاتییه وبرای تغییرش خیلی باید سعی کرد برام دعا کنید حداقل یکخورده صبورتر باشم .

اما از ادامه صحبتهای ما، بابک که دوشنبه و سه شنبه شب نبود توی این مدت من اصلا بهش زنگ نزدم و وقتی هم زنگ میزد یکخورده باهاش سر سنگین بودم تا چهارشنبه که اومد وبه محل کارم زنگ زد که من رسیدم منم گفتم که ساعت 5:30 میام خونه که گفت من میخوام ساعت 6:30 برم بدنسازی.

یک از چیزهایی که منو ناراحت میکنه اینه که تفریحات و برنامه هاشو در هر صورت حتی بعد از دوروز نبودن انجام میده ولی من این طوری نیستم و این مسئله منو آزار میده البته اینبار اصلا به روی خودم نیاوردم اتفاقا یکی از دوستام ازم خواسته بود تا موهای منو High Light کنه خوب منم قبول کردم و برای اون روز قرار گذاشتم و بهش زنگ زدم که دوستم میاد خونمون و تو بدنسازیت زودتر برو اونم رفت .

جاتون خالی دستش درد نکنه من که از موهام خیلی راضیم بعدشم برام یک سشوار خوشگل کشید خداروشکرمن هنر هیج کدومش ندارم منم رفتم یک لباس خوشگل پوشیدم وقتی بابک اومد کلی تعریف کرد ولی من بازم  باهاش سر سنگین بودم گفتم هنوز نبخشیدم تو دل منو بدجور شکستی اونم مثلا اومد منت کشی گفت حالا من یک چیزی گفتم . گفتم حواست باشه چی میگی خلاصه ازم عذرخواهی کرد خوب منم خر شدم دیگه روز پنج شنبه هم به تمیزی خونه و آشپزی این حرفها گذشت و بابک هم داشت روی پروژش کار میکرد منم خودم مشغول کردم دیشب هم که تا دیر وقت خونه دوستش بود روی پروژشون کار میکرد منم با مامانم اینا رفتیم شام بیرون

یکخورده سخته البته من تا چند روز حالم خوبه ولی وقتی تنهاییم زیاد میشه بازم عصبی میشم البته میدونم باید سرمو گرم کنم ولی خوب به خدا خیلی سخته آدم از زندگی زناشویی یک توقعاتی داری که اگه برطرف نشه خوب نمیدونم چی بگم

بازم از همتون ممنون خیلی خیلی متشکرم برام دعا کنید .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 12:26  توسط لولی  | 

دیشب دوباره باهاش صحبت کردم بهش گفتم فکراتو کردی؟  گفت "نه فکری ندارم " گفتم میخوای زندگیمون به همین صورت باشه یا یک تصمیم دیگه داری ؟  گفت "من از زندگیم راضیم " گفتم با اینکه یک روز درمیون دعواکنیم راضیی ؟ گفت "اینقدر دعوا میکنیم تا درست بشه"  گفتم این که حرف نشد ناسلامتی ما تحصیل کرده ایم گفت "من نه حوصله و نه وقت فکر کردن دارم" گفتم به خاطر من نه به خاطر خودت هم نمیخوای فکر کنی ؟ گفت "رفتی دوباره پیش دوستات بحث فلسفی راه انداختی " گفتم بحث فلسفی چیه یک موضوع ساده است حرفهایی که به من زدی برام سنگین تموم شده به این راحتی نمیتونم ازش بگذرم خودت میدونی من به خاطر عشق و علاقه زندگیم با تو شروع کردم وگرنه از نظر مالی هیچ نیازی نداشتم اگه علاقه  نباشه پس زندگی من و تو چه فایده ای داره

گفتم زمان قبل از عقد تو احساست چیز دیگه ای بود ولی حالا حتی یکبارهم نشده توی خیابون دستم بگیری مثل زن و شوهرهای صد سال پیش تو برای خودت میری من برای خودم اینا منو آزار میده گفت "خیلی خوب از این به بعد این کارومیکنم "بهش گفتم من این واز روی احساست میخوام نه از سربازکردن دفعه قبلم بهت گفتم وقتی دعوامون میشه نگذار طولانی بشه خودت بیا از دل من دربیار گفتی باشه ولی اینبار هم این کارو نکردی گفت " وقتی باهم دعوامون میشه تو تا چند روز طول میکشه تا به  وضعیت قبلی برگردی"  گفتم معلومه تا زمانی که با من حرف نزنی نخوای درموردش صحبت کنی از دل من بیرون نمیره بهش گفتم میدونی اصلا چرا توی اون عروسی من بهت اخم کردم جدا از اینکه کاری کرده بودی که اصلا مخالف میل من بود. گفتم یاد عروسی خودمون افتادم من توی عروسی دنبال تو میگشتم طوری که ارکستیه به من می گفت عروس خانم داماد پیدا کن ولی اون شب توی چهره داماد همش عشق و علاقه دیدم به خاطرهمین دلم گرفت دلم برای خودم سوخت گفت "تو اصلا آدم حسودی هستی همین "

