تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

الان که دارم اینو مینویسم رگبار بند اومده آسمون سفید سفید شده و همه جا تمیز.  بوی نم وبارون همه جا رو گرفته انگار زندگی از نو شروع شده  خدایا چقدر قشنگه .

خدایا قدرت اینو به ما بده تا از این همه زیبایی لذت ببریم خدایا اونموقعایی که از زندگی دلسرد و ناامیدیم نمونه ای از قدرتت را به ما نشون بده تا ما فکر نکنیم تنهاییم.

این چند وقت دوباره دلم یک جوری شد من که سی سال از زندگیم میگذره و حدود 21 ساله که بهم روزه واجب شده حدود 16 سالش و روزه گرفتم ولی این سه سال اخیر دلم سیاه بود میخواستم ازت فرار کنم نمیدونم چرا ولی میخواستم بهت فکر نکنم دوست داشتم چشمامو ببندم اما تو چه مهربون با وجود این کمکم میکردی و من میدونستم ولی بازم فرار میکردم تا اینکه از هفته قبل یکدفعه یک حسی بهم دست داد همون حسی که 4 سال پیش داشتم سعی کردم دوباره روزه بگیرم .

به نظر من اینا چیزهای قلبیه آدم باید از ته دلش بخواد و خدا رو صدا کنه و تا خود خدا نخواد نمیشه هر چند دیگه اون حالتهای سالهای قبل کمتر بهم دست میده ولی بازم نصف اونم خیلیه .

خدایا نمیتونم احساسمو کامل بگم تو خودت بهتر میدونی خدایا فقط میخوام که کمکم کنی خدایا اگه تو بخوای همه چی درست میشه خودت گفتی " مراصدا کنید تا شمارا دریابم " اومدم به زبون خودم صدات کنم.

یک زمانی داشتم به اونجایی میرسیدم که دقیقا جمله " دردم از یار هست و درمان نیزهست"  درک میکردم خدایا اگه به تک تک ما دردی میدی خودت تحمل درد هم بده خدایا خودت راهش و بهمون نشون بده خدایا خودت جواب صدا زدنهای ماروبده که وجود تو هیچ نیازی به ما نداره فقط این غمها رو میدی تا ما پخته تر شیم .

یکجایی خوندم که آفرینش انسان برای خدا مثل خلق یک موسیقی از یک موسیقیدانه چطور از ایجادش لذت میبره همش لطافته و عشق علاوه براون نمیخواد ناشناخته باشه .

ای خالق بزرگ همه ما را کمک کن تا اونی باشیم که تو میخوای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:30  توسط لولی  | 

امروز دلم گرفته چرا دلم گرفته نمیدونم ؟ اصلا هرر وقت که میرم توی فکر دلم میگیره کاشکی این فکر لعنتی نبود کاشکی آدم هر جوری میخواست همون جوری رفتار میکرد اصلا میخوام تهی مغز باشم میخوام فکر نکنم میخوام دیونه باشم ( عجب قاطی زدم امروز)

خدایا یعنی راهی واسه اونهایی که عادت کردند نسبت به رفتارشون فکر نکنند نیست؟  آخه من چی کار کنم؟  من هر چی توی دلمه میگم اصلا هم در موردش فکر نمیکنم.  اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشم به زبون می آرم اگرهم نداشته باشم امکان نداره بگم اصلا هم اهل تعارف نیستم .

چند وقته موقع انجام دادن کاری و گفتن حرفی فکر میکنم اینقدر برام سخته   اصلا من سیاست و دوست ندارم چرا اونهایی که با من هستند من و همون جوری که هستم دوست ندارند چرا فکر نمیکنند که من ته قلبم چیزی نیست. یعنی بعد این همه مدت نباید منو بشناسند ؟

خیلی وقتها خودمو سرزنش میکنم که چرا فلان حرفو زدم به خودم میگم بابا یک ذره اون مغز به کار بنداز آکبند تحویل خدا نده  ولی خوب نمیشه

دلم میخواد گریه کنم اصلا از این دنیا با هزار جور رنگش بدم می آد دلم میخواد داد بزنم هر چه قدردلم خواست.  وقتی دوستام میگند که فلان جا که بابی این حرف زد تو سکوت کن تا نتیجه اش و بعدا ببینی و اون شرمنده میشه دلم میگیره.  البته من تمام سعی خودمو میکنم ولی دلم میگیره گریه ام میگیره یکهویی توی دلم غم جمع میشه.

