|
|
|
|
|
این چند روز همش مریض داری کردم پیش عکاسم نرفتیم ساعت 8 دیگه حالش خیلی بد شد خودش دیگه گفت بریم دکتر رفتیم براش سرم زدند 3 ، 4 تا آمپول و قرص آنتی بیوتیک بهش دادند و گفتند که ظاهرا ویروسیه صبح جمعه صبحونه براش دو تا تخم مرغ پختم البته قبلش ازش پرسیدم که میخوری یا نه ؟ اونا رو خورد برای نهار هم براش سوپ جو پختم موقع نهار ازش پرسیدم نهار بیارم که یکهو داد زد نه من اصلا اشتها ندارم و همون تخم مرغ حالم و بدتر کرد و از این حرفها منم داشتم از بی حوصلگی میمردم بهش گفتم پاشو بریم سینما گفت بابا حالم خوب نیست نمی تونم گفتم بریم خونه مامانم که داشتیم حاضر میشدیم که ژولی زنگ زد گفت حالا نیان چون نی نی خواهرم خوابیده دیگه داشتم دق میکردم گفتم منم میرم خونه دوستم زنگ زدم آژانس و رفتم خونه دوستم ولی ته دلم ناراحت بودم که چرا با اون حال مریضی تنهاش گذاشتم خوب منم خسته شدم خلاصه رفتم خونه دوستم و یک نیم ساعت گذشت بابی زنگ زد که بپرسه رسیدم ؟ نمی دونم یک موقعهایی آدم دیگه کشش نداره با اینکه خیلی عذاب وجدان داشتم ولی احساس میکنم کار خوبی کردم دیروز عصر رفتم خونه دوستم آخه منم آدمم به قوله عمه آزاده همیشه باید رون مرغ برای خودت برداری تا اون وقت دیگرون عادت نکنند که این تو هستی که همیشه باید فداکاری کنی منم خسته شده بودم دیگه فداکاریم حدی داره حالا نمی دونم کار درستی کردم یا نه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:10 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
روز پنج شنبه من و بابی باهم آشتی کردیم . پنج شنبه از صبح ناراحت بودم یک خورده هم گریه کردم و غصه خوردم که چرا زندگیمون این جوریه تا اینکه بعد از ظهر بابی زنگ زد بعدش اومدیم خونه دم در خونه فهمیدیم که طبق معمول کلیدش و توی رستوران جا گذاشته دلم می خواد در اولین فرصت اون کاریکه سمیه جونم گفته بکنم (نامه نوشتن) بلاخره آدم باید اززندگی دیگرون درس بگیره امروز هم کلی مهمون دارم این چند روزم که من خونه نبودم نمی دونید خونه به چه وضعی افتاده بود ولی حسابی دیشب خونه رو تمیز کردم و یک خورده کارام موند که باید امروز بکنم شاید یک اخلاق بد من و یکی ازعاملهای بزرگ دعوای ما اینه که من روی تمیزی خونه واثاث خونه خیلی وسواس دارم ولی برعکس اون اصلا واسش این چیزها مهم نیست آخه من برای بدست آوردن اون خونه خیلی زحمت کشیدم راستی پیش پیش همه مادرهای مهربون و خانم های خوب روزتون مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:8 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دوباره خیلی خسته ام دیشب دیدم دیگه نمیتونم از ساعت 8 شب بخوابم دق دارم میکنم منم رفتم خونه مامانم امروز هم مخصوصا واسه اینکه وقت بگذره موندم اداره. دیروز همش فکر کردم برم برای بابی یک نامه بنویسم و درددل کنم ولی غرورم اجازه نداد آخه جمعه بعد از اینکه کلی با هم دعوا کردیم و ظاهرا آشتی کردیم من رفتم با هاش حرف زدم ولی اون بازهم با من سر سنگین بود و صبح شنبه بدون خداحافظی رفت منم از اون به بعد دیگه باهاش حرف نزدم اونم حرف نزد. برای همین دلم نمی خواست براش نامه بنویسم آخه اون که همه حرفهای من و میدونه تازه دیشبم که رفتم خونه مامانم یک زنگ نزد از صبح تا حالا هم همینطور اون خیلی آدم مغروریه من خیلی جاها کوتاه اومدم ولی حالا احساس میکنم این گذشتها فایده ای نداره برای همین ایندفعه تصمییم گرفتم که حالا حالا آشتی نکنم . امروز یاد اولین کادویی افتادم که برام خریده بود ، یک انگشتر یکهو دلم برای اون انگشتره تنگ شد هر چند خیلی کوچیکه ولی دوستش دارم یادش بخیر !!!! مردها چه زود همه چی رو فراموش میکنند شایدم تقصیر منه اون وقتها اون خیلی قربون صدقه من میرفت ولی من تحویلش نمی گرفتم حالا شاید اون داره جبران میکنه البته اون خیلی بی خیال تر از این حرفاست گاهی اوقات فکر میکنم اون اصلا به چیزی هم فکر میکنه بعید میدونم اون فقط به فکر اینه