تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی
خاطرات من و همسرم و نی نی مون

این چند روز همش مریض داری کردم  البته خودمونیم خیلی هم مریض داری نکردم  روز پنج شنبه به بابی زنگ زدم که بلاخره بعد از این همه مدت امروز میریم پیش عکاسمون تا بقیه عکسها مون و ظاهر کنه یا نه ؟ که بابی گفت توی راهم دارم بر میگردم حالم زیاد خوب نیست منم که خونه مامانم بودم گفتم حتما گرمازده شده صبر میکنم خوب استراحت کنه بعد میرم خونه که خودش ساعت 5 زنگ زد که بیا خونه تا بریم پیش عکاسمون   بعد از اینکه رفتم خونه دیدم بابی همینطوری خوابیده و ظاهرا اصلا حالش خوب نیست خدا رو شکر از دکتر هم  فراریه هر چی بهش گفتم بریم دکتر گفت حالا  بعدا

پیش عکاسم نرفتیم

 ساعت 8 دیگه حالش خیلی بد شد خودش دیگه گفت بریم دکتر رفتیم براش سرم زدند 3 ، 4 تا آمپول و قرص آنتی بیوتیک بهش دادند و گفتند که ظاهرا ویروسیه   اومدیم خونه طفلکی اصلا اشتها نداشت از صبح تا شب فقط یک کاسه ماست خورد

صبح جمعه صبحونه براش دو تا تخم مرغ  پختم البته قبلش ازش پرسیدم که میخوری یا نه ؟  اونا رو خورد برای نهار هم براش سوپ جو پختم موقع نهار ازش پرسیدم نهار بیارم که یکهو داد زد نه من اصلا اشتها ندارم و همون تخم مرغ حالم و بدتر کرد و از این حرفها  منم خیلی بهم بر خورد طبق معمول قهر کردم و گاز و خاموش کردم و خوابیدم اونم اومد خوابید.  ولی دیدم خودم گشنمه رفتم برای خودم کشیدم و شروع به خوردن کردم که دیدم اونم اومد برای خودش کشید و خورد  بعدشم خوابید

منم داشتم از بی حوصلگی میمردم بهش گفتم پاشو بریم سینما گفت بابا حالم خوب نیست نمی تونم گفتم بریم خونه مامانم که داشتیم حاضر میشدیم که ژولی زنگ زد  گفت حالا نیان چون نی نی خواهرم خوابیده

دیگه داشتم دق میکردم گفتم منم میرم خونه دوستم زنگ زدم آژانس و رفتم خونه دوستم ولی ته دلم ناراحت بودم که چرا با اون حال مریضی تنهاش گذاشتم  از یک طرفم هم فکر کردم خوب بابا منم آدمم تا حالا که درس داشت بعدشم که میره بدنسازی حالا که یک روز توی خونه است میگه حالم بدمه

خوب منم خسته شدم  البته توی راه یک ذره هم گریه کردم ولی بعد به خودم گفتم حالا که اومدی دیگه ولش کن

خلاصه رفتم خونه دوستم و یک نیم ساعت گذشت بابی زنگ زد که بپرسه رسیدم ؟  منم پرسیدم حالت خوبه ؟ گفت نه رفتم داروخونه و یک قرص دیگه گرفتم  منم کلی عذاب وجدان گرفتم که چرا اومدم مهمونی  و یک نیم ساعت بعد راه افتادم سر راه براش دوغ خریدم و رفتم خونه براش کته ماست درست کردم  ولی تا اون و خورد گفت وای دوباره دلم درد گرفت  خلاصه همین دل درد ادامه داشت تا اینکه ساعت 12 و نیم شب رفتیم بیمارستان و دوباره سرم و این حرفها ساعت 3 برگشتیم خونه  منم که صبح باید می اومدم سر کار ساعت 6و نیم بیدار شدم و اومدم سر کار الانم  دارم از خستگی میمیرم ۲بار بهش زنگ زدم احوالش و پرسیدم

نمی دونم یک موقعهایی آدم دیگه کشش نداره با اینکه خیلی عذاب وجدان داشتم ولی احساس میکنم کار خوبی کردم دیروز عصر رفتم خونه دوستم آخه منم آدمم به قوله عمه آزاده همیشه باید رون مرغ برای خودت برداری تا اون وقت دیگرون عادت نکنند که این تو هستی که همیشه باید فداکاری کنی

منم خسته شده بودم دیگه فداکاریم حدی داره

حالا نمی دونم کار درستی کردم یا نه ؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11:10  توسط لولی  | 

روز پنج شنبه من و بابی باهم آشتی کردیم .