دیشب یادتونه هوا طوفانی شد من داشتم برای شام کتلت درست میکردم یکهو دیدم شیشه ها داره بدجور تکون میخوره فکر کردم زلزله شده توی خونه تنها بودم ( بابی رفته بود بدنسازی ) اونقدر ترسیدم که دستام میلرزید پریدم توی راه پله ها که دیدم طوفانه و زلزله نیست بعدشم که بابی اومد شامش خورد و بعد سر یک موضوعی حسابی اعصابم و خرد کرد من آروم اشک توی چشام جمع شد و هیچی نگفتم فقط بعدش بهش گفتم این کارها رو میکنی دل منو میشکنی خدا ازت راضی نمیشه 

دارم فکر میکنم که جقدر دوباره خونه کثیفه و من باید دست تنها همه چیز و تمیز کنم هر کاری هم میکنم نمیتونم بی خیالشم بد جوری کثیفی و ریخته پاشیدیگی روی نروم میره .

دلم گرفته خسته ام دلم میخواد یک پول قلمبه دستم بیاد برم باهاش حسابی بگردم البته فکر نکنید پس انداز ندارم دارم ولی میخوام یک جوری باشه که نگران فلان کار و چیزهای عقب مونده و آینده نباشم .

چقدر دوباره غر زدم پاک قاطی کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 13:55  توسط لولی  | 

سلام به همه دوستان عزیزم پرپری از همتون تشکر کرد و گفت خیلی خیلی ممنون که منو راهنمایی کردید براش دعا کنید که ان شاءا... خدا کمکش کنه و مشکلاتش حل بشه

اتفاق خاصی رخ نداده و  همش روز مرگیه من میرم سر کار تا آخر هفته به نعمت تغییر ساعات اداری پنج شنبه ها هم میریم سرکار و فقط جمعه ها می مونه اونم که ببخشید به کلفتی میگذره  این هفته جمعه هم من از مدتها فکر این بودم که این سرامیک ها رو حسابی با کف وصابون بشورم که بالاخره این کار و کردم از اون موقع تا حالا هم دارم از دست درد میمیرم واقعا که چقدر خنگم ولی باور نمیکنید تا تمیزشون نمیکردم دلم آروم نمی گرفت ولی حالا خوشحالم.   این بابی هم هیچ به من کمک نمی کنه میگه ولش کن همون جوری خوبه اصلا هم براش تمیزی یا کثیفی مهم نیست یک عالمه هم خاک باشه اصلا توجه نداره برعکس من آی حرص میخورم

بگذریم این چند وقت سعی کردم محبت بدون منت بکنم تا اونجایی که میتونم تا نتیجه اش ببینم نمیدونم کاری که میکنم درسته یا نه دیگه عملا تمامی کارهای خونه اعم از تمیز کردن و آشپزی و ظرف شستن .و..... خودم انجام میدم دیگه غرهم نمیزنم اونم که وقتی از سر کار می آد همش روی مبل لم میده و هی میگه توی اون آشپزخونه چی کار میکنی بیا بشین

هنوز هم یک موقع هایی دلم شدیدا میگیره ودلم میخواد گریه کنم و بعضی وقتها هم عصبانی میشم ولی به روی اون نمی آرم  میخوام یک مدت کاری بهش نداشته باشم تا ببینم چی میشه نمیدونم درسته یا نه ؟ این مدت هم هفته ای یک یا دوشب نیست و میره دانشگاه (دانشگاهش شهرستانه ) ومن میرم خونه مامانم

دلم شدیدا مسافرت و مهمونی جینگولی میخواد ولی خوب نمیریم دیگه دوباره عملا بیرون رفتن ما منوط شد به رفتن به خونه مامانش و مامانم در نتیجه بعد از یک مدت من افسرده و عصبی میشم  اصلا دارم اینا رو مینویسم دوباره غصه ام گرفت ولش کنید

