|
|
|
|
|
خوب من راهنماییهای صدف جونم حسابی خوندم داستان مشهد رفتنم هم جالبه اداره ما هر سال بصورت قرعه کشی چند نفر را به هزینه خودش میبره مشهد امسال هم گفتند هر کی متقاضیه بیاد. 6 نفر از اداره ما شرکت کردند که 3 نفر میخواستند اسم من اولین بار در نیومد اولش اینکه بابی اصلا از رفتن من ناراحت نشد دوم اینکه فکر کردم نکنه با رفتن من اونم به خودش بگه خوب حالا که تو با دوستات رفتی مسافرت منم با دوستام میرم مسافرت وخوب من که اصلا از این کار خوشم نمی آد سوم اینکه به مامانم قول داده بودم که ان شاءالله خوب که شد باهم بریم مشهد چهارم هم اینکه برگشت از مشهد با اتوبوس بود که خوب برای من خیلی سخته پنجم هم یکی از بچه ها از اینکه اسمش در نیومده بود خیلی ناراحت بود البته زنگ زدم برای برگشت که اتوبوسه ببینم خودم میتونم بلیط هواپیما پیدا کنم ولی مثل اینکه بلیط اصلا گیر نمی آد فکر کنم برام خیلی لازمه
برای همتمون دعا میکنم شما هم برای من دعا کنید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:55 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم از چی بنویسم این جند روز تعطیلی دوباره با همون حالت قبلی گذشت البته نمیخوام دوباره شرح واقعه بدم امروز میخواستم درمورد وبلاگ نویسی بنویسم اصولا در مورد نوع حرف زدن با دیگران بیان احساساسات نوع دید به زندگی و .... چند سال پیش به این نتیجه رسیده بودم که مردم زیاد حوصله شنیدن غم و غصه ندارند متاسفانه رسانه های ما همش غم و ناراحتیه من فکر میکنم اینها آموزشیه وقتی پدر و مادر و بزرگترها و کلا جو خونه اینجوری باشه خوب طبعا بچه ها هم یاد میگیرند شاید خیلی از مشکلات من وبابی هم همین باشه من برای خوش بودن و شادی نیاز شدید به وجود اون دارم خلاصه اگر راهی برای آموزش دارید به منم بگید خوب مدرسه برای همینه دیگه چیزی که شاید پدر ومادر نتوند یاد بدند اونها یاد بدند دوستون دارم خودمو کشتم با این شکلکها |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:28 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلم گرفته بازم خیلی زیاد . نمیدونم سرانجام من و بابی چی میشه الان که مینویسم دارم گریه میکنم. خدایا من باید چی کار کنم خدایا آخه من چه کار بدی کرده بودم خدایا من میدونم بین همه زن و شوهرها دعوا و بحث هست اصلا اگه نباشه یک جای کار ایراد داره ولی بین هیچ کدوم از اونها مثل ما فاصله نیست من نمیدونم چی کار کنم از چی بگم آدمها خودشون وهمسرشون بهتر از هر کس دیگه میشناسند هفته پیش چند بار خواستم براش کادو بخرم ولی این کارو نکردم چون ته دلم ازش ناراحت بود اگر هم میخریدم یک چیز ظاهری بود. میدونم که اگه برای سالگرد ازدواجمون کادو خریده برای اینه که نمیخواد دوباره جر وبحث بشه نه واسه اینکه من و دوست داره از روی اجباره کاملا این وحس میکنم. خدایا توی این یکسال نشد که یک بار سرم و روی شونه اش بگذارم و با هاش درد دل کنم هیج وقت حتی اون زمانی که مامانم حالش بد بود هیج وقت نشده که من و بغل کنه هیج وقت تا حالا ازش یک کلمه که نشونه محبت باشه نشنیدم فقط خودش و خودش مدام ازم ایراد میگیره من نمیگم خوشگلم ولی دختر زشتی هم نیستم بارها بهش گفتم وقتی سوار آژانس میشی نرو جلو منو تنها نگذار ولی بازهم این کارو میکنه تو طول روز یکبار هم به من زنگ نمیزنه میگه پول موبایلم زیاد میشه ولی بعد پول موبایلش خدا میدونه چقدر می آد من خجالت میکشم این حرفها رو بهش بزنم چون یکجورهایی حس میکنم خودم کو چیک میشم ارزش من بیشتر از این چیزهاست. این چند روزهم دوباره تعطیل دوباره سکوت وخونه خدایا نمیتونم نمیتونم دوستم بهم میگه کم طاقتی راست میگه ولی به خدا هیچ کس نمیتونه صبرکنه هیچکس نمیدونه من چی میکشم همش شبها خوابهای بد میبینم توی خواب جیغ میزنم. دیگه دلم نمیخواد برم خونه میدونم اونم همین طوره باور کنید من خواستم اون نخواست بارها از در که اومد رفتم جلو