تبليغاتX
ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی

ماجراهای لولی و بابی و نی نی جادویی

خاطرات من و همسرم و نی نی مون

برگشت بعد از یکسال و یک ماه

هنرنمایی کردم  زدم پستم رو پاک کردم

 اینجا دیگه برای خودم و خیلی های دیگه قابل دسترسی نیست . یک وبلاگ جدید زدم اگه دوست داشتید سر بزنید

http://mamanlooli.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:27  توسط لولی  | 

عكسهاي جناب ايليا

سلام

دوستان خوب سلام .اميدوارم خوب باشيد .عكسهاي گل پسرمون رو  به درخواست  لولي تقديمتون ميكنم.

قربان شما شيده.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:42  توسط لولی  | 

گل پسر به دنيا اومد

به نام خدا

دوستاي خوب سلام

من شيده مامان ملينا از دوستان لولي هستم.ني ني كوچولوي ما امروز صبح به دنيا اومد وحال دوتايي شون خوبه. ولي من هنوز نی نی رو نديدمش.به محض اينكه ديدمش عكسش رو مي زارم وگزارش دقيق مي دم.

تابعد.....

................

گل پسر ما ساعت ۷:۵۰ صبح روز ۲۳ مرداد ماه در بيمارستان دي قدم به اين دنيا گذاشت . به نظر من خيلي ناز بود يه كوچولوي سرخ وسفيد شبيه هلو .وقتي من ديدمش خواب بود به پهلو خوابيده بود به خاطر همين عكساش كه الان ملاحظه مي كنين از نيمرخه.حال عمومي لولي وكوچولوشم  خدا رو شكرخوب بود.

                               

 

                              

تا بعد.....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:52  توسط لولی  | 

خداحافظی

دوستان عزیزم سلام دکتر از چهارشنبه هفته پیش تا انتهای بارداری به من استعلاجی داد و امروز برای خداحافظی اداره اومدم برام خیلی دعا کنید دلم میخواد پسر گلم حداقل یک هفته دیگه صبر کنه ولی اگر دوست داشت زودتر به دنیا بیاد قدمش روی چشم

این روزها همش فکر میکنم الانه که زایمان کنم خصوصا شبها که درد هم دارم  هر کاری میکنم باز یک کارم لنگه و باز فکر میکنم هنوز کارام تموم نشده

دیگه نمی رسم بهتون سر بزنم ولی از راه دور صورت گلتون و نی نی هاتون رو میبوسم هر وقت که نی نی به دنیا اومد از طریق مامان شیده عزیزم بهتون اطلاع میدم

برام خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:11  توسط لولی  | 

هفته سی و شش

بعد از یک عالمه تاخیر لولی خانم اومد که بنویسه این چند وقت همش نگران اینم که نکنه به کارهام نرسم البته با کمی تلاش و پشتکار یکسری از کارهام انجام شد .

هنوز یک کمی خرید دارم و هنوز نصف وسایل آقا پسری رو نچیدم دست دوستام و ژاله درد نکنه خیلی کمکم میکنند خصوصا شیده جونم که یک مقدار از خریدهام رو برام کرده .این روزها سنگین شدم و خیلی نمی تونم از این مغازه به اون مغازه برم .

خدا کنه همه چی سر موقع  انجام بشه چون مامان لولی هنوز یکسری از کاراش رو نکرده .

 

دیگه تا اومدن پسری چیزی نمونده نمی دونم چرا اینقدر احساسم عجیبه همش فکر می کنم یعنی نی نی چه شکلیه ؟ یک چیزی هم می گم بهم نخندید با این همه تکونای نی نی بازم باورم نمی شه که  دارم مامان میشم و یک موجود زنده توی دلمه .

 

روز یکشنبه رفتم موهامو کوتاه کوتاه کردم من موی کوتاه رو خیلی دوست دارم و احساس می کنم خیلی بهم میاد  ان شاا... هفته بعد هم High light می کنم خلاصه واسه آقا پسری می خوام خودمو خوشگل کنم .

آقا پسر گل داره روز بروز تپل تر میشه و دیگه شکمم قد یک توپ بسکتبال شده گرد گرد .

 

راستی سونو سه بعدی هم رفتم که نمی دونم دکتر بلد نبود انجام بده یا دستگاهش خوب نبود اصلا هیچی ازش ندیدم 60000 تومن ریختم توی سطل و اومدم کلی گریه کردم که چرا این جوری شد؟ ولی بعدش فکر کردم مهم نیست پسر ما می خواد منو سور پرایز کنه و خودش صورت گلش رو نشون بده .

فقط یادتون باشه هر جا میرید سونو سه بعدی بیمارستان دی نرید که اصلا خوب نبود حیف پول .

 

پسر گلم به امید خدا سه هفته دیگه به دنیا میای فکر می کنم اون تو دیگه داره جات تنگ میشه و خیلی وقتها هم عصبانی میشی پسر خوبی باش دیگه چیزی نمونده مامانی بغلت کنه

 

امیدورام که پسر خوش اخلاق و آقایی باشی هرچند که برای من هر جور باشی عزیزی  

 

عزیز دلم امیدوارم بتونم مهربونی و عشق رو یادت بدم چون دوست دارم پسر گلم یک پسر مهربون و با احساس باشه کسی که احساسش رو بیان می کنه .

خدا به هردوی ما کمک کنه تا واسه همدیگه دوستای خوبی بشیم 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:51  توسط لولی  | 

تنهایی

 

خیلی ممنون ار همه دوستای عزیزم که روز مادر رو بهم تبریک گفتند . ان شاا... اونایی که انتظار نی نی دارند نی نی هاشون به سلامتی دنیا بیاند و اونایی که مامان هستند همیشه شاد و سلامت کنار هم باشند .

روز چهارشنبه رفتم دکتر گفت که انقباض داری و باید بیشتر استراحت کنی سه روز بهم استعلاجی داد امروز بعد از سه روز برگشتم .

 

این روزها اصلا حالم خوب  نیست هم از لحاظ روحی و هم جسمی خیلی نفسم تنگ میشه روحیه ام هم که داغونه احساس تنهایی شدید میکنم دلم نمی خواست اینها رو توی وبلاگم بنویسم ولی امروز شدیدا دلم گرفته احساس می کنم منم و یک دنیا تنهایی و یک بچه که از نگهداریش هیچی نمی دونم .

 

این روزها حال مامانم خوب نیست و دوباره نفس تنگی داره متاسفانه به حرف منم گوش نمی کنه تا یکخورده رعایت کنه البته نه تنها خودش رعایت نمی کنه دیگران هم رعایتش رو نمی کنند.

خونه مامانم  خیلی قدیمی شده و نیاز به یک تعمیر اساسی داره البته من از اول با تعمیرش موافق نبودم ونیستم چون فکر می کنم مامانم با توجه به سنش و ناراحتی قلبی که داره اون خونه به دردش نمی خوره و از طرفی اگر هم بخواهد اونجا رو تعمیر کنه تحمل نقاشی و بنایی و ریخت و پاش رو نداره .