پنج شنبه از صبح ناراحت بودم یک خورده هم گریه کردم و غصه خوردم که چرا زندگیمون این جوریه   ولی خوب کاری کرده بودم (منظورم رفتن خونه مامانمه ) که اگر بر میگشتم خیلی خیلی ضایع بود برای همین باید هر جور بود تحمل میکردم

تا اینکه بعد از ظهر بابی زنگ زد   که بیا بریم با هم آلبوم بخریم منم گفتم نخیر نمی آم یک هفته است زنگ نزدی حالا میگی بیا بریم آلبوم بخریم  نخیر نمی آم اونم گوشی قطع کرد بعد دوباره نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت پس چرا نیومدی خونه منم گفتم قرار نبود بیام و کلی از این حرفها و ..... دوباره با هم قهر کردیم خلاصه بعد از یک ساعت بابی اومد خونه مامانم و گفت بریم خونه  منم گفتم  مشکلمون حل نشده  که بعد از کلی ناز و نوز قرار شد بریم بیرون اگه به تفاهم رسیدیم بریم خونه خلاصه بعد از کلی صحبت و این حرفها رفتیم با هم شام خوردیم  اونجا بابی کادوی روز زن هم به من داد و  کلی با هم آشتی شدیم  

بعدش اومدیم خونه دم در خونه فهمیدیم که طبق معمول کلیدش و توی رستوران جا گذاشته   می گفت نمی خواد بریم کلید و بیاریم باشه فردا صبح خودم میرم می گیرم من ازش خواستم بریم با هم کلید وبگیریم  که با کلی غر زدن اومد .  وای که چه قدر این بابی بی خیاله گاهی اوقات وقتی به این کاراش فکر میکنم میگم خوب بابا حق داره که نسبت به منم بی توجه باشه خوب کسی که کلید خونه براش مهم نیست خوب چیز های دیگه هم براش بی تفاوته  ولی خوب چی کار کنم من نمیتونم تحمل کنم   آخه اگه بابی این قدر اون اوایل ناز من و نمی کشید که باهم عروسی کنیم شاید الان من اینقدر برام سخت نبود .

 دلم می خواد در اولین فرصت اون کاریکه سمیه جونم گفته بکنم (نامه نوشتن) بلاخره آدم باید اززندگی دیگرون درس بگیره

امروز هم کلی مهمون دارم این چند روزم که من خونه نبودم نمی دونید خونه به چه وضعی افتاده بود ولی حسابی دیشب خونه رو تمیز کردم و یک خورده کارام موند که باید امروز بکنم

شاید یک اخلاق بد من و یکی ازعاملهای بزرگ دعوای ما اینه که من روی تمیزی خونه واثاث خونه خیلی وسواس دارم ولی برعکس اون اصلا واسش این چیزها مهم نیست   البته این و بگم که قبل از ازدواج منم همین طوری بودم طوریکه مامانم میگفت خونه شما رو گند برمیداره از بس جفتتون تنبلید  ولی حالا خیلی تمیزی و مرتبی خونه برام اهمیت داره طوریکه واقعا عصبی میشم

آخه من برای بدست آوردن اون خونه خیلی زحمت کشیدم همیشه خدا رو شکر میکنم که به من لطف کرده تا تونستم او نها رو تهیه کنم برای همین برام خیلی مهمند البته خدایی به اندازه بابی برام مهم نیستند

 

راستی پیش پیش همه مادرهای مهربون  و خانم های خوب روزتون مبارک  ان شاء الله همیشه سالم و شاد باشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:8  توسط لولی  | 

امروز دوباره خیلی خسته ام دوست جونم اونقدر خسته بود که گفت وای من میخوام فقط برم یک جایی لوله شم از خستگی ...   ولی من امروز نوبت اضافه کاری یکی ازهمکارام بود جای اونم وایسادم آخه کاری توی خونه ندارم از جمعه تا حالا هم با هم قهریم خلاصه بساط آشپزی و تمیز کردن و این حرفها تعطیله من از جمعه تا حالا هر شب فقط رفتم توی اطاق خواب و فقط تا صبح خوابیدم و صبح رفتم سر کار  تازه پریشب بابی وقتی دید دوباره من گرفتم خوابیدم رفت واسه خودش ساندویچ با نوشابه خرید و بعدش همراه آواز خوندن اونها رو خورد .  میدونم میخواست حرص منو در بیاره

دیشب دیدم دیگه نمیتونم از ساعت 8 شب بخوابم دق دارم میکنم منم رفتم خونه مامانم امروز هم مخصوصا واسه اینکه وقت بگذره موندم اداره.  