بهش گفتم به من بگو از دید تو یک زن خوب چه خاصیتی باید داشته باشه تا من اون کار بکنم جواب نداد گفتم به خودش برسه پول برای خودش خرج کنه خوبه گفت آره گفتم نمی پرسی مرد خوب از دید من چیه؟  گفت چیه ؟ گفتم مسئولیت پذیر باشه میخوام هوای منو داشته باشه یک تکیه گاه باشه گفت "من همشو هستم " دیگه سکوت کردم گفتم بازم فکر کن گفت " وقتش ندارم".

دیشب میخواست بره شهرستان امشب هم نیست موقعی که داشت میرفت بهش گفتم توی اتوبوس بیکاری بشین فکراتو بکن سرشو تکون داد و رفت .

دیرور زنگ زدم وقت مشاوره گرفتم ولی به این زودی بهم وقت نداد شماره گرفت گفت اگر کنسلی داشتم خبرتون میکنم تا ببینم چی میشه 

خدایا خودت کمکم کن خودت به زندگی من سروسامون بده خدایا خودت میدونی که من از بچگی چقدر سختی کشیدم خدایا من بنده خوبی نیستم شاید زن خوبی هم نباشم ولی کمکم کن به بزرگیت قسمت میدم به زندگیم رحم کن به زحمتی که براش کشیدم خدایا یک عقل درست حسابی به من و بابک بده خدایا نمیدونم چه جوری ولی کمکم کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:10  توسط لولی  | 

دیشب تصمیم گرفتم بدون گریه و مصمم باهاش صحبت کنم اول که بهش گفتم میخوام باهات حرف بزنم خندید و گفت "بروبابا" بهش گفتم صدای تلوزیون  کم کن تا آخر حرفهای منم هیچی نگو عصبانی هم نشو چون نمی خوام باهات دعوا کنم بهش گفتم میخوای چی کار کنی؟ که دوباره زد زیر خنده گفتم نخند بگذار حرفهای من تموم شه بعد بخند گفتم ایندفعه توی دعواحرفهایی زده که با دفعات قبل فرق داشت تو به من گفتی مدتهاست که از من بیزاری و برای این دوست داری تنها باشی این یعنی پایان اگه بین زن و شوهر هیچ علاقه ای وجود نداشته باشه یعنی انتهای همه چیز بارها بهت گفتم دوست داشتن صرفا یک احساس نیست دوست داشتن یک فعله تو باید بخوای که من و زندگیمون دوست داشته باشی خیلی مسائل بین ما بود که من مخالفش بودم ولی تو فکر میکردی درسته بهت گفتم پس بیا بینش تعادل نگه داریم  ولی بازم کار خودتو کردی گفتش" تقصیر منه که به تو راستش میگم هیچ کدوم از دوستام راستش به زناشون نمیگند " بهت گفتم مطمئن باش زناشون میفهمند و چند حالت داره یا مثل ما مدام دعوا دارند یا مرده سیاست داره دل زنش یک جوری بدست میاره یازنش اونقدر بدبخته که حاضره بسوز و بسازه بهش گفتم ببین من از اون زنها نیستم که بسوزم و بسازم من 30 سال سنم هنوز جوونم هزار تا آرزو دارم من عاشق زندگیمم من نمیخوام عین پدر ومادرمون بسوزم و بسازم که نتیجه اش بچه ای بشه عین من وتو من آرزوی بچه دارشدن دارم آرزوی این که توی یکجای آروم بزرگش کنم ازش لذت ببرم تو بااین کارات آرزوهای من و ازمن میگیری روزی که تو منو انتخاب کردی به من گفتی "حسن تو اینه زن زندگی هستی" حالا انتظار داری اون زن زندگی چیز دیگه ای باشه یا به خاطر اون حسنش بسوزه بسازه  نه من این کار و نمیکنم .

