|
|
|
|
|
دوباره من خسته و عصبانیيم آخه خدایا نمیتونم تحمل کنم همش فکر خودشه پس من چی ؟ بهش میگم بریم مسافرت میگه من بابت درسم خیلی مرخصی گرفتم نمیتونم بیام تازه پولم ندارم ولی توی همین ماه 2 روز مرخصی گرفته یک روز بابت فروش سهامش یک روزم واسه اینکه دندونم درد میکنه میخوام برم دندونپزشکی تازه یک کاری دیگه هم کردم پنج شنبه تولد بچه دختر عمو بابی بود زنگ زده بود دعوتم کرده بود اولش میخواستم نرم بابی هم گفت میل خودت ولی میخوای یک چیزی و بهونه کن و نرو برای شام هم همه اومده بودند الی بابی گفت بدنسازی دارم بابا این کجاش انصافه حالا اوج حماقت منو ببین میخواستم برم واسه سالگرد ازدواجمون که چند روز دیگه است یک گوشی گرون براش بخرم که بعد به خودم گفتم ای لولی خاک بر سر ولش کن بعدا که یکدفعه حالتو گرفت پشیمون میشی. اصلا دلم نمی خواد برم خونه خیلی دپرسم ولی نمیخوام باهاش دعوا کنم میخوام محلش نگذارم تا ببینم چی میشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:37 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته از آخرین تصمیم من گذشت توی این یک هفته سعی کردم مهربون باشم سعی کردم کمتر عصبانی بشم ولی اون کارهایی که دوست جونم گفته بود نتونستم انجام بدم یک حرف خوب دیگه هم زد این بود که بابی زن کدبانو مقتصد دوست نداره یک دختر عشوه ای و ناز نازی میخواد ولی من توی این مدت هیج کدوم از این کارها رو نکردم روز پنج شنبه بعد از مدتها رفتیم فیلم آتش بس وای که چقدر عین ما بودند ( البته غیر از خوشگلیشون و پولداریشون باور کنید این چند روز سعی خودم کردم خیلی برام عجیبه واقعا چطور میتونه این طوری باشه آخه قبل از ازدواج اون همش قربون صدقه من میرفت ولی حالا دیگه در جواب من فقط سکوت میکنه. گاهی فکرهای بدی بسرم میزنه میگم نکنه من و دوست نداره و فقط از ترس آبرو و چیزهای دیگه است که داره با من زندگی میکنه خدایا به من و همه زوجهای جوون کمک کن خدایا زندگی همه ما رو مورد لطف خودت قرار بده ما رو ببخش و در پناه خودت بگیر خدایا دل همه بنده ها تو سرشار از عشق و شادی کن خدایا خودت راه درست به همه ما نشون بده و آرامش و به خونه همه ما بیار خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که بهمون دادی شکر و باز هم ما رو مورد لطف خودت قرار بده آمین |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 16:22 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بعد از گذشت درست دوهفته حالم بهتره دو هفته ای که به سختی گذشت دو هفته استرس و بلاتکلیفی. خدایی من خودم و میگم کاری به بقیه ندارم خودمو نمیشناسم با خودم روراست نیستم الکی حرفهایی میزنم که بهش عمل نمیکنم یعنی فکر نکرده کار میکنم . توی این دو هفته یک هفته اش به غرور و لجبازی گذشت یک هفته به غصه و حسرت. عوضش تجربه خوبی بود من شاید بهتر خودمو شناختم فهمیدم آدمی نیستم که بتونم جدا شم فهمیدم اگر به این لجبازی هام ادامه بدم همین روزهاست که باید طلاق بگیرم البته بگم بابی در اصل ماجرا هنوز مقصره ولی به خودم گفتم آخه دختر جون تو که نمی تونی طلاق بگیری واسه چی این کارها رو میکنی اگه اولش یک خورده گذشت کنی کار به اینجا ها نمیرسه ولی اینباربهای سنگینی بابت لجبازیم دادم و هم خیلی آدمها رو شناختم . اول اینکه فامیل شوهر فامیل نمیشه حالا هر چقدر هم قربون صدقه آدم برند اونا همینکه آزاری به آدم نرسونند یعنی آدمهای خوبیند. نمیشه ازشون خواست که توی شرایط سخت یار تو باشند