 

متاسفانه به هیچکدوم از حرفای من گوش نمیده  چند سال پیش ازش خواستیم اینجارو بفروشه و یک آپارتمان بخره به هیچ عنوان قبول نکرد حالا هم خونه رفته توی طرح شهرداری و دیگه نه مجوز ساخت میده و نه کسی اونحا رو از ما می خره و باید همین جوری بشینیم تا ببینیم  کی شهرداری میخواد اقدام کنه .

دیگه تحمل نفس زدن های مامانم رو نداره وقتی از این پله ها بالا و پایین میره انگار روی قلبم میره با این اوضاع و احوال اصلا نمی تونم روی کمکش حساب کنم یعنی دلم نمیاد اون با این حالش کار کنه خدا رو شکر بابک هم که اصلا اهل کمک کردن نیست .

 

تمام مدت به نگهداری بچه و راههاش فکر می کنم از همه بدتر اعصابم خیلی بهم ریخته است .بهم نگید اینها روی بچه اثر میگذاره چون خودم میدونم

خیلی خسته ام خیلی دلم میخواد چشمام رو ببندم و همه چی درست بشه دلم میخواد همه چی خواب باشه .

 

خیلی برام دعا کنید چون هیچکس جز خدا نمی تونه بهم کمک کنه .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:51  توسط لولی  | 

من در هفته سی و دو

خدا رو شکر از نظر روحی حالم بهتره تقریبا یک شب در میون با رژینا جونم حرف میزنم.

این پسر گلم هم هی واسه خودش تکون میخوره نمی دونم بقیه ام اینجوریند یا من اینطوری هستم حرکتش مثل ضربه نیست یکجوری وول میخوره وگاهی اوقات اونقدر وحشتناک که من با درد میپرم بالا

اگه شما هم اینجوری هستید به من بگید

 

یک عزیزی که خیلی دوستش دارم به من پیشنهاد داد که حتما زیاد باهاش حرف بزن منم هر وقت وقت گیرم بیاد شروع میکنم به حرف زدن البته حرفای ابتدایی مثل مامان جون خوبی ؟ مامان جون بگیر بخواب

خیلی زحمت می کشم نه ؟

یک چیز جالب وقتی باهم میریم حموم انگار آب گرم رو دوست داره و واسه خودش توی دلم بازی میکنه حیف که اون تو نمی تونم اسباب بازی بگذارم تا حسابی حال کنه

 

پنج شنبه هم کمد و دراور رو آوردند اولش یکخورده ناراحت بودم که اطاق نداریم و باید توی اطاق خواب خودمون باشه ولی بعد که دراورش رو گذاشتم و یک طرف اطاق رو خالی کردم درست عین این شد که یک طرف اطاق اطاق پسریه و یک طرف هم مال من و بابی کمد و دراورش هم قشنگه ان شاا... وقتی همه لباساشو چیدم ازش عکس میگیرم

 

کلاسها همچنان ادامه داره هفته پیش توی آسانسور تک وتنها با یکسری جعبه بین طبقه سوم و چهارم گیر کردم نمی دونید چقدر ترسیدم و گریه کردم عین یک بچه گربه رفته بودم لای جعبه ها قایم شده بودم که در آسانسور باز شد از همه وحشتاک تر این بود که وقتی من داشتم باصدای بلند توی آسانسور گریه میکردم استادمون بیرون آسانسور بود . حالا امروز دوباره کلاس دارم از خجالت آب میشم بهش نگاه کنم

 

کلا خیلی ترسو شدم وقتی میخوام ازخیابون رد شم کلی صلوات میفرستم این موتوری ها هم که نگو همچین ویراژ میدند قلب آدم وایمیسته .

 

پسر عزیزم فقط 8 هفته دیگه باقی مونده توی این هفته های باقی مونده پسر خوبی باش و سفت به مامانت بچسب تا درست به موقع و کامل به دنیا بیای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:45  توسط لولی  | 

اوضاع و احوال

 

این روزها نی نی بدجوری تکون میخوره طوریکه احساس میکنم الان از وسط شکمم میپره بیرون درست عین ماهی. 

یک طرف شکمم میره بالا و میاد پایین جالبه که همش هم درست وسط شکم (طولی میگم )سمت چپ میره بالا

به محض اینکه یکخورده غذا میخورم نفسم تنگ میشه طوریکه کلافه میشم و ضربان قلبم میره بالا هوام که حسابی گرم شده شده قوز بالا قوز خیلی دارم غر میزنم نه ؟ خوب چی کار کنم اگه اینجا نگم کجا بگم.

 

این چند روز یکخورده افسرده بودم و بعد از ظهرها گریه ام میگرفت البته بیشترین علتش برای اینه که رژینا عزیزم رفته کانادا و من شدیدا غصه میخورم البته به احتمال زیاد تازایمان من برمیگردند ولی خوب من چی کار کنم دلم تنگول شده از وقتی که هم فهمیدم نی نیم پسمله رژینا رو بیشتر دوست دارم .

 

یک کلاس هم از طرف اداره روزهای یکشنبه و سه شنبه از ساعت 1 تا 5 گذاشتند که من توش هلاک میشم کلاس خیلی گرمه و حدود 6 هفته طول میکشه البته دوره اش 11 جلسه است که ممکنه وسطش یک توقف داشته باشه و اونوقت من دیگه دوره دومش رو نرم چون دقیقا زمان زایمانه

 

توی کلاسم پسری حسابی عصبانی و خسته شده بود مدام به من لگد میزد که پاشو برو بیرون منم میگفتم مادر جون یکخورده تحمل کن بابا من به این کلاس خیلی نیاز دارم کلی توی حقوقم تاثیر داره اونم بدتر عصبانی شد فکر کنم میگفت اینقدر دنبال مال دنیا نباش منم که اصلا دنبال مال دنیا نیستم.  

 

خلاصه اینم از روزگار ما دیگه چیزی به اومدن نی نی نمونده به حساب من 9 هفته دیگه برام دعا کنید تا همه چی به خوبی طی بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط لولی  | 

خرید و تولد یک نی نی تازه

بلاخره بعد از مدتها رفتیم برای پسر گلم خرید براش کریر و کالسکه و تخت و پارک خريدیم و به امید خدا بعدا براش کمد و دراور هم سفارش میدیم .

 

اين خرید ماهم برای خودش ماجرایی داشت من همش توی فکرم بود که یک کالسکه کوچیک بخرم نمی دونم چی شد که رفتم یک کالسکه نره غول برداشتم شب هم دوراز جون شما مثل سگ پشیمون شدم و فکر میکردم اگه عوضش نکنه من با این نره غول چی کار کنم؟ 

خدا رو شکر فرداش بردیم و عوضش کردیم البته همه اینها داخل کارتون توی انباری مامانمه تا ان شاا.... چند وقت دیگه همشون رو بچینم و ازشون عکس بگیرم .  تخت هم نمیخوام بخرم برای اینکه خونمون کوچیکه و جا نداریم .

 

روز یکشنبه نی نی یکی از دوستام ( ندا )  به دنیا اومد یک آقا پسره ناز اسمش هم هوراد گذاشتند نمی دونید چه نخودچیه   از همین جا تولد آقا هوراد ماه رو به ندا و هومن عزیز تبریک میگم .

 

وقتی ندا رو میدیدم همش به خودم فکر میکردم و تصویر روز زایمان به نظرم میامد و یکخورده ترسیدم

ماشاا... آقا هوراد حسابی شیر میخورد و چشماشم باز باز بود و همه رو تماشا میکرد .