دلم میخواست از خاطره بدنیا اومدنم بنویسم من یک خواهر ویک برادر بزگتر از خودم دادم و مامان و بابام هیج کدوم دیگه دلشون بچه نمیخواست ولی خوب مامانم ناخواسته بچه دار میشه و خیلی هم ناراحت میشه و تصمیم میگیره بچه رو بندازه ولی بابام میگه گناه داره عیب نداره حالا بچه هامون میشند سه تا چیزی نمیشه که خلاصه مامان ما نی نی رو نگه میداره ولی خوب حسابی چاق و تپل میشه اون موقع ها هم که سونگرافی نبود تا میشه 14 شهریور  ۱۳۵۵ ساعت 11 صبح که مامانیم دردش میگیره و میره برای زایمان   خوب اون موقع هم که همه طبیعی زایمان میکردند وقتی من بدنیا می آم مامانم یک نفس راحت میکشه که آخیش تموم شد ولی بلافاصله پرستاره به مامانم میگه خانم تکون نخور یکی دیگه هم هست حالا تصور کنید مامانم چه حالی داشته و این شکلی میشه  به این ترتیب خواهر دوقلوی من یعنی ژولی هم بدنیا می آد و خوب مامانم کلی گریه میکنه که ای بابا ما بچه نمیخواستیم حالا دوقلو شد اونم دو تا بچه مردنیه لاغر ولی خوب به کمک مادربزگم ما بزرگ و تپل مپل شدیم  و صد البته مامانم الان میگه خداروشکر که شمارودارم سخت بود ولی ارزشش داشت حالا نمیدونم برای این میگه ما غصه نخوریم یا راستی میگه

اینم تقدیم به زهرا گل که فکر میکنه آخر سختییه البته زمونه عوض شده و توقعات فرق کرده ولی خوب خدا که همون خداست پس حتما به همه مامانها کمک میکنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 13:38  توسط لولی  | 

خوب دلم میخواست یک خورده بگذره تا من چیزهای تازه ای برام اتفاق بیفته بعد بیام ببنویسم که این پرپرک نگذاشت

این پرپرک دوست و همکارمنه همونی که باهاش مشهد رفتم من واقعا دوستش دارم الان چند وقت که حالش خوب نیست اونم علتش اینکه عاشق شده و یک خورده توی عشقش شکست خورده منم دلم خواست ایندفعه در مورد این موضوع بنویسم. 

همه ما برامون پیش اومده که عاشق بشیم بعضیها به عشقشون رسیدند و بعضیها هم خوب نرسیدند و اونهایی که نرسیدند فکر میکردند از دست دادن اون عشق یعنی انتهای همه چیز .

پرپری جون من این و ازته قلبم میگم نه فکر کنی شعاره تورو میفهمم  واقعا میفهمم هر کاری هم که فکر میکردم درسته کردم حتی اون موقع که پیش هم توی حرم امام رضا بودیم کلی برات دعا کردم .

من نمیدونم راه حل چیه تا تو اونو فراموش کنی میدونم اگر الان همه عالم جمع شند بگند به نفعت بود تو میگی خفه شید شما که جای من نیستید ولی من جای تو بودم و به قول خودت چون من آدم حساسی بودم خیلی بیشتر از تو ضربه دیدم نمیخوام تورو نصیحت دینی بکنم چون میدونی که من خیلی آدم مذهبی نیستم ولی الهی قربونت برم تنها راه به نظر من فقط خود خداست  به اون بگو ولی کسی رو نفرین نکن چون خدا خودش همه چیز و میدونه.

اون زمان که این اتفاق برای من افتاد من هنوز با تو آشنا نشده بودم درست قبل از ماه رمضان  4 سال پیش بود اون موقع همه کار من غصه بود هنوز دعاهایی که اون زمون میکردم یادمه هر کاری که فکر بکنی میکردم اگه میگفتند 100مرتبه سوره بقره بخون میخوندم ولی ته تمام دعاها و گریه هام این بود که خدایا به من آرامش بده .

منم مثل تو از همه مردها بدم می آمد وفکر میکردم تنها مرد زندگیم همونه هیچ کس دیگه هم لیاقت نداره . اینو به خود خداهم میگفتم میگفتم چرا با من این کار و کردی ؟  ولی خدا بعد از 2 ماه به من آرامش داد میدونی چطوری ؟ اول اینکه در عین ناباوری که فکر میکردم استخدام توی جای دولتی نیاز به پارتی داره کارم اینجا درست شد و خودت خوب میدونی که اینجا یک نقطه عطف بود برای رسیدن به خیلی خواسته هام یعنی تا حد قابل قبولی امکانات مالیم و برطرف کرد دوم  درست همون زمان که فکر میکردم هیج مردی زندگیمو عوض نمیکنه بابک سر راهم گذاشت و خوب حالا چه خوب چه بد همون چیزی که ازخدا خواسته بودم بهم داد پس از خودش بخواه چون هیچ کس حرف دلت رو نمیفهمه .

