تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

خوب من راهنماییهای صدف جونم حسابی خوندم    تمام سعی خودمم کردم ولی واسه یک ساعت فقط تونستم اجراش کنم    ولی خوب دارم دوباره سعی میکنم که یک مدت برای خودم باشم    البته به قول صدف جون نرم جوری نشون بدم که فکر کنه دارم لجبازی می کنم  واقعا برای خودم زندگی کنم و بگذارم این وبفهمه   سه شنبه شب هم میرم مشهد 

داستان مشهد رفتنم هم جالبه اداره ما هر سال بصورت قرعه کشی چند نفر را به هزینه خودش  میبره مشهد امسال هم گفتند هر کی متقاضیه بیاد.  6 نفر از اداره ما شرکت کردند که 3 نفر میخواستند اسم من اولین بار در نیومد ولی یکی از دوستام گفت تو جای من برو من میخوام برم شمال    درست اون زمانی که داشتند اسامی رو میفرستادند دوباره من تردید کردم به چند علت

اولش اینکه بابی اصلا از رفتن من ناراحت نشد   وتازه استقبال هم کرد منم طبق معمول دلم شکست    و گفتم حداقل یک ذره ناراحت میشد    

دوم اینکه فکر کردم نکنه با رفتن من اونم به خودش بگه خوب حالا که تو با دوستات رفتی مسافرت منم با دوستام میرم مسافرت وخوب من که اصلا از این کار خوشم نمی آد  

سوم اینکه به مامانم قول داده بودم که ان شاءالله خوب که شد باهم بریم مشهد خوب خدا رو شکر الان حالش خوبه  ومن به وعده خودم باید عمل کنمولی اینجوری اونو نمیتونم ببرم

چهارم هم اینکه برگشت از مشهد با اتوبوس بود که خوب برای من خیلی سخته  

پنجم هم یکی از بچه ها از اینکه اسمش در نیومده بود خیلی ناراحت بود  منم با توجه به مسائل بالا جامو دادم به اون و اسمم رفت جزء ذخیره ها    ولی دیروز باهام تماس گرفتند گفتند برای شما بلیط گرفتیم  منم گفتم خوب امام رضا بدجور طلبیده پس حتما میرم  

البته زنگ زدم برای برگشت که اتوبوسه ببینم خودم میتونم بلیط هواپیما پیدا کنم ولی مثل اینکه بلیط اصلا گیر نمی آد چون آخر شهریوره  و همه مسافرند حالا یک جوری برمیگردیم دیگه توکل به خدا 

فکر کنم برام خیلی لازمه  شاید یک سه روز هم بابی تنها باشه بد نباشه خدا رو چه دیدی شاید قدر منو دونست  خلاصه عازمیم سه شنبه شب میریم و جمعه شب برمیگردیم

 

برای همتمون دعا میکنم شما هم برای من دعا کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 11:55  توسط لولی  | 

نمیدونم از چی بنویسم  این جند روز تعطیلی دوباره با همون حالت قبلی گذشت البته نمیخوام دوباره شرح واقعه بدم  امروز میخواستم درمورد وبلاگ نویسی بنویسم اصولا در مورد نوع حرف زدن با دیگران بیان احساساسات نوع دید به زندگی  و ....

چند سال پیش به این نتیجه رسیده بودم  که مردم زیاد حوصله شنیدن غم و غصه ندارند  ولی خوب بعد از یک مدت یادم رفت  راستی شما که وبلاگ میخونید بیشتر چه نوع نوشته ای رو دوست دارید؟ من فکر میکنم آدمها همشون توی زندگی مشکل دارند حالا کم یا زیاد فرق میکنه ولی خیلی حوصله غم وغصه رو ندارند طبیعت آدمها دنبال شادیه من خودم وقتی وبلاگهای شاد و میخونم دلم باز میشه شما چطور ؟ شما همین طورید ؟  برای همین ایندفعه دلم نمیخواد از ناراحتیهام بنویسم البته شاید نوشتن آدم وخالی کنه ولی خوب بقیه هم دل دارند.   