که الان و خوش باشه خلاصه همچنان دعوای ما ادامه داره |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:11 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام توی این چند روز چند تا وبلاگ خوندم از وبلاگ سمیه که چطوری همسرش و خوشحال کرده و چطور عاشقانه از همسرش می نویسه و چه قشنگ از قول پدرش نوشته که آدم بهتره خیلی وقتها خیلی چیز ها رو نگه چون همیشه فرصتش و داره که اونو بگه ولی اگه بگه دیگه نمی تونه عوضش کنه نمی دونم گاهی اوقات فکر میکنم مشکلات آدمها مثل یک زنجیر می مونه که دنبالشونه بعضی ها همیشه اون زنجیر دنبالشونه و فقط نوعش عوض میشه بعضیها هم توی یک مدار بسته اند که همش دور خودشون می چرخند و هیچ وقت ازش بیرون نمی اند بعضیها هم واقعند خوشبختند. نمی خوام عینک بدبینی بزنم و شما فکر کنید که من آدم منفی هستم ولی اگر یک ذره به اطرافمون دقت کنیم این و میبینیم بعضیها همیشه شادند البته نه اینکه اونا غصه ای ندارند شاید مشکل بزرگی ندارند یا شاید یاد گرفتند چطوری با مشکلشون کنار بیاند یا اصولا طبق یک جمله قدیمی که میگه " خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج " اساس زندگیشون درسته در نتیجه مشکلات عجیب و غریب براشون پیش نمی آد . شایدم به تربیتشون بستگی داره اصولا چطوری بعضی از آدمها می تونند این شکلی باشند این و میدونم که همونطور که غرور بیجا زندگی آدم ها رو خراب میکنه گذشت بیجا هم همین طوره یک نفر نوشته بود هیچوقت توی عصبانیت وبلاگ ننویس این جوری همیشه خواننده ها حق به تو میدهند و یکطرفه به قاضی میرند و اون طوری تو هیچ وقت مشکلاتتو نمی تونی حل کنی . من هم ایندفعه خواستم چیزی از خودم ننویسم فعلا دارم صبر میکنم تا ببینم چی میشه چند روز پیش یک فیلم دیدم پیش خودم فکر کردم چطوری یک اشتباه میتونه مسیر زندگی آدم و عوض کنه و چه خوب بود آدمها همون اول جلوی اشتباهشون و میگرفتند .چون گاهی وقتها خیلی دیر میشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:37 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام نمی خوام همش از بدیها ونا امیدی ها حرف بزنم ولی واقعا خسته ام دیروز هم مثل گذشته به حالت قهر گذشت آخه بابا تو که این همه از عشق و عاشقی حرف میزدی این همه سعی کردی که ما با هم ازدواج کنیم پس چرا حالا این جوری میکنی ما که الان توی این ۱۰ ماهه که از عروسیمون گذشته جز سر کار رفتنمون و درس خوندن و دانشگاه رفتنت چیزی ندیدیم حالا هم که از دیروز درست تموم شد و فعلا یک دو ماهی درس نداری رفتی بدن سازی و ساعت ۹ شب اومدی . من بارها گفتم من با درس خوندن و ورزش مخالف نیستم ولی متاسفانه بین ما حس اعتماد نیست من فکر میکنم تو خوشبختی و شادی و در خارج خونه با دوستات و خندیدن با اونها و ....... میبینی نمی دونم شاید این تفاوت زن ومرد باشه من که قبل از ازدواج هیچ وقت شعار اینو نمی دادم که فقط تو ..... ولی از وقتی ازدواج کردم همه چیزم تو شدی خوشبختی و در با تو بودن میبینم حداقل نکردی بگذاری یک روز بگذره یادته قدیما میگفتم دوستام با شوهراشون قرار گذاشتند برند کوه میگفتی معنی نداره !!!!!!!!!!! هر کی با زن وبچه خودش بره آدم این جوری بیشتر بهش خوش میگذره بارها به خودم گفتم منم مثل تو بشم همون جوری که تو هستی شادی و وقتمو در غیر تو پیدا کنم ولی نتونستم فکر میکنم بیشتر اینها به تربیت خونوادگی مربوطه این خانواده های ایرانی خیلی پسر هاشونو لوس میکنند در نتیجه اونها خودخواه میشند به هیچ کس جز خودشون فکر نمیکنند و به این که دیگران هم باید احساس خوشبختی کنند و اصلا همچین وظیفه ای بعهدشونه خدا رو شکر میکنم که مامانم دوباره حالش خوب شد اگه مامانم خدایی نکرده اتفاقی براش پیش می اومد من دیگه هیچ کسو نداشتم خدا خیلی وقتها به ما لطف میکنه و در خیلی چیزها به ما رحم میکنه دنبال یک راه حلم ولی نمیدونم چیه ؟ بلاخره پیدا میشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:29 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یادتونه که من چهارشنبه چقدر عصبانی و دپرس بودم منم خیلی عصبانی شدم گفتم بعد از یک هفته اومدی حالا هم رفتی پیش دوستت ولی انگار نمی خواست قهر کنه شروع کرد به دادزدن به خدا من اونجا دیدمش اصلا بیا باهم حرف بزنیم بعد که اومدیم حرف بزنیم باز شروع به داد زدن کرد