عزیزم قدرت و رحمت خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که من و تو فکر میکنیم از خودش بخواه که راه درست و نشونت بده

اینم یگم وفتی آدم از یک مرحله به مرحله دیگه میره توقعات آدم هم عوض میشه و فکر میکنه اونهایی که بهشون فکر میکنه از همه مهمتره پس فکر نکن که من خودم و لوس میکنم من الان آرزویی که داشتم بهش رسیدم منتها نمیدونم چه جوری ازش نگهداری کنم  که بدون از دست دادن توی این مرحله خیلی سخت تر از بدست آوردنه .

امیدوارم تو و من و همه بنده های خدا به خواسته هاشون برسند و صلاح و مصلحت هم خوب خودش بهتر میدونه .

 

پروردگارا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را میتوانم

و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 14:51  توسط لولی  | 

خوب اتفاق خاصی نیفتاده و من دارم سعی  میکنم که کم کم خودمو کنترل کنم و یک کمی صبورتر بشم دلم میخواد بشه اون روزی که من موقع عصبانیت چشمامو ببندم و صلوات بفرستم و خلاصه یکجوری خودمو آروم کنم     

از همه دوستام که من و راهنمایی کردید ممنونم شاید دوباره برم سراغ کتاب هایی که چند سال پیش خونده بودم یادمه اون موقع که میخوندمشون خیلی آروم شده بودم طوریکه همه از چهره من فهمیده بودند.

وقتی بعضی وبلاگها رو میخونم میبینم چقدر عاشقانه در مورد هم مینویسند فکر میکنم اگر منم اوایل عقد مون یکسری تنش ها رو نداشتم شاید زندگیم مثل اونها بود و مثل زمان قبل از عقد به قول بعضی ها " ننه برام میمرد "  ولی متاسفانه به خاطر یکسری مشکلات عقد ما طولانی شد (حدود اسال و 7 ماه ) وتوی اون مدت هم ما همدیگر و هفته ای دوبار بیشتر نمیدیدیم جایی هم که نمیرفتیم یکبار اون می آمد خونه ما یکبار هم من میرفتم خونشون برای همین خیلی چیزهایی که من انتظارش و داشتم برآورده نشد و صد البته بنده هم موجود کم طاقت نمی تونستم دندون روی جیگر بگذارم در نتیجه خیلی برخوردها همون زمان پیش اومد که نباید می آمد     وخوب بابی هم که یک پسر یکی یک دونه بود که هنوز که هنوز ما میریم خونشون اونقدر مامانش قربون صدقش میره که آخرش بابی عصبانی میشه  و در نتیجه ایشان از قربون صدقه بدش می آد .

به نظر من خیلی از اخلاقهای بدش شامل خودخواهی ، عصبانیت و .... به خاطر همون رفتارهای مامانشه من بارها دیدم که حرفی میزنه که مامانش ناراحت میشه ولی نمیدونم چرا مامانش دو دقیقه بعد دوباره قربون صدقش میره   در حالیکه اصلا همچین چیزی برای من قابل فهم نیست من اگر همچین کاری با مامانم بکنم مامانم امکان نداره تا زمانی که حالیم نکرده اشتباه کردم با من حرف بزنه

خوب چی کار میشه کرد حدود 29 سال توی همون خونه بوده به این راحتی هم عوض نمیشه من اگر زندگیمو دوست دارم باید خودمو عوض کنم البته خیلی ها میگند اول ازدواج همه مشکل دارند به مراتب بهتر میشه منم امیدوارم چون جوونی و عمر چیزی نیست که دیگه برگرده