 

از اون روز به بعد همش فکر میکنم یعنی نی نی من چه شکلیه ؟

 

نی نی حسابی داره واسه خودش جولان میده یک موقع هایی احساس میکنم مثل آدم بزرگها به حالتی که خستگی در میکنند و خودشونو کش میدند همین کار رو میکنه و کل دلم یکهو تکون میخوره .

بعضی وقتها هم حرکتش از روی لباس قابل تشخیصه طوریکه قشنگ یک طرف شکمم میره بالا میاد پایین .

باورتون میشه با وجود این همه تکون بازم نمیتونم تصور کنم یک نوزاد واقعی توی شکممه

 

از خدای مهربون میخوام که مواظب من و نی نی باشه و سلامتیمون رو به خودش میسپارم .

 

اینم عکس آقا هوراد

 

هوراد

 

هوراد2

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:29  توسط لولی  | 

یاد عزیز

امروز سی اردیبهشت مصادف با سیزدهمین سالگرد از دست دادن پدرمه خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بیام بنویسم .

 

سیزده سال پیش در چنین روزی پدرم برای همیشه رفت و ما رو تنها گذاشت باورم نمیشه که سیزده سال از اون روزی که رفتی گذشته باشه میدونم که هنوز هم نگران ما هستی و خیلی وقتها به خوابم میای .

 

اون روز برای من مثل قیامت بود اونقدر بهت زده بودم که نمی تونستم تصویری داشته باشم شب عید قربان بود و همه جا شادی بود ولی توی خونه کوچیک ما و دل تک تک ما یک عالمه غم بود چقدر چشم به راه بودی و من حالا مفهوم چشم به راهی رو میدونم .

 

نمی دونم چطوری و از کجا بنویسم چون نه قلم خوبی ندارم و نه دلم می خواد کسی رو ناراحت کنم .

 

پدر خوبم اون زمان من خوب تورو نشناختم و تو زود از پیش ما رفتی کاش .........

هیچ وقت دلت نمی آمد کسی رو از خودت برنجونی و دلت خیلی کوچیک بود به خودم که نگاه می کنم میبینم خیلی از اخلاقهای تو روبه ارث بردم.

 

پدر خوبم که همیشه آرزوی ازدواج ما رو داشتی و عاشق بچه بودی الان سومین نوه ات هم توراهه حیف که عمر نگذاشت تا هیچکدوم اونها رو ببینی .

 

پدر خوبم همیشه بهت احتیاج داشتم و دارم الان هم بهت نیاز دارم  برام دعا کن دعا کن تا بتونم از این فرشته کوچولو به خوبی محافظت کنم و لیاقتش رو داشته باشم دعا کن که این نوه کوچولوی تو راهت سالم باشه .

 

گاهی اوقات فکر میکنم شکل خودته حتی تصویری که از اون میسازم توهستی .

 

ما تو رو به خدا سپردیم و تو هم مارو به خدا سپردی جات همیشه توی قلب ما هست و ازته دل برات آرامش و رحمت میخواییم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:52  توسط لولی  | 

دردل من و پسری

این اولین صحبت من با پسرمه

 

سلام عزیز دل مامان خیلی وقته که میخوام باهات صحبت کنم ولی نمیتونم هر وقت خواستم چیزی بگم یا گریه ام گرفته یا نمی دونستم از چی بگم

امروز درست 5 ماه از اون روزی که فهمیدم تو تو وجود منی میگذره نمیدونی روزهای اول چقدر خوشحال بودم اونقدر که دائما میخندیدم .

 

تو یک هدیه از طرف خدایی هدیه ای که تمام عمرم آرزوش رو میکردم . هدیه ای که نمیدونم چه طوری و از کجا اومد فقط مدام میگفتم خدایا شکرت خدایا شکرت

چند بار استخاره کردم و هر بار بهتر از قبل اومد از توکل گفته بود منم توکل کردم توکل کردم به همون خدایی که تو رو به من داده و از دل من خبر داره از نگرانیهای من آگاهه و میدونه که چقدر دلواپست هستم  .

 

عزیز دلم کوچولوی قشنگم خیلی وقتها وجود تو رو باورم نمیشه یعنی وقتی یک نوزاد میبینم به خودم میگم یعنی تو وجود منم یک همچین چیزی هست .

 

امروز بعد از گذشت 5 ماه بازم به خدا توکل میکنم به خدای مهربونی که هیچ وقت بد بنده هاش رو نمیخواد فقط شاید یک وقتهایی چیزهایی مصلحت هست که ما نمیدونیم امروز راضی به رضای خدا هستم و از خود خدا میخوام که سلامتی تو رو تضمین کنه .

 

خیلی وقتها نگران میشم و به این فکر میکنم که نکنه مامان خوبی برای تو نباشم و توی سختیهای زندگی تحملم کم شه و خدایی نکرده با تو بدرفتاری کنم .

 

میدونم که باید به چیزهای خوب فکر کنم به این که تو روز برزو کپل تر و خوشگل تر میشی با مامانیت بازی میکنی،  میپری بغلم ، حمومت میکنم و تو با صابونها لیز میخوری ، میبرمت کنار دریا ، میندازمت تودریا و شنا میکنی ، بزرگ و بزرگتر میشی اونوقت یک پسر آقا و درس خون میشی .

 

عزیزم مامان خیلی دوست داره میخوام حالا که توی دلم هستی برای مامانی و باباییت هم دعا کنی.

 

عزیز دلم هر چقدر که دوست داری از مامانیت بخور که مامانی دربست در اختیار توهه البته میدونی که یک خورده مامانیت از چاقی میترسه پس سعی کن هر چی مامان میخوره تو برداری برای خودت .

 

عزیز دلم از اون روز که فهمیدم تو پسری دلم خواست یک اسم مذهبی روت بگذارم دوست دارم تواسمت حتما کلمه علی باشه تا خود حضرت علی حافظ و نگهبانت باشه

دوتا اسم انتخاب کردم اول ایلیا که لقب حضرت علیه دوم امیرعلی البته هنوز روی این مسئله با بابایی به توافق نرسیدیم .

به حساب من تو 24تا 26 مرداد بدنیا میای ولی اگر یک چند روز زودتر بدنیا بیای مصادف میشه با مبعث اونوقت شاید اسمت رو محمد گذاشتم .

 

راستی میدونی دوسال پیش روز مبعث من وبابایی عروسی کردیم حالا بعد دوسال شاید تو هم همون روز بدنیا بیای .

 

عزیزم بازم خودم و خودت رو به خدا میسپارم و برات آرزوی بهترین ها رو دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:52  توسط لولی  | 

آرزو

ممنون از عطیه عزیزم که منو به بازی دعوت کرد .

 

هر مرحله از زندگی آرزوهای خاص خودش رو داره وقتی فکر میکنم میبینم منم به خیلی از آرزوهام رسیدم ولی نمیدونم چرا خیلی وقته از خدا چیزی نخواستم.

 البته همیشه به خدا میگم که خودمو و پسرم رو به خودت سپردم میدونم که خدا حرف منو گوش میده و نمیگذاره که من پیشش شرمنده شم البته شاید یک مقداریش هم دست خودم باشه .