متاسفانه رسانه های ما همش غم و ناراحتیه    تا حالا به صورت آدمهایی که صبح از خونه میرند بیرون دقت کردید؟  اکثرشون اخمالواند   آدمی که شاد وسر حال باشه کمه  نمیدونم انگاری شادی کم شده  غیر یکسری آدمهای خاص که به خاطر شرایطشون خوشند   البته منم از این چیزها زیاد خوندم که شادی وخوشبختی دادنی نیست بدست آوردنیه  اما به نظر شما یاد گرفتنی نیست؟   من خودم و میگم هیچ وقت یاد نگرفتم چه جوری شاد باشم بعضیها دیدید از یک چیز کوچیک چطور لذت میبرند از یک نسکافه خوردن از رفتن به یک پارک سر کوچه و.....  

من فکر میکنم اینها آموزشیه وقتی پدر و مادر و بزرگترها و کلا جو خونه اینجوری باشه خوب طبعا بچه ها هم یاد میگیرند  یکجا خوندم که نوشته بود من از طبیعت لذت میبرم و اینو از پدرم یاد گرفتم   البته نمیخوام پدر و مادرم و مقصر بدونم اونهام به نوبه خودشون هر کاری بلد بودند انجام دادند ولی خوب تکلیف آدمهایی که بهشون این چیزها رو یاد ندادند چیه ؟  خوب باید از یک جایی یاد بگیرند دیگه  ولی خوب از کجا ؟ شما جایی رو سراغ دارید به منم بگید  یک وبلاگی رو میخونم میاد اتفاقاتشو ریز به ریز مینویسه و اون قدر با آب وتاب میگه  که هم خودش تخلیه میشه هم من غش میکنم  

شاید خیلی از مشکلات من وبابی هم همین باشه من برای خوش بودن و شادی نیاز شدید به وجود اون دارم  ولی اون نداره برای همین روز بروز افسرده تر میشم واونم براش مهم نیست چون اصلا فکر میکنه روش درست همینه حالا من کار اونو تایید نمیکنم ولی دید ها با هم فرق میکنه به نظر شما من مشکل دارم یا اکثر زنها این شکلیند   

خلاصه اگر راهی برای آموزش دارید به منم بگید   فکر میکنم اگه توی مدرسه به جای یاد دادن اون همه درس مزخرف  یک چند ساعت درهفته به ما این چیزها رو یاد میدادند الان هم اعتماد بنفس ما بهتر بود هم خلاقیت هم روحیه کار و کلا توی خیلی چیزها جلو بودیم

خوب مدرسه برای همینه دیگه چیزی که شاید پدر ومادر نتوند یاد بدند اونها یاد بدند  ولی متاسفانه مدارس ما همش ببخشید عقده ای بازی بود  بگذریم دوباره نک و ناله شد  اگه تونستید جواب سوالهای منو بدید

دوستون دارم

خودمو کشتم با این شکلکها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 17:28  توسط لولی  | 

امروز دلم گرفته بازم خیلی زیاد . نمیدونم سرانجام من و بابی چی میشه الان که مینویسم دارم گریه میکنم. خدایا من باید چی کار کنم  خدایا آخه من چه کار بدی کرده بودم خدایا من میدونم بین همه زن و شوهرها دعوا و بحث هست اصلا اگه نباشه یک جای کار ایراد داره ولی بین هیچ کدوم از اونها مثل ما فاصله نیست من نمیدونم چی کار کنم از چی بگم آدمها خودشون وهمسرشون بهتر از هر کس دیگه میشناسند هفته پیش چند بار خواستم براش کادو بخرم ولی این کارو نکردم چون ته دلم ازش ناراحت بود اگر هم میخریدم یک چیز ظاهری بود. میدونم که اگه برای سالگرد ازدواجمون  کادو خریده برای اینه که نمیخواد دوباره جر وبحث بشه نه واسه اینکه من و دوست داره از روی اجباره کاملا این وحس میکنم. 

خدایا توی این یکسال نشد که یک بار سرم و روی شونه اش بگذارم و با هاش درد دل کنم هیج وقت حتی اون زمانی که مامانم حالش بد بود هیج وقت نشده که من و بغل کنه هیج وقت تا حالا ازش یک کلمه که نشونه محبت باشه نشنیدم فقط خودش و خودش مدام ازم ایراد میگیره من نمیگم خوشگلم ولی دختر زشتی هم نیستم بارها بهش گفتم وقتی سوار آژانس میشی نرو جلو منو تنها نگذار ولی بازهم این کارو میکنه تو طول روز یکبار هم به من زنگ نمیزنه میگه پول موبایلم زیاد میشه ولی بعد پول موبایلش خدا میدونه چقدر می آد من خجالت میکشم این حرفها رو بهش بزنم چون یکجورهایی حس میکنم خودم کو چیک میشم ارزش من بیشتر از این چیزهاست.