چرا من با بدنسازی رفتن با دوستات بودن مخالف بودم چون احساس میکردم که تو خوشیت خارج خونه است ولی من همه احساسم همه عشقم همه امیدم این خونه و تو هستی بهت گفتم داری زندگی رو الکی خراب میکنی مطمئن باش اگر از من جدابشی بعد از من بازم کسی سرراهت قرار میگیره از من لجبازتر مغرورتر و به قول خودت غرغروتر پس خودتو درست کن بهش گفتم مرد باش و سر حرفی که زدی باش میخوای من برم دادخواست طلاق بدم تا حق و حقوقم از دست بدم یا مهریه ام به اجرا بگذارم تا به همه بگی این زن از اولش ناسازگار بود اینم نتیجه اش

بابک به هر کی دروغ بگی به خودت نمیتونی دروغ بگی همه توی رفتارما سردیو حس کردند تا حالا نشده تویکبار دست منو بگیری یا یک کلمه ای که توش محبت باشه به من بگی اینها چه معنی داری؟ اولش گذاشتم روی حساب قد بودنت ولی الان این احساسو نمیکنم

بعد ازهمه این حرفها گفتم چی کار میکنی؟  گفت "من از زندگیم راضیم" گفتم دروغ میگی این زندگی هیچ چیزش رضایت نیست میخوای صبرکنی تا من پیرتر شم و تو وضع مالیت بهتر بشه بعد چند سال تو با من این کارو بکنی ؟

جواب نداد آخر سرهم گفت "برو هر کاری میخوای بکن "

گفتم یک نفر از اعضا خانواده ات در جریان میگذارم بعد میرم اقدام میکنم و خوابیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 8:36  توسط لولی  | 

آه که دیگه عنوان هم ندارم یعنی عنوانها همشون تکراریه "دلم گرفته ، تصمیم و....." خیلی درمونده خسته ام الان 24 ساعته دارم گریه میکنم واقعا نمیدونم چی کار کنم روز بروز بدتر میشه روزبروز حرمتهای ما بیشتر میشکنه دیگه رک بابک به من میگه ازت بدم میاد وازت متنفرم منم کم کم داره احساسم و از دست میدم 4 شنبه با یکی از دوستام با تور رفتیم نمک آبرود خیلی برام جالب بود که اونم امروز بهم گفت اون نسبت به تو سرده هیچ حس زن و شوهری بین شما نیست تو مدام طرفش میرفتی ولی اون ازتو فاصله میگیره دیگه هیچی به مغزم نمیرسه از من خواسته که از هم جدا بشیم ودیگه همدیگر توی دادگاه ببینیم ولی حاضر نیست از خونه بیرون بره و میخواد من خونه رو ترک کنم منم این کار نمیکنم . اگر هم خودم دادخواست طلاق بدم میدونم با این مملکت ما تمامی حق و حقوقم از دست میدم فقط یک راه هست این که برم مهریه اجرا بگذارم که این یعنی پایان همه چی یعنی راه بدون برگشت .

با هزار ذوق و شوق هفته پیش رفتم بلیط کیش خریدم تا هفته بعد ، بعد از کلی زمان بریم مسافرت ولی دیشب گفت برو بلیط ها رو پس بده آنچنان دلم شکست که شاید تمام حرفهایی که بهم زده بود دلم نشکسته بود

موندم چی کار کنم بگذارم چند روز قهر کنم برم بلکه متوجه کاراش بشه که متاسفانه خونه و شرایط  برای اون فراهم کردم اگر هم بمونم که باید سکوت وتنهایی تجربه کنم و اون به کارهای خودش برسه واقعا ادامه این زندگی امکان پذیره ؟ میشه با یک آدم بی مسئولیت که فقط دنبال خوشگذرونیه و همیشه شادیش بیرون خونه میبینه زندگی کرد.

آخ اینقدر حرف نگفته دارم که نگو اونقدر دلم گرفته که فقط میخوام حرف بزنم دست یک آدم مهربون میخوام . دلم میخواد کمکم کنه خدایا اگه راه درست طلاقه صبرش و بهم بده میدونم خیلی ها در شرایط بدتری نسبت به من زندگی میکنند و صبر کردند .

هنوز ته قلبم یک چیزی داد میکشه نتیجه 4 سال آشنایی و 1سال و چند ماه زندگی جداییه؟  دیگه کم کم همه دارند به این نتیجه میرسند که ما باید از  هم جدا شیم .

من تنهام تنها هیچ کس نمیتونه احساس منو درک کنه فقط از خدا یک سوال دارم چرا بعضی آدها رو بدبخت آفریدی ؟

حتما میگید خوشبختی و بد بختی دست خود آدمه ولی این جواب من نیست خدایا تو به من حتی راهشم نشون ندادی

شاید تقدیر و سرنوشت من اینجوری بوده

دیگه حرفی ندارم چون ازدستم هیچ کاری برنمیاد اونقدر ناتوانم که دستام میلرزه

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 15:25  توسط لولی  |