دیروز همش فکر کردم برم برای بابی یک نامه بنویسم و درددل کنم ولی غرورم اجازه نداد آخه جمعه بعد از اینکه کلی با هم دعوا کردیم و ظاهرا آشتی کردیم من رفتم با هاش حرف زدم ولی اون بازهم با من سر سنگین بود و صبح شنبه بدون خداحافظی رفت منم از اون به بعد دیگه باهاش حرف نزدم اونم حرف نزد. برای همین دلم نمی خواست براش نامه بنویسم آخه اون که همه حرفهای من و میدونه تازه دیشبم که رفتم خونه مامانم یک زنگ  نزد از صبح تا حالا هم همینطور

اون خیلی آدم مغروریه من خیلی جاها کوتاه اومدم ولی حالا احساس میکنم این گذشتها فایده ای نداره برای همین ایندفعه تصمییم گرفتم که حالا حالا  آشتی نکنم . 

امروز یاد اولین کادویی افتادم که برام خریده بود ، یک انگشتر یکهو دلم برای اون انگشتره  تنگ شد هر چند خیلی کوچیکه ولی دوستش دارم  یادمه وقتی برام اون و خرید تولدم بود خیلی خوشحال شدم و اونو فوری کردم دست چپم و از اون به بعد تا زمانی که عقد کردیم همیشه دست چپم بود فقط گاهی که با هم بحثمون میشد من با شیطنت اونو دست راستم میکردم اونم تا میدید دست راستمه فوری میگفت اول اونو بکن دست چپت بعد با هم صحبت میکنیم .

یادش بخیر !!!! مردها چه زود همه چی رو فراموش میکنند شایدم تقصیر منه اون وقتها اون خیلی قربون صدقه من میرفت ولی من تحویلش نمی گرفتم حالا شاید اون داره جبران میکنه

البته اون خیلی بی خیال تر از این حرفاست گاهی اوقات فکر میکنم اون اصلا به چیزی هم فکر میکنه بعید میدونم اون فقط به فکر اینه که الان و خوش باشه

خلاصه همچنان دعوای ما ادامه داره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:11  توسط لولی  | 

سلام

توی این چند روز چند تا وبلاگ خوندم از وبلاگ سمیه که چطوری همسرش و خوشحال کرده  و چطور عاشقانه از همسرش می نویسه و چه قشنگ از قول پدرش نوشته که آدم بهتره خیلی وقتها خیلی چیز ها رو نگه چون همیشه فرصتش و داره که اونو بگه ولی اگه بگه دیگه نمی تونه عوضش کنه    تا وبلاگ بقیه که چه مشکلاتی توی زندگیشون  دارند

 نمی دونم گاهی اوقات فکر میکنم مشکلات آدمها مثل یک زنجیر می مونه که دنبالشونه بعضی ها همیشه اون زنجیر دنبالشونه و فقط نوعش عوض میشه  بعضیها هم توی یک مدار بسته اند که همش دور خودشون می چرخند و هیچ وقت ازش بیرون نمی اند  بعضیها هم واقعند خوشبختند.

 نمی خوام عینک بدبینی بزنم و شما فکر کنید که من آدم منفی هستم ولی اگر یک ذره به اطرافمون دقت کنیم این و میبینیم بعضیها همیشه شادند البته نه اینکه اونا غصه ای ندارند شاید مشکل بزرگی ندارند یا شاید یاد گرفتند چطوری با مشکلشون کنار بیاند یا اصولا طبق یک جمله قدیمی که میگه " خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج " اساس زندگیشون درسته در نتیجه مشکلات عجیب و غریب براشون پیش نمی آد . شایدم به تربیتشون بستگی داره

 اصولا چطوری بعضی از آدمها می تونند این شکلی باشند

این و میدونم که همونطور که غرور بیجا زندگی آدم ها رو خراب میکنه  گذشت بیجا هم همین طوره

 یک نفر نوشته بود هیچوقت توی عصبانیت وبلاگ ننویس این جوری همیشه خواننده ها حق به تو میدهند و یکطرفه به قاضی میرند و اون طوری تو هیچ وقت مشکلاتتو نمی تونی حل کنی .