 این چند روزهم دوباره تعطیل دوباره سکوت وخونه  خدایا نمیتونم نمیتونم دوستم بهم میگه کم طاقتی راست میگه ولی به خدا هیچ کس نمیتونه صبرکنه  هیچکس نمیدونه من چی میکشم همش شبها خوابهای بد میبینم توی خواب جیغ میزنم. دیگه دلم نمیخواد برم خونه میدونم اونم همین طوره باور کنید من خواستم اون نخواست بارها از در که اومد رفتم جلو بوسش کردم ولی هر بار سردتر از قبل.  ندیدم تا حالا دو کلمه درست با من حرف بزنه حرف عادیش داده .

دیروز تولدم بود ولی اصلا یادش نبود برای اینکه یادش رفته بود ناراحت نیستم برای این ناراحتم که ازهم خیلی جدا شدیم کادوی قبلیشم از روی اجبار بود شاید بگید مردها با کسی تعارف ندارند نخواند نمیکنند بله ولی زن وشوهر خوب همو میشناسند میدونم برای اینه که حوصله نداره حرف در موردش بزنه شاید یکجورهایی هم ترس چون اگر غیر از این بود تو چشاش شادی و ذوق میدیدم ولی نبود فقط از سر باز کردن دیدم تاحالا نشده یکبار کاری بکنه که بخواد منو خوشحال کنه

حتما میگید خوب تو چی کار کردی ؟ ولی باور کنید من هر چی بلد بودم انجام دادم  محبت ُ بی توجهی ُ سکوت ُ فریاد همشو امتحان کردم جواب نداد.

خسته ام خسته ام فکر میکنم ازش جدا شم ولی آخه اونم نمیتونم فقط حرفشو میزنم بین زمین و آسمون موندم  بعضیها میگند به چشم همخونه نگاهش کن این کارو هنوز نکردم

خدایا خدایا کمکم کن راه درست و نشونم بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 18:35  توسط لولی  | 

سالگرد ازدواجم مبارک   روز جمعه سالگرد ازدواج من و بابی بود خوشحالم که یکسال از ازدواجمون ميگذره  (حالا علتش و بعدا میگم.)

اين چند روز همش حال و هوای پارسال و داشتم انگار هوا بوی پارسال و ميداد ياد بدو بدو ها خوشحاليها چيدن وسايل و ........   ميدونيد من عاشق ماه شهريورم  به نظر من شهريور يک بوی خاصی ميده بوی نزديک شدن به مدرسه بوی رب گوجه که قديما مامانها توی حياط خونه ها درست ميکردند بوی کتابهای نو مدرسه که وقتی نگاهشون ميکردی فکر ميکردی آآآآآآآآآ ه ه ه ه بايد اينها رو تا ته بخونی چقدر سخته  بوی روپوش و کيف تازه و خيلی جيزهای ديگه از همه مهمتر ماه تولد گل سرسبد خونه ما يعنی لولی خانم و ژولی خانمه  راستی شما نمیدونيد که من و خواهرم ژولی دوقلوييم  وای که اين مامانم طفلک چی کشيده سر تولد ما حتما در سانس بعد ماجرای تولدمون مينويسم 

بگذريم حالا ماجرای سالگرد ازدواجمون روز سه شنبه هفته گذشته در حاليکه من چند روز بود که حسابی از دست بابی عصبانی بودم و تصميم گرفته بودم که کارهایی بکنم که حسابی حرصش درآد   خواهر بابی خونمون زنگ زد گفت که روز پنج شنبه ميخوايم يک چند ساعت بياييم خونه شما   منم در حال انجام امور حرص در آر بودم ( شامل آوازخوندن درحمام ، خوردن ميوه به شکل هيجان انگيز، گوش دادن موسيقی با صدای بلند و... ) که کلی حالم گرفته شد چون خونه حسابی کثيف بود و من نميخواستم تميزش کنم ولی با اومدن اونها مجبور بودم اين کار و بکنم علاوه بر اون ميدونستم که اونها برای سالگرد ازدواج ما مياند و بنا بر احترام بايد شام درست کنم که اين منجر ميشد که من دوباره به لولی قبلی تبديل بشم   با دوستام مشورت کردم و بنا بر راهنمایی اونها قرار شد که از بابی بخوام که خونه رو تميز کنه و برای شام هم به توصيه دوستان قرار شد از بيرون بگیرم  وقتی به بابی ماجرای تمیز کردن و گفتم اول گفت که زنگ ميزنم ميگم نياين منم گفتم خوب همون موقع میگفتی گفت نمیخواستم فردا ميگم منم هيچی نگفتم آخر شب بود که ازش پرسيدم فردا بهشون زنگ ميزنی گفت نه من کی گفتم قدمشون روی چشم بيان