 

1-     آرزو میکنم که پسر گلم سالم  و قوی دنیا بیاد و من لیاقت مادر شدن رو داشته باشم دلم میخواد بهترین کارها رو براش بکنم دلم میخواد خدا  کمکم کنه تا گذشت و صبر من بیشتر بشه .

 

2-     دعا میکنم که خدا یک عقل درست و حسابی به من  و بابی بده تا بتونیم بچمون رو خوب تربیت کنیم و براش پدرومادر خوبی باشیم .

 

3-     دعا میکنم که همه پدر و مادرها سالم باشند. امروز درست یکسال از روزی که مامانم قلبش رو عمل کرد میگذره دعا میکنم که خدا سلامتش نگه داره و سایش بالای سر ما باشه چون یکی از کسانی که خیلی دوستش دارم اونه نمیدونم چطوری محبتها و گذشتش رو جبران کنم .

 از خدا میخوام که روح همه پدرهایی که فوت کردند شاد کنه و اونا رو قرین رحمت کنه .

 

4-     آرزو دارم که همه خوشبخت باشند و ازدواج خوبی بکنند خواهر دوقلوی گلم ژولی هم یک ازدواج خوب داشته بشه و اونایی که دلشون نی نی میخواند هم خدا بهشون نی نی بده .

 

5-     دلم میخواد یک خونه بزرگتر داشته باشم خونه ای که دو تا اطاق خواب داشته تا باخیال راحت وسایل پسرم رو بچینم .

 

منم شمسی جون - صدف عزیز - رزسفید - و مژده عروس بلام رو دعوت میکنم .

      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:12  توسط لولی  | 

من برگشتم

بعد از کلی اضطراب و دل نگرانی و فکر و مشورت با چهار تا دکتر دیگه که همگی گفتند  با توجه به اینکه ماهت بالا رفته و الان توی هفته 23 هستی این عمل برای تو خطرناکه ما هم برگشتیم و خودم  و پسرم رو به خدا سپردم.

دکترم هم عوض کردم الان پیش دکتر اکبری میرم و قرارشد که زایمان بیمارستان دی باشه البته من از اولش هم از این دکتر خوشم میامد ولی به خاطر اینکه قرارداد ما با بیمارستان دی به هم خورده بود مجبور شدم برم پیش دکتری که بیمارستان کسری باشه البته دکتر قبلیم هم خیلی ها ازش تعریف می کنند ولی من خیلی باهاش مشکل داشتم.

اولا که خیلی مطبش شلوغ بود و من یکبار از ساعت 4 تا 11 شب توی مطبش بودم دوما خیلی همه رو میترسوند. البته با چهار تا دکتری که مشورت کردم همشون تایید کردند که معمولا این عمل قبل از هفته 16 است .

دکتر بهم گفت اصلا به خودت فشار نیار و هر وقت نتونستی سر کار نرو منم دیروز سر کار نیومدم تصمیم دارم توی هفته یک یا دو روز سر کار نیام تا ان شاا... فشاری به نی نی گلم نیاد .

 

برام خیلی دعا کنید . این مدت که نگران بودم احساس کردم  بیشتر پسرم رو دوست دارم .قربونش برم یک روزهایی اونقدر پشت هم تکون میخوره که شکم من میپره بالا میپره پایین یک روزهایی هم بدجنسی می کنه تکون نمیخوره.دلم میخواد این سه ماه و نیم باقی مونده زودتر طی بشه و من با خیال راحت پسر سالم و گلم رو ببینم .

 

بارآخر که رفتم سونوگرافی به دکتر گفتم میشه من نی نی رو  به طور کامل ببینم گفت توی تصاویر دوبعدی معلوم نیست و یک لحظه تصویر رو سه بعدی کرد تا من بتونم صورت قشنگش رو ببینم احساس کردم که شبیه بابکه .

 

البته همه به من میخندند و میگند آخه تو صورت بچه نیم کیلویی رو چطور تشخیص دادی ؟ ولی احساس من این بود که شکل بابکه شاید هم اشتباه کردم حالا سونو 7 ماهگی رو حتما سه بعدی انجام می دم تا خوب صورتش رو ببینم .

 

از همتون ممنون که نگران من بودید بازم برام دعا کنید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 15:59  توسط لولی  | 

شاید خداحافظی کوتاه

دوستان عزیزم سلام روز شنبه پیش دکتررفتم و دوباره بهم گفت که خطر سقط داری و بهتره که دهانه ر ح م دوخته بشه .

برای فردا بهم وقت داد که این عمل رو انجام بدم اولش خیلی ناراحت شدم.  البته خیلی به کار این دکتر مطمئن نیستم چون تقریبا برای نصف خانمهای باردار این عمل رو انجام میده

 امروز میخوام برم پیش یک دکتر دیگه اگه اون تایید کنه این کار رو میکنم و فکر کنم یک ماه هم باید خونه بخوابم و اگر بگه لازم نیست کلا دکترم رو عوض می کنم . دکترم اصولا خیلی به بیمارش اضطراب و استرس میده .

اگر نیومدم یعنی رفتم برای عمل برام خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:44  توسط لولی  | 

مسافرت

این چند روز که نبودم با اجازه همه دوستان رفته بودم مسافرت از خیلی وقت پیش دلم میخواست برم کیش بلاخره قسمت شد و رفتیم جای همتون خالی بود یکخورده آب و هوام عوض شد .

 

توی هواپیما و خود کیش چند تا پسر خیلی خوشگل و ناز دیدم که دوتاشون واقعا خوردنی بودند بابی هم نمیدونید چه ذوقی میکرد وقتی اون نی نی ها رو میدید منم کلی قربونشون میرفتم .

 

پسمل گلم گاهی اوقات خیلی تکون میخوره و گاهی هم آروم سر جاش خوابیده یک چیز خیلی جالب  

، وقتی توی پارک دلفین ها دلفین ها می پریدند بالا و من ذوق زده شده بودم و تند تند دست میزدم اونم تند تند شروع کرده بود به تکون خوردن مثل اینکه اونم ذوق زده شده بود .

 

یک روز هم با آقا پسمل گلم رفتیم شنا و بعدشم توی ساحل رو به آفتاب خوابیدیم جالبش این بود که ماهی های کوچولو هم میامدند طرف ساحل و با ما شنا می کردند .

 

روی هم رفته سفر خوبی بود امیدوارم که بعدا هم بتونم برم البته همش فکر میکردم با یک پسمل شیطون میشه این کار ها رو کرد یا نه ؟

 

هفته قبل که رفتم دکتر ،دکتر گفت یکخورده بچه پایینه حالا امروز میخوام برم سونوگرافی ببینم وضعیت چه جوریه امیدوارم همه چی نرمال باشه و پسمل گلم رفته باشه سر جای خودشه علاوه بر اون بتونم نی نیم رو کامل ببینم چون دفعات قبل که نتونستم خوب ببینمش

 

از همتون ممنون که به فکر من هستید و احوال من رو میپرسید در اسرع وقت میام به تک تکتون سر میزنم

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:40  توسط لولی  | 

افسردگی

 

روزها از پس هم میگذره ومن خیلی بی حوصله ام یک موقع هایی دلم میخواد زودتر پسری بدنیا بیاد یک موقعایی هم از اومدنش وحشت میکنم البته همیشه به خودم میگم خدا کس بی کسونه و اگه خدا بخواهد پسر من پسر آرومی میشه و مامانشو اذیت نمی کنه.