من هم ایندفعه خواستم چیزی از خودم ننویسم فعلا دارم صبر میکنم تا ببینم چی میشه

چند روز پیش یک فیلم دیدم پیش خودم فکر کردم چطوری یک اشتباه میتونه مسیر زندگی آدم و عوض کنه و چه خوب بود آدمها همون اول جلوی اشتباهشون و میگرفتند .چون گاهی وقتها خیلی دیر میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 11:37  توسط لولی  | 

سلام نمی خوام همش از بدیها ونا امیدی ها حرف بزنم  ولی واقعا خسته ام دیروز هم مثل گذشته به حالت قهر گذشت آخه بابا تو که این همه از عشق و عاشقی حرف میزدی این همه سعی کردی که ما با هم ازدواج کنیم پس چرا حالا این جوری میکنی نمیدونم شاید همه مرد ها این طوریند ولی واقعا نامردیه   اگه تو خواستگار من بودی اینقدر دلم نمی سوخت ولی من خیلی چیزها رو به خاطر اون محبت وعلاقه ای که به من ابراز میکردی نادیده گرفتم .

ما که الان توی این ۱۰ ماهه که از عروسیمون گذشته جز سر کار رفتنمون و درس خوندن و دانشگاه رفتنت چیزی ندیدیم حالا هم که از دیروز درست تموم شد و فعلا یک دو ماهی درس نداری رفتی بدن سازی و ساعت ۹ شب اومدی .

من بارها گفتم من با درس خوندن و ورزش مخالف نیستم ولی متاسفانه بین ما حس اعتماد نیست من فکر میکنم تو خوشبختی و شادی و در خارج خونه  با دوستات و خندیدن  با اونها و .......  میبینی

نمی دونم شاید این تفاوت زن ومرد باشه من که قبل از ازدواج هیچ وقت شعار اینو نمی دادم که فقط تو .....    ولی از وقتی ازدواج کردم همه چیزم تو شدی خوشبختی و در با تو بودن میبینم

حداقل نکردی بگذاری یک روز بگذره   بلافاصله رفتی سراغ کارهای خودت و دل من و شکستی  دیشب حتی با هات دعوا هم نکردم میدونی چند بار سر این موضوع با هم دعوا کردیم ولی فایده نداشت 

یادته قدیما میگفتم دوستام با شوهراشون قرار گذاشتند برند کوه  میگفتی معنی نداره !!!!!!!!!!! هر کی با زن وبچه خودش بره آدم این جوری بیشتر بهش خوش میگذره  ولی حالا که من میگم میخوام تنهایی برم مسافرت حتی مخالفت هم نمیکنی و تازه استقبال هم میکنی  یعنی ظرف ۳ سال آدم نظرش اینقدر عوض میشه

بارها به خودم گفتم منم مثل تو بشم  همون جوری که تو هستی شادی و  وقتمو در غیر تو پیدا کنم ولی نتونستم  دیشب وبلاگ یک نفر و میخوندم نوشته بود کاشکی من تلوزیون بودم که وقتتو  پر میکردم کاشکی پاکت سیگار بودم که همیشه توی جیبت کنار قلبت بودم کاشکی مبل راحتی بودم که کنارم احساس آرامش میکردی  ولی من میگم نه نه نه نه شخصیت من بالاتر از این حرفها ست  من اجازه نمیدم کسی با من اینطوری رفتار کنه.

فکر میکنم بیشتر اینها به تربیت خونوادگی مربوطه این خانواده های ایرانی خیلی پسر هاشونو لوس میکنند در نتیجه اونها خودخواه میشند به هیچ کس جز خودشون فکر نمیکنند و به این که دیگران هم باید احساس خوشبختی کنند و اصلا همچین وظیفه ای بعهدشونه

خدا رو شکر میکنم که مامانم دوباره حالش خوب شد اگه مامانم خدایی نکرده اتفاقی براش پیش می اومد من دیگه هیچ کسو نداشتم خدا خیلی وقتها به ما لطف میکنه و در خیلی چیزها به ما رحم میکنه

 دنبال یک راه حلم  ولی نمیدونم چیه ؟ بلاخره پیدا میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 8:29  توسط لولی  | 

سلام

یادتونه که من چهارشنبه چقدر عصبانی و دپرس بودم با این حال رفتم خونه شام پختم ولی همش فکر میکردم آخه این بابی برای من چی کار کرده ؟ شب بابی اومد من از همون اول شروع کردم به بهونه گیری که آره تو برای من چی کار کردی  اول بابی یک خورده خندید بعد گفت همون عروسی که برات گرفتم دیگه  گفتم خوب غیر از اون ...   تا حالا با هم بیرون رفتیم تا حالا حتی با هم خرید رفتیم  گفت آخه ما که ماشین نداریم گفتم خوب یک کار کن ماشین بخریم  گفتش باشه درسم که تموم شد   خلاصه بعدش رفت بیرون که میوه بخره دیدم دیر اومد حدس زدم که حتما رفته پیش کسی  درست هم حدس زدم دوستش و دیده بود  ....