بوسش کردم ولی هر بار سردتر از قبل. ندیدم تا حالا دو کلمه درست با من حرف بزنه حرف عادیش داده . دیروز تولدم بود ولی اصلا یادش نبود برای اینکه یادش رفته بود ناراحت نیستم برای این ناراحتم که ازهم خیلی جدا شدیم کادوی قبلیشم از روی اجبار بود شاید بگید مردها با کسی تعارف ندارند نخواند نمیکنند بله ولی زن وشوهر خوب همو میشناسند میدونم برای اینه که حوصله نداره حرف در موردش بزنه شاید یکجورهایی هم ترس چون اگر غیر از این بود تو چشاش شادی و ذوق میدیدم ولی نبود فقط از سر باز کردن دیدم تاحالا نشده یکبار کاری بکنه که بخواد منو خوشحال کنه حتما میگید خوب تو چی کار کردی ؟ ولی باور کنید من هر چی بلد بودم انجام دادم محبت ُ بی توجهی ُ سکوت ُ فریاد همشو امتحان کردم جواب نداد. خسته ام خسته ام فکر میکنم ازش جدا شم ولی آخه اونم نمیتونم فقط حرفشو میزنم بین زمین و آسمون موندم بعضیها میگند به چشم همخونه نگاهش کن این کارو هنوز نکردم خدایا خدایا کمکم کن راه درست و نشونم بده |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:35 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
سالگرد ازدواجم مبارک اين چند روز همش حال و هوای پارسال و داشتم انگار هوا بوی پارسال و ميداد ياد بدو بدو ها خوشحاليها چيدن وسايل و ........ بگذريم حالا ماجرای سالگرد ازدواجمون روز سه شنبه هفته گذشته در حاليکه من چند روز بود که حسابی از دست بابی عصبانی بودم و تصميم گرفته بودم که کارهایی بکنم که حسابی حرصش درآد خلاصه از روز چهارشنبه من در تدارک بودم و بابی هم قول داد که جاروبرقی و تی با اون باشه طبق معمول روز چهارشنبه رفت بدنسازی و ساعت 9 اومد ولی الهی قربونش برم ژولی وقتی ديد عصبی شدم گفت غذا هاتو من ميپزم تو به کارهای ديگه ات برس تازه بابی خان که اومد گفت که کی گفته شام بپزی اونها که شام نمیمونند بلاخره مادرشوهر جان و خواهر شوهر جان اومدند خلاصه بعد خوردن شام و کيک وتعريف از دست پخت من که البته ژولی زحمتشو کشيده بود فرداشم مامانم 100000 تومن بهمون کادو داد اين بود از ماجرای اولين سالگرد ما اميدوارم روزی برسه که من وبابی در کنارهم احساس خوشبختی کنیم و فقط از روی وظیفه یکسری کارها رو نکنیم . برام دعا کنید تا یک مقدار بیشتر صبرو گذشت داشته باشم تا بتونم یکسری مسائل و تحمل کنم. خدايا کمکم کن به همه ما کمک کن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:26 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها با اینکه حالم خیلی گرفته است و اتفاقات مختلفی توی زندگیم پیش اومده ولی دلم می خواد امروز یادی از بهترین روز عمرم یعنی روز عروسیم بکنم همیشه از بچگی فکر میکردم اگه یکی روز عروسیش سرما بخوره و مجبور شه دستمال دستش بگیره چه عروس مسخره ای میشه خلاصه با کلی عطسه و گریه ما شب خوابیدیم و صبح زود خواهر شوهر جان که پرستار هستند اومدند دنبال من تا منو ببرند آرایشگاه و آمپولهام زدند وای روز عروسییم وخیلی دوست داشتم اصلا نمیدونستم اون همه انرژی از کجا آورده بودم با اون حال بد شب قبلم اون قدر رقصیدم که وقتی فیلم عروسیمو نگاه میکنم خجالت میکشم نمیدونید چقدر خوشحال شدم وقتی دوستام و توی عروسیم دیدم هنوزم وقتی توی فیلممون می بینمشون با اینکه بعضی هاشون اکثرا هر روز میبینم دلم براشون ضعف میره بعدشم که جاتون خالی رفتیم یک هفته شمال ماه عسل توی همون ماه عسلمون هم تولد من بود آخه عروسی ما 10 شهریور بود و تولد من 14 شهریور ولی هیچ کس برام کادو نخرید این هم از بزرگترین و شیرینترین خاطره عمرم روزجمعه سالگرد عروسیمونه برام دعا کنید پ.ن راستی یک چیزدیگه که همیشه یادمه این که وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون برای اولین بار (البته بعد از عقد) بابی قربون صدقم رفت و گفت "عروس خانوم خیلی خوشگل شدی ها" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:41 توسط لولی
|
|
||