تا اینجای کار 5 کیلو اضافه وزن دارم که به نسبت ماهم نرماله نه زیاد ه نه کم و همه میگند خیلی معلوم نیست که باردارهستی .

 

نمیدونم احساس من اینجوریه یا بقیه هم مثل من هستند با این که داشتن بچه یکی از بزرگترین رویاهام بود ولی الان احساس ویژه ای ندارم .

همش نگرانم و از خدا میخوام که منو جلوی این بچه شرمنده نکنه البته میدونم که خدای مهربون خیلی بزرگتر از این حرفهاست و در همه حال مصلحت ما رو در نظر میگیره .

 

دلم شدیدا مسافرت میخواد این ایام همش سر کار بودم یا داشتم عید دیدنی میکردم و اصلا استراحت نکردم این چند روز هم سر یک ماجرایی یک خورده رابطه من و خواهرم شکرآب شده از یک طرف دلم نمیخواد یک کاری رو بکنم و از طرف دیگه دلم نمیاد دل کسی رو بشکنم خلاصه حسابی قر و قاطی شدم.

 

اگه کم میام به وبلاگاتون سر بزنم برای اینه که یک خورده بی حوصله ام به بزرگی خودتون ببخشید .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط لولی  | 

مسخره بازی بلاگفا

این چه مسخره بازی بلاگفا درآورده هر چند وقت یکبار یک سایتی فیلتر میشه الان هم سایت من و سایت زهرا مامان یاسین و دانیال هردو فیلتر شده خودمم هم سایت خودمم رو دسترسی ندارم.

این کارها رو میکنند ما بریم توی پرشین بلاگ عضو شیم چه مسخره

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 16:21  توسط لولی  | 

اولین تکونهای پسری

 

با عرض سلام و تبریک سال نو به همه دوستای خوبم امیدوارم امسال سال خوبی برای همه باشه

 

روز جمعه ۳ فروردین بلاخره اولین تکونهای پسری آغاز شد البته من قبلش هم یک تیکهایی رو احساس میکردم ولی فکر میکردم جزء حرکات روده است که اونروز اونقده زد که فهمیدم نه بابا این خود پسریه

دیشب هم  کاملا حرکتش رو از سمت چپ به راست حس کردم اول سمت چپ قلمبه شد بعد سمت راست

الهی قربونش برم خیلی دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی هر وقت میخوام حرف بزنم گریه ام میگیره این روزها شدیدا حساس شدم .

 

برای عید رفتم دوتا شلوار برای پسری خریدم یکیش راه راهه وقتی میبینمش بوسش میکنم و قربونش میرم

اصلا نمیتونم تصور کنم تا چند وقت دیگه یک موجود پاک رو بغلم میکنم وقتی به چهره معصومش فکر میکنم گریه ام میگیره وقتی فکر میکنم یک موجودی هست که به من نیاز داره و بعد خدا به من و تنها من وابسته است دلم براش میسوزه یعنی من لیاقتشو دارم .

 

یک چیز خیلی جالب اینه که وقتی از خواب میپرم اونم با من از خواب میپره وعین قلبم ، دلم شروع به زدن میکنه الهی قربون اون قلب کوچولوت برم که از خواب میپره و تیک تیک میکنه  .

 

به نظر شما مراسم عید مسخره نیست ؟ این چه مسخره بازیه که هی از این خونه برو اون خونه بعد فرداش بیاند بازدیدت واقعا کسل کننده است. امسال هم که ما مسافرت نرفتیم و موندیم توی خونه البته من از روز 5 ام اومدم سر کار .

 

هوای تهران این روزها خیلی عالیه همش داره بارون میاد و خیلی خیلی خلوته طوریکه آدم احساس آرامش میکنه .

 

کم کم داره تعطیلات هم تموم میشه و دوباره یکسال کاری شروع میشه امیدوارم که امسال سال کاری خوبی باشه .

 

برام خیلی دعا کنید هم برای خودم هم برای پسر گلم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:36  توسط لولی  | 

پسر پسر قند عسل

 

خوب ظاهرا سونوگرافی سمیه مامان ایلیا درسته و یک پسر به جرگه پسرهای وبلاگ نویس اضافه شد و تمامی حرفهای اعلام شده مبنی بر اینکه اگه سمت راست باشه پسره و اگه خوشگل بشی پسره کاملا درسته.

دیروز رفتیم سونوگرافی البته این همه که از این سونوگرافی تعریف میکردند من نتونستم هیچی از بچم ببینم فقط حدود نیم ساعت آقای دکتر روی شکمم راه رفت و هی سانت کرد

ازش پرسیدم بچه چیه ؟ گفت پسر گفتم مطمئنید گفت بله اینم از .....

 

قبل از رفتن به سونوگرافی دوتا Message آماده کرده بودم "به کس کسونش نمیدم"  و "پسر پسر قند عسل" که دومی رو برای دوستام که خیلی منتظر بودند فرستادم.

 

سمیه جون جان خودم بیا یک سونوگرافی بزن دیروز 35000 تومان بابت سونوگرافی پیاده شدم

فعلا خواستم بهتون اطلاع بدم نی نی چیه بعدا در یک فرصت مناسب میام یک پست طولانی مینویسم .

 

برام خیلی خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:53  توسط لولی  | 

خودخواهی بعضی از ما

اول از همه عرض کنم که لباسهایی که تا حالا برای نی نی خریدم همونایی که دوستم از دبی آورده وچون خودشم  منتظر نی نیه فعلا توزیع لباسها به این صورت بوده قرارشده اگه نی نی من دخمل بود لباس آبیها رو بدم به اون و لباس صورتی ها رو ازش بگیرم اگرم پسر بود بقیه لباس آبی ها رو ازش بگیرم اگرم هردو یک جنس بود که اونوقت باید همین طور قاطی پاطی بپوشونمیش البته به نظر من خیلی هم رنگ لباس مهم نیست. چند دست دیگه سرهمی هم بود که چون عکسش خوب نشد نگذاشتمش.

 

دیروز رفتم و موهامو کوتاه کردم کوتاه کوتاه!!! آخه من موی کوتاه رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم بهم میاد برای مرداد ماه که نی نی گلم بدنیا میاد میخوام دوباره برم موهامو کوتاه کنم و یک High Light خوشگلم بکنم تا نی نیم برای اولین بار که مامانشو دید ببینه چه مامان خوشگلی داره .

 

از بس که به این فکر میکنم که داره تکون میخوره یا نه ؟ شب خواب دیدم که داره تکون میخوره بعدم خیلی خوشحال شده بودم که بچم یک موجود فوق العاده است و قبل از 4 ماهگی تکون میخوره .

 

بعضی وقتها دلم میخواد حسابی با نی نیم حرف بزنم البته بیشتر وقتهایی که توی تاکسی نشستم چون غیر از اون وقت نمیکنم.  به خودم میگم خدا کنه از اون مامانهای با حوصله باشم دوست ندارم بچمو دعوا کنم.