خلاصه از روز چهارشنبه من در تدارک بودم و بابی هم قول داد که جاروبرقی و تی با اون باشه طبق معمول روز چهارشنبه رفت بدنسازی و ساعت 9 اومد تا اومدش برقها به سلامتی رفت وهيچ کاری اون روز نکرديم  منم داشتم از عصبانيت ميترکيدم چون روز پنج شنبه هم بابی سر کار ميره پس بايد همه کارها رو خودم تنهايي ميکردم  علاوه بر اون کلی کار بيرون خونه داشتم. .

ولی الهی قربونش برم ژولی وقتی ديد عصبی شدم گفت غذا هاتو من ميپزم تو به کارهای ديگه ات برس  ( به توصیه دوستان گوش نکردم چون فکر میکنم من که از قبل میدونم اونها میاند و به خاطر ما هم دارند میاند پس این بی احترامی شام از بیرون بگیرم البته نمیدونم درسته یا غلط ) منم از صبح رفتم دنبال کارهام و يک پيرهن خوشگلم برای خودم خريدم و ساعت 12:30 رفتم خونه که ژولی نصف کارها رو کرده بود بقيه هم با کمک هم انجام داديم که تا ساعت 5:30 تموم شد و من خيالم راحت شد (آخه من اگه کارام نصفه بمونه و مهمون بياد عصبی ميشم )

تازه بابی خان که اومد گفت که کی گفته شام بپزی اونها که شام نمیمونند منم گفتم آخه تو چی ميگی ميشه يکی ساعت 9 شب گشنه از خونه بره بيرون .

بلاخره مادرشوهر جان و خواهر شوهر جان اومدند حالا به قسمت کادو ميرسيم برای من يک سرخ کن Delonge خريده بودند و خود بابی هم يک سکه تمام البته من زياد خوشحال نشدم چون آشپزخونه ما کوچيکه و جاشو نداره سکه هم که خوب فقط پس اندازه البته بابی گفت اگر با اين پول ميرفتم طلا ميخريدم چيز خوبی نميشد اينها رو جمع کن بعد ببر بفروشش برای خودت طلا بخر آخه اون ميدونه من عاشق طلاجاتم اينجوری دلم يک ذره راضی شد.

خلاصه بعد خوردن شام و کيک وتعريف از دست پخت من که البته ژولی زحمتشو کشيده بود  مراسم ما  تموم شد. 

فرداشم مامانم 100000 تومن بهمون کادو داد شب هم به اصرار شديد من که دیگه داشت به دعوا منجر میشد رفتيم فرحزاد تا اولين سالگردمون و دوتايي جشن بگيريم .

اين بود از ماجرای اولين سالگرد ما اميدوارم روزی برسه که من وبابی در کنارهم احساس خوشبختی کنیم و فقط از روی وظیفه یکسری کارها رو نکنیم . برام دعا کنید تا یک مقدار بیشتر صبرو گذشت داشته باشم تا بتونم یکسری مسائل و تحمل کنم.

خدايا کمکم کن به همه ما کمک کن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:26  توسط لولی  | 

این روزها با اینکه حالم خیلی گرفته است و اتفاقات مختلفی توی زندگیم پیش اومده ولی دلم می خواد امروز یادی از بهترین روز عمرم یعنی روز عروسیم بکنم درست پارسال این موقع بود که من  2 هفته مرخصی گرفتم تا آخرین کارهای عروسیمون بکنم یک هفته برای مقدمات عروسی یک هفته هم برای ماه عسل