دیشب فیلم ازدواج به سبک ایرانی و میدیدیم کلی خندیدیم اون جاهاش که اکرم خانم قربون حاج آقا میرفت دیدم بابی کلی ذوق کرده   نمیدونم همه این حرف و میزنند که مردها نیاز به تایید دارند اینکه فکر کنند همه کاره خونه اونها هستند ولی نمیدونم چه جوری این و بهش بگم  (با توجه به نکات بالا که مامانش اون قدر قربونش صدقش رفته که دیگه بدش می آد) البته منم قربون صدقش میرم ولی خوب خیلی تاییدش نمیکنم چون فکر میکنم کارهایی که میکنه خیلی مورد تایید نیست  و علاوه بر اون جایگاهی که یک مرد باید جلوی زن داشته باشه رو نداره . به نظر من مرد باید فکرش دنبال کسب درآمد و پول و پیش بردن زندگی باشه طوری که یک زن احساس کنه که اون تکیه گاه براشه البته نمیشه گفت مردها همشون اینجوریند ولی نمیدونم چی جوری بگم دوست دارم احساس کنم پشت منه

بعضیها میگند اگر درسش تموم شه و یک شغل با درآمد بهتر پیدا کنه اخلاقش بهتر میشه اون شاید به زبون نیاره ولی ته دلش از اینکه هم کار میکنه هم درس میخونه و خوب متقابلا درآمد کمی داره و اکثر درآمدش برای تحصیلش میره ناراحته البته من که چیزی درظاهر احساس نمیکنم

خوب چون شاید کاری که من دوست دارم انجام نمیده منم نمیتونم از ته قلب تاییدش کنم آخه اخلاق بد من اینه که ظاهر و باطنم یکیه اگه واقعا ته قلبم چیزی باشه میتونم به زبون بیارم و اصولا آدم رکی هستم

خلاصه ازهمتون ممنون که منو راهنمایی میکنید خصوصا ننه غلام جونم و صدف جونم  که منو شرمنده کردند 

برام دعا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:42  توسط لولی  | 

خدایا احساس عذاب وجدان میکنم خجالت میکشم از همه دوستام که می آند اینجا رو میخونند من نباید خصوصی ترین چیزهای زندگیم و بگم شاید نگه داشتن راز و حفظ آبرو یک راهی برای تداوم زندگی باشه ولی من نتونستم اونو نگه دارم کاشکی منم یک خورده تو دار بودم از همه خجالت میکشم چند بار خواستم نوشته قبلیمو پاک کنم  ولی نشد دلم میخواد دادبزنم و بلند گریه کنم دلم میخواد چشمامو ببندم و فکر کنم همه اینها خواب بد بود و تموم شد دلم میخواد همه روی من حساب کنند دلم نمیخواد یک آدم ضعیف باشم که بقیه دلشون برام بسوزه چرا نمیتونم چرا سعی کافی نمیکنم چرا من اینقدر کم طاقتم شاید خیلی از اخلاقهای بد بابی با صبر و گذشت حل بشه پس چرا من نمیتونم چرا وقتی میدونم آخرش چیه بازهم ادامه میدم من که میدونم این دعواها به نتیجه نمیرسه پس چرا ادامه میدم چرا نمیتونم به حال خودش بگذارمش.

خدایا چی کارکنم خیلی تنهام دلم میخواد یکی دستمو بگیره بلندم کنه بهم بگه عیبی نداره همه چی درست میشه من نمی خوام زندگیم و از دست بدم خدایا خودت خوب میدونی که من کسی رو ندارم از اسم جدایی هم میترسم من نمیتونم ازش جدا شم

خدایا به من صبر بده به من گذشت بده میدونم اینها همه تمرین کردنیه بهم قدرتش بده دلم از غم پره تو کمکم کن خدایا میدونم که ظاهرم چیز دیگه ای ولی تو که منو میشناسی تو که میدونی من هیچی توی دلم نیست تو کمکم کن که کار درست و بکنم .من و اون خیلی با هم فرق داریم و اینو به مرور بیشتر میفهمیم ولی همه آدمها با هم فرق دارند خدایا چطوری حالیش کنم که این کاراش اشتباهه چطوری بگم پس چرا هر چی میگم فرداش بازهم همون کار ومیکنه انگار نه انگار خدایا به من صبر بده

از خودم از تو از همه دوستام خجالت میکشم اینجا من از بیشتر دوستام بزرگترم پس چرا من این همه مشکل دارم خدایا ازپس یک زندگی بر نمی آم از همه خجالت میکشم خسته ام کمک کن 