هرچی باشه پسرشونه و فکر میکنند که سقف آسمون سوراخ شده وپسرشون اومده پایین . حس تملک نسبت بهش میکنند پس توی دعوا ها از اونا کمک نخواه چون باعث میشه احترام از بین بره گولشونم نخور که هی الکی قربون صدقه ات میرند . بهای سنگینش هم ترک رابطه با اونها بود البته این تصمیم و بابی گرفت که از این به بعد نه من خونه شما میام نه تو خونه ما هر کی تنهایی دیدن خانوادش بره که البته با مزه است که تا همین لحظه تنها مشکلی که من و بابی نداشتیم خونواده هامون بودند . دوم اینکه طبق معمول بعد از هر دعوایی من تصمیم میگیرم تغییرات اساسی توی زندگیم بدم حالا اینبار هم تصمیم گرفتم. امیدوارم که بتونم این کارو بکنم البته میخوام اینبار خودمو تغییر بدم . سوم که از همه مهمتربود اینه که فهمیدم عجب آدم بدی هستم الان چند ساله که خدا رو فراموش کردم نه اینکه فراموش کنم انگار یکجور هایی میخوام ازش فرار کنم باهاش لج میکنم. از بس که آدم دورو دیدم که خودشون و با ایمان نشون میدند ولی نیستند. خسته شدم از بس عزا و نوحه دیدم. خسته بودم خواستم خودم باشمو خودم. هر وقت فکرش اومد فرار کردم البته اینو بگم همیشه به خاطر یکسری چیزها که خدا بهم لطف کرده وبهم داده شکر بجا آوردم ولی حداقل توی زندگی مشترکمون از خدا کمک نخواستم ولی حالا پشیمونم چون آدمهای دورو رادیو و تلوزیون ربطی به خود خدا نداره . خدایا منو ببخش که فراموشت کردم که فکر کردم تنهایی بدون کمک تو میتونم زندگیمو جلو ببرم . خدایا منو و بابی و زندگیم و در پناه خودت بگیر خدایا خودمو بخودت سپردم اومدم به زبون خودم بگم که میخوام واسه زندگیم تلاش کنم نمیخوام الکی زندگیمو از دست بدم میخوام تو پشت من باشی و کمکم کنی یک جایی خوندم که خدا منتظر تا صدای بنده شو بشنوه نوشته بود "بخواهید که به شما داده خواهد شد بکوبید که برای شما گشاده خواهد شد" وقتی من ازش نخوام چطور میشه زندگیم درست بشه و کمکم کنه. پس خدایا هر چی صلاحه برای من پیش بیار که اگه تو بخوای و اراده کنی همه چی درست میشه کمکم کن کمکم کن ... برام دعا کنید . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:47 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم نمی خواد از اتفاقاتیکه توی این چند روز افتاده چیزی بنویسم همش لج و لجبازی و از این حرفها یادمه یک نفر همیشه به من میگفت هیج وقت شمشیر تو بلند نکن ولی اگر بلند کردی حتما بزن . ماجرای منم همین طوری یا باید از اول یک چیزهایی رو ندیده میگرفتم یا وقتی گذشت اینو ندارم که این کار و بکنم پس پای همه چیزش باشم اونقدر خسته ام که دلم میخواد فرار کنم برم یک جزیره ای که آدم توش نباشه دیگه آستانه تحملم کم شده دلم میخواد آروم بگیرم ولی نمیشه هر چه قدر هم که آدمها نصیحتم کنند فایده نداره تا آدم دلش نخواد هیچی عوض نمیشه نه اینکه دلش نخواد. اراده نداشته باشه من دوستان فوق العاده مهربون وخوبی دارم همشون راه حل های مختلفی به هم نشون دادند ولی من بازم راه خودم میرم. این چند تاعلت داره یکی اینکه هیج کس توی متن زندگی کسی نیست و هیج کس اصل زندگی کسی رو هر چه قدر هم تعریف کنه نمی دونه دوم اینکه خیلی آدمها از جمله من همش عادت کردیم یک کاری رو فکر نکرده انجام بدیم . یکی نیست بگه بابا لولی پررو خوب اگه زندگی موافق میلت نیست مثل آدم بشین و تصمیم بگیر بابا این مغز تو آکبند تحویل خدا نده آخه چی کار میخوای بکنی ؟ اگه همون موقع که عصبانی میشی یک ذره خودتو کنترل کنی کار به اینجا نمیکشه اگرهم فکر میکنی فایده ای نداره خوب بابا عین بچه آدم برو تمومش کن دیگه اگه میخوای اونو درست کنی اون درست بشو نیست که نیست 30 سال سنش اینجوری بوده لوس وننر حالا تو میتونی باهاش زندگی کن نمی تونی تمومش کن . حالا دارم به این نتیجه میرسم که آدمهای لوس همشون خودخواهند. امروز میخوام تمام نقصهامو بگم اول اینکه همش خواستم توی یک مسیر مستقیم حرکت کنم وبرم حالا آب من و هر جا برد ببره مهم نیست . اولش خواستی ازدواج کنی چون فکر میکردی تنها راه رهایی از تنهایی و خوشبختی همینه بعد همه بهت گفتند این بابی به درد تو نمی خوره تو دختری هستی که به خاطر شرایط زندگیت از 18 سالگی روی پای خودت بودی ولی اون یک پسر یکی یک دونه است گفتی نه من هیچ وقت توی دنیا نمی تونم آدمی و مثل اون پیدا کنم که اینجوری عاشقم باشه بهت گفتند داره درس میخونه فکرش جای دیگه است بی پوله میتونی ؟ پررو پرو گفتم خودم کار میکنم رفتی بالا اومدی پایین مامانتم بنده خدا فکر میکرد تو عاقلی فکر میکرد میفهمی داری چی کار میکنی. ولی به شما میگم باید اساس زندگی درست باشه اساس زندگی اینه که مردی که میخواد زن بگیره فقط صرف عشق و عاشقی زن نگیره هم احساس و داشته باشه هم عقلش و هم صبر و گذشتش و هم چیزهای مادی زندگیش درست باشه . زنم همین طور اشتباه که فکر کنه که میتونه بدون توقع کاری که مرد بعده اش که انجام بده میتونه انجام بده اونوقته که بابت کوچکترین چیزی احساس میکنه چه قدر بدبخته هم نقش مرد و داره هم اینکه توقعی که یک زن از شوهرش داره رو نمیبینه اینجوری اساس خونه به هم میخوره وظایف قر وقاطی میشه حالا اگه هیچکدوم هم گذشت نداشته باشند بیا و درستش کن خدا آخر وعاقبت همه ما رو بخیر کنه خدا خودش اشتباهات ما رو ببخشه و به زندگیمون سروسامون بده و راه حل درست نشون ما بده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:35 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز میخوام بنویسم ولی نمیشه این چند روز اتفاقات مختلفی افتاده من فوق العاده خسته ام هم از نظر جسمی هم از نظر روحی خدا کنه بتونم درست تصمیم بگیرم. بنده خدا جوون بود ولی از وقتی یادمه با شوهرش مشکل داشت شوهرش پسر دایی خودم بود و با عشق و عاشقی زندگی رو شروع کرده بودند طوریکه پسرداییم میگفت اگه دختر خاله ام باهاش عروسی نکنه خودش و میکشه خلاصه کلی ماجرا داشتند . ولی بعد از چند سال انگاری همه چی فراموش شد دختر خالم مدام به اون شک داشت حالا شکش درست بود یا غلط نمیدونم خلاصه زندگی اونها همینطوری گذشت 2 تا هم بچه داشتند تا اینکه حدود 10 سال پیش دختر خالم با اینکه خیلی خیلی جوون بود سکته مغزی کرد و از اون وقت به بعد یک خورده حالش خوب میشد دوباره بد میشد نمیدونم توی زندگیشون کی مقصر بود؟ یادش بخیر مهربون بود یادمه دانشگاه که قبول شدم برام یک پلاک طلا خرید که هنوز دارمش یکشنبه رفتم از توی طلاهام پیداش کردم کلی غصه خوردم. مامانم این دختر خالم و خیلی دوست داشت چون واقعا اونم بهش محبت میکرد یادمه اولین کسی که بعداز چهلم بابام اومد خونه ما تا ما لباس مشکیامون و درآریم اون بود. بعدم من وژولی که هنوز سنمون خیلی کم بود برد با خودش مسافرت تا غصه هامون فراموش بشه خدا بیمرزدش واقعا توی زندگی هیچی جز خاطره نمی مونه کاشکی همگی ما بلد بودیم خوب زندگی کنیم اون وقت شاید الان دخترخاله منم زنده بود یا حداقل بعد از فوتش هیچ کس عذاب وجدان نداشت . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:54 توسط لولی
|
|
||