 

 چند روز پیش توی خیابون یک مامان رو دیدم که سر بچه 5-4 سالش جیغ میزد بچه ام های های گریه میکرد بهش میگفت برو دنبال من نیا اونم میترسید آروم آروم دنبالش میامد منم که طاقت ندارم زدم زیر گریه میخواستم به مادرش بگم باهاش اینجوری نکنید که ترسیدم ولی مظلومیتش هنوز توی نظرمه بعدشم هی فکر میکردم نکنه منم عصبانی و دیوونه بشم با بچم اینجوری کنم .

 

به نظر من بچه هر چقدر هم کار بدی کرده باشه نباید وسط خیابون باهاش اینطوری رفتار کرد مگه اینکه مادرش کلافه و عصبی باشه که باز اونهم دلیل قابل توجیهی نیست .

 

الهی مامانی قربونت بره میدونم منم بعضی وقتها آدم خودخواهی میشم و اصلا به تو فکر نمیکنم ولی مطمئنم اگه بدنیا بیای چشمها و صورت معصومت نمیگذاره که من یکخورده هم خودخواه باشم .

 

عزیز دل مامانی تو بزرگترین عشق منی دلم میخواد هر کاری از دستم برمیاد برات بکنم قشنگترین چیزها رو برات بخرم و تا اونجایی که در توانمه عشق و محبت رو یادت بدم.

 

الهی قربونت برم فقط 5 روز دیگه مونده تا من ببینمت امیدوارم این چند روز هم تند تند بگذره

 

پ . ن : زهرا جونم مامان یاسین و دانیال خیلی خیلی ازت ممنونم که کمکم کردی تا روی وبلاگم آهنگ مورد علاقه ام رو بگذارم از طرف نی نی من به دانیال عزیزت هزار تا بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 10:22  توسط لولی  | 

وسایل نی نی

این مدت سرم خیلی شلوغ بود ولی یاد همتون بودم خیلی ممنون که به من سر میزنید کلاس تموم شد ولی پس لرزه هاش تا الان ادامه داره خدا بقیشو به خیر کنه .

 

سخت منتظرم تا بدونم نی نیم چیه و هر روز از اینکه یک روز دیگه به 21 اسفند نزدیک میشم خوشحالتر میشم

نی نی جون قربونت بره مامان وقتی اومدم سونوگرافی حیا میا رو بگذار کنار و بگذار آقای دکتر ببینه که دخملی یا پسر کلی کار دارم .

 

توی کتاب خوندم که از این هفته نی نی کاملا صدای مامان رو میشنوه و توصیه شده بود براش آواز بخونم حالا هر چی من فکر کردم چی بخونم یادم نیومد لالایی هم بلد نیستم به همین خاطر شروع کردم باهاش حرف زدن ولی حرفم هم کم آوردم آخرش خندم گرفت گفتم مامان جون دارم چرت و پرت میگم گوش نکن

 

هنوزم باورم نمیشه توی دلم نی نی دارم منتظر اولین تکون هاش هستم تا وجود قشنگش رو باور کنم

یکی از دوستام به تازگی زایمان کرده با اینکه  آدم با احساسی نبود ولی میگفت دوران بارداریم لذت بخش ترین دوران زندگیم بود.ولی چرا من از این احساسهای فوق العاده ندارم

 

جمعه هم قراره کارگر بیاد خونمون و خونه تکونی کنیم خدا کنه همه چی زود تموم شه این چند وقت خیلی حساس شدم و خیلی زود گریه ام در میاد البته میدونم از عوارض دوران بارداریه ولی خوب دست خودم نیست .

 

خیلی دوست دارم بریم مسافرت خدا کنه برای آخر فرودین بشه بریم آخه عید همه جا شلوغه و هیج جایی نمیچسبه ولی اواخر فروردین هم هوا خوبه هم خلوت تره.

 

اینم چند تا عکس از وسایل نی نی

 

 Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:52  توسط لولی  | 

آموزش

 

دوستای خوبم سلام به مدت یک هفته من تا ساعت 3 بعد ازظهر دراداره نیستم و به قول شمسی خانم در کلاس شینیون خرسهای قطبی شرکت میکنم البته من به عنوان کمک مربی به یکسری سیبیل کلفت شینیون یاد میدم .

 

اوضاع خودم خوبم روز بروز شکمم داره بزرگتر میشه خیلی دلم میخواد بدونم نی نیم چیه ولی متاسفانه دکتر برام سونوگرافی نداد و قرار شده 20 اسفند دوباره برم . امیدوارم اونموقع بهم سونوگرافی بده .

 

چند روز پیش به بابی گفتم به نظرتو من نسبت به قبل خوشگل تر شدم ؟ اونم گفت آره گفتم میدونی چیه ؟ میگند اگه خوشگل بشی نی نی پسره اونم فوری گفت نه خوب دقت میکنم خیلی زشت شدی.   اونم مثل من دوست داره نی نی دخمل باشه.

 

البته فکر بد نکنیدها من خیلی خیلی دعا میکنم که سالم باشه بعدش دیگه هرچی خدا خواست .

 

نی نی گلم اگه پسملی یک وقت ناراحت نشی مامانی تو رو هر چی باشی دوست داره فقط به امید خدا سالم باشی اینها همش حرفه .

اصلا نمیتونم نی نیم رو تصور کنم فقط وقتی این عکسهای جنینی که توی سایتها هست رو میبینم به نظرم میاد این شکلیه تصویر خاصی از نی نیم ندارم .

 

خدای خوبم سلامتی همه نی نی های تو راه و بقیه نی نی ها رو به تو میسپرم.

 

پ . ن : نگین جون خیلی ممنون که به من همیشه سر میزنی عزیزم وب تو مدتهاست فیلتر شده ومن نمیتونم ببینمش امیدوارم که حالت خوبه خوب باشه .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:42  توسط لولی  | 

کودک وخدا

این مطلب رو توی یکی از وبلاگها دیدم خیلی خوشم اومد وقتی خوندمش گریه ام گرفت

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد : " مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟ "


خداوند پاسخ داد : " از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او از تو نگهداري خواهد كرد . "


اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : " اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . "


خداوند لبخند زد : " فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . "


كودك ادامه داد : " من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟ "

خداوند او را نوازش كرد و گفت : " فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . "

 

كودك با ناراحتي گفت : " وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ "
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت : " فرشته ات ، دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني . "

 

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟ "
" فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . "


كودك با نگراني ادامه داد : " اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود . "
خداوند لبخند زد و گفت : " فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود . "

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد : " خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد . "

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد : " نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني . "

 گاهی اوقات قیافه نی نی جلوی نظرم میاد ( البته به شکل جنینی)  که داره بهم نگاه میکنه!!! دلم براش میسوزه به خودم میگم یک موجودی هست که بعد ازخدا فقط و فقط به تو نیاز داره براش چی کار میکنی ؟ !!!!!!!!!

عزیز دلم حالا که توی بهشتی و هنوز توی این دنیا نیومدی برای این مامان کوچولوت دعا کن تا بتونه برات بهترین کارها رو بکنه .  بتونه عشق واقعی رو بهت یاد بده.

 صبور و باگذشت باشه و اگه نفرتی توی وجودش هست به تو انتقال نده .