 

 

پ .ن  مطلب قبلی پاک کردم دلم میخواد هیچ وقت نوشته نشه چون خوندنش هم ناراحتم میکنه

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:47  توسط لولی  | 

با سلام خدمت همه دوستان عزیز   اینجانب از سفر مشهد برگشتم

خوب حالا یک مقداری از سفر مشهد تعریف کنم عصر سه شنبه با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم از اداره ما 4 تا خانم اومده بوده بودند که یکیشون دوست صمیمی من پرپرک بود   حالا از شانس من،  من افتاده بودم توی یک کوپه جدا از اونها و اون سه تا پیش هم بودند کلی غصه خوردم که چرا من جدا افتادم   توی کوپه پرپری هم به جای من یک پیرمرد بود که به هیچ عنوان حاضر نبود جاشو عوض کنه   واقعا که مردم ایران عجب موجودات خودخواهی هستند   تازه یک خورده هم که بیشتر پرپری با هاش حرف زد گفت من با شما صحبت نمیکنم  حق نداری با من حرف بزنی    هم کوپه ای منم یک خانم حدود 50 ساله بود با خواهر بزرگترش که الکی میگفتند ما برای نفر سوم بلیط گرفتیم که نفر سوم سبزوار سوار میشه حالا من چشمام چهار تا شده بود که مگه آدم خله که برای سبزوار تا مشهد که دوساعت راهه از تهران بلیط بگیره    وای این مردم عجب دروغ گوهایی هستند اینو میگفت که کسی توی کوپه نیاد حالا پررو مسئول کاروان ما میگفت بلیطش دست ماست اونم در کوپه رو بست گفت نخیر وسط راه سوار میشند .

خلاصه نمیدونید چقدر فکر کردیم تا یک راه حل پیدا کنیم تا چهارتایی پیش هم باشیم   وای چقدر توی قطار خندیدیم ولی خوب اصلا نخوابیدیم  5 صبح رسیدیم مشهد .

چقدر از این بازیها بدم می آد تمام برنامه مشهد ما شامل رفتن به حرم ، زیارت عاشورا ، دعای کمیل، روضه خوانی و خوردن بود    اونقدر که ببخشید آدم حالش بد میشد   البته من و پر پری جان فقط روزی یکبار حرم میرفتیم و وسطش جیم میزدیم   ولی اونها تمام نمازاشونو اونجا میخوندند  به نظر من آدم باید این کارها رو از ته دل انجام بده نه از روی اجبار یا ریا  ولی خیلی از بچه ها ( غیر از ما 4 نفر) نمیدونم به خاطر رودرواسی بود یا چیز دیگه همش دنیال اونها بودند و برنامه های اونا رو مو به مو اجرا میکردند

راستی یک چیز جالب   توی مشهد فهمیدیم که برگشت ما با هواپیماست و برای اینکه متقاضی زیاد نشه الکی کفتند اتوبوسه   خلاصه نگرانی منم برطرف شد.  

اما از زیارت بگم باورتون میشه تمام دوستای وبلاگیم رو یک به یک یاد کردم واز امام رضا خواستم که هر چی دلتون میخواد خدا بهتون بده  

وای از روز جمعه که نزدیک نماز مغرب و عشا (حدود ساعت 5 ) رفتیم حرم همون زمان داشتند نقاره میزدند و کم کم چراغها رو روشن میکردند کبوترها هم پرواز میکردند و واقعا هوا عالی بود ما هم توی حیاط حرم نشستیم و کلی دعا کردیم واقعا عالی بود یک حالی که کمتربرام پیش اومده بود.

خوب حالا از احوالاتم در مورد بابی بگم واقعا دلم براش تنگ شده بود  طوری که با اینکه فقط سه روز از هم دور بودیم ولی احساس میکردم یک مدت طولانیه ازش دورم   و وقتی توی فرودگاه دیدمش تمام دستمام میلرزید    حالا اونو نمیدونم ولی فکر کنم اونم یک خورده دلش تنگ شده بود هر جند که این چند روز بیشتر وقتشو با دوست صمیمیش بود ولی احساس کردم اونم دلش برای من تنگ شده هر چند این چیزها رو هیچ وقت به زبون نمیاره  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 11:51  توسط لولی  |