منم خیلی عصبانی شدم گفتم بعد از یک هفته اومدی حالا هم رفتی پیش دوستت  گفت به خدا توی مغازه میوه فروشی دیدمش ولی من که حسابی عصبانی بودم گاز و خاموش کردم رفتم خوابیدم گفتم نه شام درست میکنم نه دیگه باهات کاری دارم  

ولی انگار نمی خواست قهر کنه شروع کرد به دادزدن به خدا من اونجا دیدمش اصلا بیا باهم حرف بزنیم بعد که اومدیم حرف بزنیم باز شروع به داد زدن کرد دلش نمی خواست به این زودی دوباره با هم قهر کنیم

 خلاصه من دوباره شام وپختم ولی بعد از شام دوباره سر یک موضوعی با هم بحث کردیم و من با حالت قهر خوابیدم فرداش هم با هم قهر بودیم

 جاتون خالی برای ناهارقیمه پختم رفتم یک خورده بخوابم که قیمه هم سوخت..... دیگه داشتم از عصبانیت میترکیدم گفتم پس تو اینجا چه کاره ای ؟ بابا دودش همه جا روبرداشت مگه تا حالا بوی سوختگی نشنیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!    خلاصه حسابی عصبانی بودم غذا رو ریختم دور حالا عصبانی از اینکه چقدر گوشت ولپه و زعفرون حروم شده اونم که خدای نگرانی و توجه !!!!!!! گفتش که  اگه سخته قابلمش و تمیز کنی قابلمه رو هم بنداز دور  خلاصه بعد از یک کش و قوس دوباره با هم  آشتی کردیم

روز جمعه هم مشغول کار بودیم من خونه داری و اون درس خوندن  بعدش با هم نشستیم فوتبال دیدیم که کلی با هم جیغ زدیم  

از صبح پرده ها رو کشیده بودم که خونه نور داشته باشه (پرده تور و کشیدم ) یکهو وسط فوتبال دیدم که بابی عوض اینکه تور و سر جاش بکشه رفته پرده رویی که کلی چین هاش سخته رو کشیده دوباره عصبانی شدم که تو اصلا مخصوصا توجهی به این که چی من و ناراحت میکنه نداری خلاصه کلی دعوا   بعد هم رفتم بیرون یک خورده خرید داشتم با خودم فکر کردم که چین پرده ارزش این همه عصبانیت وداشت  خوب شاید اونم یک جورهایی حق داره چون  یک چیز هایی بلد نیست (آخه یکی یک دونه است ) هم اینکه خوب الان درس داره فکرش مشغوله 

 خلاصه خودم پشیمون شدم رفتم دو تا ساندویچ گنده خریدم و رفتم خونه  ساندویچ ها رو بردم جلوش یک ذره تابش دادم  گفتش اومدی منت کشی  گفتم نخیراول باید بگی ببخشید  خلاصه دوباره باهم آشتی کردیم

به این نتیجه رسیدم که آخه بابا مگه زندگی چه ارزشی داره که اینقدر باهم دعوا میکنیم مگه ما اصلا چقدر عمر میکنیم

به نظر من شاید گذشت روی مسائل کوچیک سخت تر از مسائل بزرگه و همین مسائل کوچیکه که زندگی آدم وخراب میکنه ولی کاشکی آدم موقع دعوا هم این چیز ها یادش بود

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:34  توسط لولی  | 

امروز هم زیاد حالم خوب نیست  دیشب خیلی عصبانی و ناراحت بودم همش فکر این بودم که آخه چرا اینقدر بابی فکر خودشه  اصلا فکر پول درآوردن نیست آخه بابا تو مسئولیت من و داری

خوب منم آدمم دوست دارم برم مسافرت  ماشین داشته باشم حتی ۱ پنج شنبه  ‌و جمعه بریم دوتایی باهم بگردیم