خدایا به همه مامانها کمک کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 10:7  توسط لولی  | 

سالگرد عقد

 

سه سال پیشین در چنین روزی من و بابی رفتیم محضر و به عقد هم دراومدیم درست سه سال پیش مصادف با عید غدیر بود از اونجاییکه من همیشه خسته ام روز قبلش به دوستم گفتم وای دارم از خواب میمیرم که دوستم گفت " فردا تعطیله بخواب"  گفتم ای بابا فردا ساعت 11 وقت محضر داریم و باید عقد شیم .

 

داستان عقد ما هم با نمکه من و بابی هر دو کم خونی داشتیم و مرکز بهداشت میگفت باید یک ماه قرص آهن بخورید اگر بازم کم خون بودید میفرستیم برای تست تالاسمی مینور 

 

من مطمئن بودم که تالسمی ندارم چون قبلا آزمایش داده بودم بهشون میگفتم  الان بفرستید میگفتند نمیشه !!!!!!!!  

اگر هم یک ماه صبر میکردیم و قرص آهن میخوردیم به محرم و صفر برمیخوردیم و اتوماتیک مراسم ما دو ماه عقب می افتاد.

 

از اونجایی که ما خیلی هول بودیم و من اصولا دوست ندارم کاریم عقب بیفته شوهر خواهرم تست تالاسمی رو برامون نوشت و ما رفتیم بیمارستان پارس اونها رو انجام دادیم .

بعد که نتیجه منفی رو برای دکتر مرکز بهداشت بردیم بازهم قبول نکرد گفت ما باید خودمون شما رو بفرستیم که من داشتم از عصبانیت میترکیدم

خدا خیرش بده شوهر خواهرم اومد و با دکتر صحبت کرد و اونم قبول کرد و بدین ترتیب لولی و بابی با سماجت تمام به عقد هم دراومدند .

این نشون میده در هر جا باید پارتی داشت و واقعا قوانین ما مسخره است.  

 

سه سال با انواع و اقسام حوادثش گذشت که مهمترین اون یک نی نی 12 هفته ای در وجود منه زمان میگذره البته خیلی هم زود نگذشت برعکس همه من از گذشت زمان خوشحالم چون زمان خیلی چیزها رو حل میکنه علاوه بر اون همراه خودش امید میاره !  امید به روزهای بهتر .

 

خدایا بابت تمام چیزهایی که بهم دادی شکر !!!

بابت بابی با وجود بعضی بداخلاقیهاش و با وجود اینکه بر خلاف خیلی مردها ابراز محبت نمیکنه شکر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:49  توسط لولی  | 

تنبلی

 

این چندروز حسابی سرم شلوغ بود این محیطهای اداری چقدر مسخره اند واقعا خسته ام صبحها که  میخوام بیام سر  کار انگاری میخواند عذابم بدند تنها امیدم وبلاگها بود که اونم چون سرم خیلی شلوغ شده خیلی نمیتونم سر بزنم .

روزها از پس هم میاند و من شماره هر روز رو دارم هم دوست دارم زودتر تموم شه هم نه !!!!!!! چون از بعدش میترسم .

 

خیلی دلم مسافرت میخواد ولی خوب نمیتونیم بریم روزها همش کار و شبهام کار خونه  از اول این هفته شروع کردم به آشپزی کردن حدود 2 ماهی بود که آشپزی نکرده بودم دیشب هم جاتون خالی یک قرمه سبزی درست کردم که در شرف سوختن بود .

 

امتحانهای بابی هم تموم شد و فقط پروژه اش مونده که اونم فکر کنم تا آخر اسفند باید تحویل بده و درس پدر کوچک هم تموم میشه .

 

در مورد نی نی بگم وقتی به پهلوی راست میخوابم بعد از چند دقیقه احساس سنگینی توی سمت راست میکنم و وقتی طاق باز میخوابم روی وسط شکمم همین احساس رو میکنم منم که عادت دارم به صورت نیمه دمر بخوابم و غیر از اون نمیتونم بخوابم واصلا اگه درPosition  غیر از اون باشم بعد از چند دقیقه به همان حالت برمیگردم حالا نمیدونم برای نی نی ضرر داره یا نه ؟ من چیکار کنم خوب خودش میشه .

 

یکی از دوستای صمیمیم برای چند روز رفته دبی بهش پول دادم تا برای نی نیم چند دست لباس بیاره گفتم " یک کاپشن یک چند تا سرهمی و کفش و جوراب بخره" قربونش برم دلم میخواد کم کم لباساش کامل بشه البته لباسهای اصلی رو گذاشتم وقتی که معلوم شد دخمل یا پسر

خونمون هم کوچیکه و ما فقط یک اطاق خواب داریم البته خدا رو شکر اطاق ما بزرگه فکر کنم براش تخت نخرم و فعلا یک گهواره و یک کمد بخرم تا ببینیم چی میشه .

 

بازم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط لولی  | 

باز هم لطف خدا

 

امروز دوتا خبر شنیدیم که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم اول از همه بدنیا اومدن آوای عزیز دخمل خوشگل خانم وآقای همسر دوم خبر بارداری یکی از دوستام به نام مریم.

 

آقای همسر اونقدر قشنگ از احساسش نسبت به همسرش نوشته بود که گریه ام گرفت "چهره معصومی که درخواست کمک میکرد و من چقدر این چهره رو دوست داشتم و نمیدونستم "  و پس از اون اضطراب آوا کوچولوی ناز بدنیا اومد .

خوش اومدی امیدوارم قدم پر خیری برای مامان و بابای گلت داشته باشی و سالیان سال زیر سایشون سلامت و شاد باشی .

 

اما مریم همکار عزیزمون که اوایل امسال پسر قشنگش کسری رو بعد از چند سال بیماری از دست داد و همه مارو غمگین کرد و اصلا فکر نمیکرد که دوباره بچه دار بشه.

حالا میفهمم که خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمیگذاره درست چند روز قبل به کسری عزیز فکر میکردم که آیا اون دنیا برای مادرش دعا میکنه ؟ دلش برای مامانش تنگ شده ؟ خدا به خاطر این همه زجری که این مادر کشیده بهش کمک میکنه ؟

 

امروز یکبار دیگه فهمیدم که رحمت و عظمت و لطف خدا خیلی بیشتر از اون چیزی که ما فکر میکنیم اردیبهشت ماه که کسری رفت فکر میکردم برای مریم همه چیز تموم شده است از خدا میپرسیدم بعد از 4 سال تلاش چرا باید امید یک مادر ناامید بشه؟  چرا اون دست گل پرپر شد ؟ چرا ؟.....

 

هنوز هم نمیتونم جواب اون سوالها رو بدم فقط فهمیدم که خدا حواسش به همه ما هست حالا دیگه نظرم عوض شد تا دیروز فکر میکردم بدنیا آوردن بچه در سن بالا کار درستی نیست ولی حالا میفهمم که هیچ چیز قابل پیش بینی نیست اونی که بخواد بده میده و هر وقت بخواد نمیده مرگ وتولد دست خودشه . درد و درمان ، امید و نا امیدی همه و همه دست خودشه .

ما فقط یک بازیگریم بازیگرایی که باید کاری که بهمون سپردند رو به خوبی انجام بدیم و اون جاهاییش که دیگه به ما مربوط نیست رو به خودش بسپاریم.