همیشه از بچگی فکر میکردم اگه یکی روز عروسیش سرما بخوره و مجبور شه دستمال دستش بگیره چه عروس مسخره ای میشه  ولی از اونجایی که همیشه آدم از هرچی بترسه سرش می آد درست 4 روز مونده به عروسی عروس خانم (اینجانب) سرما خوردند اونم چه سرمایی وای تو عمرم این قدر حالم بد نبود.  روز قبل از عروسی که رفته بودم آرایشگاه  تا ابروهام و بردارم آرایشگرم که از اون افاده ای های عالم بود تا من دید گفت وای تو چرا این جوریه ( یک  دختری که چشماش بابا قلی از اشک با یک دماغ گنده که مدام عطسه میکرد )  حالا من خودم داشتم از غصه دق میکردم اونم بدتر حالم وگرفت گفت "برای من ماسک بیارید من اگه ازش بگیرم می افتم اون وقت کی فردا اینا رو آرایش کنه"   منم کلی اشک تو چشمام جمع شد که عجب شانسی دارم شب هم حالم خیلی بد بود فقط شوهر خواهرم چند تا آمپول تقویتی و یک آمپول Dexa  برام نوشت گفت صبج عروسی بزن ان شاء الله حالت بهتر میشه ولی زودتر نزن چون اثرش فقط 24 ساعته.   اون قدر حالم بد بود که به یکی از دوستام زنگ زدم که به نظرت چه عطری رو برای عروسیم بخرم اونم یک عطر معرفی کرد و بابی شب رفت اونو خرید و اومد عطر خودشم خودش خرید.  نا گفته نمونه که این آقای مالک خونه هم گیر داده بود که باید روز چهارشنبه یعنی روز قبل از عروسی ما باید بریم محضر برای زدن سند خونه حالا بماند که من با اون حالم وسط اون گیر ودار چطور رفتم محضر سند خونه رو زدیم

خلاصه با کلی عطسه و گریه ما شب خوابیدیم و صبح زود خواهر شوهر جان که پرستار هستند اومدند دنبال من تا منو ببرند آرایشگاه و آمپولهام زدند که انگاری آب روی آتیش بود حالم کاملا خوب شد.

 وای روز عروسییم وخیلی دوست داشتم اصلا نمیدونستم اون همه انرژی از کجا آورده بودم با اون حال بد شب قبلم اون قدر رقصیدم که وقتی فیلم عروسیمو نگاه میکنم خجالت میکشم میگم بابا عروس اینقدر پررو  حتما مادرشوهرم پیش خودش فکر کرده عروسم چقدر از اینکه زن پسر دست گلم شده خوشحاله. خلاصه خیلی خیلی خوب بود چون هم از آرایشم راضی بودم هم از مراسم عروسی خدایش خانواده بابی هیچی کم وکسر نگذاشته بودند فقط هوا خیلی گرم بود . این قدر ورجه وورجه کردم که فکر میکردم فردای عروسی بیفتم ولی بازم سر حال سرحال بودم

نمیدونید  چقدر خوشحال شدم وقتی دوستام و توی عروسیم دیدم هنوزم وقتی توی فیلممون می بینمشون با اینکه بعضی هاشون اکثرا هر روز میبینم دلم براشون ضعف میره  

بعدشم که جاتون خالی رفتیم یک هفته شمال ماه عسل که اونم خیلی خوش گذشت اولش فکر میکردیم حوصلمون سر میره ولی وقتی داشتیم برمیگشتیم دلمون می خواست بازم میموندیم یک شب هم ساعت 12 شب رفتیم یک موتور کرایه کردیم و لب ساحل موتورسواری کردیم حالا من ترسو چه جوری ترک موتور نشستم خدا میدونه   بارونم هم نم نم میزد وای واقعا اون شب کیف داد .

توی همون ماه عسلمون هم تولد من بود آخه عروسی ما 10 شهریور بود و تولد من 14 شهریور ولی هیچ کس برام کادو نخرید  چون همه جیباشون خالی شده بود غیر از دوستای گلم

این هم از بزرگترین  و شیرینترین خاطره عمرم

روزجمعه سالگرد عروسیمونه برام دعا کنید

پ.ن راستی یک چیزدیگه که همیشه یادمه این که وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون برای اولین بار (البته بعد از عقد) بابی قربون صدقم رفت و گفت "عروس خانوم خیلی خوشگل شدی ها"  بعدم توی باغ که برای فیلم برداری رفته بودیم بابی گفت خدایی لولی از همه عروسها خوشگل تری  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:41  توسط لولی  |