ولی اون فکر اینکه بره درس بخونه البته من بادرس خوندن مخالف نیستم از این ناراحتم که به بهونه درس خوندن از مسئولیت شونه خالی میکنه اگر واقعا اینطوری بود پس چرا اومد و ازدواج کرد من نمی خوام جای دوم توی زندگیش باشم     که هر وقت همه کاراش اعم از دانشگاه رفتن و درس خوندن و بدنسازی رفتنش تمام شد تازه یاد من بیفته

دارم به این فکر میکنم که امشب که بابی بیاد شام چی درست کنم نوبت اضافه کاریم هم عوض کردم تا بتونم امشب زود برم خونه شام بپزم  راستی که این خانم ها عجب موجوداتی هستند وقتی فکر میکنم می بینم آخه اون چی کار برای من کرده؟ دلم برای خودم می سوزه

وقتی فکر میکنم که فردا و پس فردا هم که شهادته تلوزیون هیچی نداره و بابی هم می خواد درس بخونه منم توی خونه دق میکنم  بازم حالم گرفته می شه

دوست داشتم فکر خانه وپیشرفت زندگی بود دنبال اینکه بیشتر بهمون خوش بگذره ولی متاسفانه هیچکدوم بلد نیستیم

تازه دیشب اونقدر عصبانی بودم که وقتی بابی زنگ زد به مامانم گفتم بگو خوابه وباهاش حرف نزدم  با مامانم قهر بودم ولی بعد خیلی ناراحت شدم که چرا دیگه دل مامانم و شکوندم

به همین خاطر با مامانم رفتیم پارک تا مامان پیاده روی کنه آخه باید مامان پیاده روی کنه تا حالش زودتر خوب بشه بعدشم رفتیم با هم کباب خوردیم  طفلکی مامان الان ۲ ماه از عملش میگذره تازه میتونه بره بیرون خدا کنه زودتر خوب شه

امیدوارم همچی درست بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 9:35  توسط لولی  | 

سلام امروز از صبح حالم خوب نیست از کار خسته شدم  نمی دانم روحیه ام کسل شده 

آخه امسال خیلی استرس داشتم . اول امسال بعد از ماه عسلمون که در تاریخ ۱۱ شهریور بود  دوباره داشتیم میرفتیم مسافرت می خواستیم با خواهر بابی بریم همدان خیلی خوشحال بودم ولی نمی دانم چرا دلم شور میزد.  روز ۱۰فروردین رفتیم بعد از اینکه رسیدیم من به مامانم زنگ زدم که مارسیدیم ولی از فردا هر چی زنگ زدم که با مامان حرف بزنم همش ژاله(خواهرم) می گفت مامان نیست رفته بیرون خرید!!!!!!!!!!!!!! و از این حرفها من اولش باورم شد ولی دیدم فردا هم همین طوری گفنتد  تا اینکه فهمیدم مامان گلم که خیلی دوستش دارم رفته بیمارستان توی بخش ccu بستری شده  نمی دانید چه حالی شدم ولی ژاله میگفت مامان خوبه و همینطوری بستری شده

بعد از اینکه از مسافرت برگشتم مامان هنوز بیمارستان بود که بعد از چند روز مرخص شد و بعد از اینکه با چند تا دکتر مشورت کردیم معلوم شد که مامان باید قلبش و عمل کنه نمیدونید چه روزهای سختی بود و من چقدر گریه کردم ودعا کردم خداراشکر مامان برگشت خانه ولی هنوز زیاد حالش خوب نیست براش دعا کنید تا زودتر خوب بشه .

ولی توی این مدت بابی هیچ کمکی به من نکرد حتی وقتی غصه داشتم میگفت غصه ها تو باید توی خودت نگهداری چی بگم  .

 الانم ۵ روزه رفته شاهرود واقعا خسته ام الان نشستم یک فصل گریه کردم آخه خسته شدم فقط فکر خودشه

توی این ۱۰ ماه که از عروسیمون گذشته ما ۱ بار هم باهم بیرون نرفتیم  همش توی خانه بودیم و  بابک درس می خوند تنها جایی که ما رفتیم خانه مامان اون و مامان من بود

 کار هم خیلی سخت شده هنوزم سر کارم دلم میخواست بهش زنگ بزنم و گریه کنم ولی آخه اون که الان اینجا نیست فایده نداره فردا هم که تازه امتحان داره  

البته الان بعد از خوندن وبلاگ ماجراهای خونه کوچیک ما حالم بهتر شده احساس میکنم زندگیمون خیلی شبیه به هم امیدوارم که ما هم زودتر مشکلاتمون حل بشه

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:10  توسط لولی  |