جاتون خالی برای ناهارقیمه پختم رفتم یک خورده بخوابم که قیمه هم سوخت..... دیگه داشتم از عصبانیت میترکیدم گفتم پس تو اینجا چه کاره ای ؟ بابا دودش همه جا روبرداشت مگه تا حالا بوی سوختگی نشنیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! روز جمعه هم مشغول کار بودیم من خونه داری و اون درس خوندن از صبح پرده ها رو کشیده بودم که خونه نور داشته باشه (پرده تور و کشیدم ) یکهو وسط فوتبال دیدم که بابی عوض اینکه تور و سر جاش بکشه رفته پرده رویی که کلی چین هاش سخته رو کشیده دوباره عصبانی شدم که تو اصلا مخصوصا توجهی به این که چی من و ناراحت میکنه نداری خلاصه کلی دعوا خلاصه خودم پشیمون شدم به این نتیجه رسیدم که آخه بابا مگه زندگی چه ارزشی داره که اینقدر باهم دعوا میکنیم مگه ما اصلا چقدر عمر میکنیم به نظر من شاید گذشت روی مسائل کوچیک سخت تر از مسائل بزرگه و همین مسائل کوچیکه که زندگی آدم وخراب میکنه ولی کاشکی آدم موقع دعوا هم این چیز ها یادش بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:34 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز هم زیاد حالم خوب نیست خوب منم آدمم دوست دارم برم مسافرت ماشین داشته باشم حتی ۱ پنج شنبه و جمعه بریم دوتایی باهم بگردیم ولی اون فکر اینکه بره درس بخونه البته من بادرس خوندن مخالف نیستم از این ناراحتم که به بهونه درس خوندن از مسئولیت شونه خالی میکنه اگر واقعا اینطوری بود پس چرا اومد و ازدواج کرد من نمی خوام جای دوم توی زندگیش باشم دارم به این فکر میکنم که امشب که بابی بیاد شام چی درست کنم نوبت اضافه کاریم هم عوض کردم تا بتونم امشب زود برم خونه شام بپزم وقتی فکر میکنم که فردا و پس فردا هم که شهادته تلوزیون هیچی نداره و بابی هم می خواد درس بخونه منم توی خونه دق میکنم بازم حالم گرفته می شه دوست داشتم فکر خانه وپیشرفت زندگی بود دنبال اینکه بیشتر بهمون خوش بگذره ولی متاسفانه هیچکدوم بلد نیستیم تازه دیشب اونقدر عصبانی بودم که وقتی بابی زنگ زد به مامانم گفتم بگو خوابه وباهاش حرف نزدم به همین خاطر با مامانم رفتیم پارک تا مامان پیاده روی کنه آخه باید مامان پیاده روی کنه تا حالش زودتر خوب بشه بعدشم رفتیم با هم کباب خوردیم امیدوارم همچی درست بشه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:35 توسط لولی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز از صبح حالم خوب نیست از کار خسته شدم نمی دانم روحیه ام کسل شده آخه امسال خیلی استرس داشتم . اول امسال بعد از ماه عسلمون که در تاریخ ۱۱ شهریور بود بعد از اینکه از مسافرت برگشتم مامان هنوز بیمارستان بود که بعد از چند روز مرخص شد و بعد از اینکه با چند تا دکتر مشورت کردیم معلوم شد که مامان باید قلبش و عمل کنه نمیدونید چه روزهای سختی بود و من چقدر گریه کردم ودعا کردم ولی توی این مدت بابی هیچ کمکی به من نکرد حتی وقتی غصه داشتم میگفت غصه ها تو باید توی خودت نگهداری چی بگم . الانم ۵ روزه رفته شاهرود واقعا خسته ام الان نشستم یک فصل گریه کردم توی این ۱۰ ماه که از عروسیمون گذشته ما ۱ بار هم باهم بیرون نرفتیم کار هم خیلی سخت شده هنوزم سر کارم دلم میخواست بهش زنگ بزنم و گریه کنم ولی آخه اون که الان اینجا نیست فایده نداره فردا هم که تازه امتحان داره البته الان بعد از خوندن وبلاگ ماجراهای خونه کوچیک ما حالم بهتر شده احساس میکنم زندگیمون خیلی شبیه به هم امیدوارم که ما هم زودتر مشکلاتمون حل بشه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:10 توسط لولی
|
|
||