 

خدای من خدای مهربون حالا که دل مریم ما رو شاد کردی به لطف ورحمتت قسمت میدم تا همه اونایی که دلشون نی نی میخواد رو مورد لطف قرار بدی و دلشونو شاد کنی .

 

خدای مهربونم سلامتی و خوشبختی همه نی نی های تو راه و همه نی نی های متولد شده رو به خودت میسپارم .

 

خدایا میدونم هیج وقت ما رو تنها نمیگذاری ولی نشونیهات رو همیشه واضح نشون بده تا یادمون نره که همه چی دست توست و تو بیشتر از اونی که ما فکر میکنیم مهربونی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط لولی  | 

احساسات من ...

سلام خدمت همه دوستان عزیز این روزها کار اداره خیلی زیاد شده منم تا چند وقت دیگه باید برم مرخصی پس باید تند تند کارامو تموم کنم .

دیروز رفتم شهروند و چند تا لباس واسه نی نی گلم خریدم یکدونه از این 18 تیکه ها، یک سرویس حوله ، یک سرهمی خوشگل. میخواستم چند تا سرهمی گوگولی دیگه هم بخرم که موکول کردم به زمانی که جنسیتش معلوم شد .

 

الهی قربونش برم این شکمم داره روز بروز بزرگتر میشه تا اینجای کار 3 کیلو وزنم اضافه شده خدا تا آخرشو بخیر کنه .دلم گاهی اوقات خیلی ورم میکنه اون طوری که احساس میکنم الان میترکه هر شب مجبورم عرق نعنا بخورم تا یک کم نفخ معده ام خوب بشه .

جدیدا از شیرینی و بستنی خوشم اومده البته خدا رو شکر نسبت به غذا از اول عمرم ویار داشتم و اشتهام کاملا خوب بود الان هم که بهانه خوبی دارم هی میگم دلم اینو میخواد اونو میخواد.

 

از احساسم بگم البته دعوام نکنید ها !!!.....

گاهی اوقات فکر میکنم نکنه اشتباه کردم!!!!  توی دنیای  امروز ما که هیچی سر و صاحب نداره آیا داشتن بچه کار درستیه ؟  با این وضع اقتصادی و مشکلات اجتماعی کار درستیه ؟ ...

بهتون گفته بودم از بچگی عاشق بچه دار شدن بودم ولی یک خورده که بزرگتر شدم به این فکر میکردم که در این اوضاع بچه دارشدن کار درستی نیست .!!!!!!!

 

هنوز هم از بزرگ کردن و نگهداری بچه وحشت دارم و فکر میکنم از پسش بر نمیام آخه من آدم بی دست و پایی هستم خصوصا اگه چند تا کارم با هم قاطی شه به قول یکی از بهترین دوستام که خیلی دوستش دارم مدیریت بحرانم خیلی ضعیفه !!!!!!!!!

 

گاهی اوقات میگم وا لولی یعنی توی اون شکمت واقعا بچه است ؟  باورم نمیشه!!!! تمام دوستامم همین رو میگند و باورشون نمیشه من نی نی دارم .

 

ولی با تموم این حرفهایی که گفتم گاهی اوقات خیلی خیلی دوستش دارم حتی از تصورش لذت میبرم یک شبم خوابشو دیدم یک دخمل سفید و تپل بود در حد یک بچه  6 ماهه !!!!!!  وای گرد گرد بود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط لولی  | 

رحمت خدا

 

خدا رو شکر اوضاع زندگی آرومه بابی 2 تا امتحانه دیگه داره  وبعد پروژه اش رو باید آماده کنه ودرسش تموم میشه این روزها خیلی مشغول درس خوندنه منم از وقتی نی نی دار شدم نسبت به بعضی مسائل بی تفاوت و نسبت به یکسری دیگه خیلی حساس شدم .

 

هنوز دکتر خوب و مطمئن که توی یکی از بیمارستانهای کسری ، پارس ، مهراد يا خاتم الانبیا باشه پیدا نکردم و از این جهت یکخورده نگرانم .

 

حال نی نی خوبه خودم هم خدا رو شکر بزنم به تخته حالت تهوعم تموم شده ولی هنوز خیلی خسته و بی حوصله ام و حوصله کارهای خونه خصوصا آشپزی رو ندارم  چند روز هم هستش که پهلوی سمت راستم درد میگیره فکر کنم نی نی داره میره توی پهلوی راستم .

 

 توی کتاب تولدهای جادویی نوشته :

زني كه مي خواهد باردار شود انتخاب شده است تا بدنش به مجرايي براي انتقال

ربوبيت به جهان مادي تبديل شود.

تخمك گذاري از قوانين طبيعت است اما بارداري قانوني است الهي

                                                                                  ادگار سايس

  

آهنگ انتظار امید رو گوش دادید؟  من هر وقت گوش میدم گریه ام میگیره .

"بسه بسه دیگه انتظار " به خودم میگم یعنی خدای مهربون خواسته انتظار من هم کم کم تموم شه و بتونم بهترین حس رو تجربه کنم .

 

خدای مهربونم !!!! ای خدایی که همیشه پیش مایی حتی اون زمونهایی که خسته هستیم و از همه چی بریدیم بازم به ما با لطف نگاه میکنی و فراموشمون نمیکنی .

 

خدای مهربونم !!! ای قدرت مطلق که تولد و زندگی رو در طبیعت آفریدی به من این لطف رو بکن تا یکی از بهترین تولد ها رو داشته باشم .

 

خدای مهربونم !!!! حالا که منو مورد لطف خودت قراردادی و بدن حقیرم رو لایق نگهداری بخشی از روح  خودت دونستی خودت از این بنده کوچیک و اون فرشته کوچولو نگهداری کن .

 

خدایا !!!!! برای بار هزارم میگم تمام نگرانیهام رو به تو میسپرم هر چند که هر روز و هر ساعت بهشون فکر میکنم ولی خودت از ناآگاهی من خبرداری پس بازم این بنده کوچیک رو مورد لطفت قرار بده  .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 11:15  توسط لولی  | 

موضوعات مختلف .....

از شمسی خانم یاد گرفتم که بدین ترتیب از موضوعات مختلف بنویسم .

 

من و نی نی گولو

 

گاهی اوقات اینقدر احساساتم فوران میکنه که هی قربونش میرم گاهی اوقات هم متعجب بهش فکر میکنم و به خودم میگم یعنی واقعا توی دلم نی نی هست!!!!!!!!.

 

شکمم و .... بزرگ شده  گاهی اوقات از دیدن بزرگ شدنش خنده ام میگیره خصوصا وقتی از توی کتاب مراحل رشدشو میخونم الهی قربونش برم بچم خیلی شکموهه از الان داره مقدمات رو فراهم میکنه ای فضول بی ادب .

 

مشکلات رفت و آمد

 

خدایا این مردها چقدر بی ملاحظه اند الان چند وقته موقع سوار شدن تاکسی همش دلم شور میزنه که نکنه یک مرد خودشو بچسبونه به من وقتی میاند بشینند خودشونم Relax انگار نه انگار منم هی خودمو لوله میکنم اونقدر که فکر کنم جای فقط یک جوجه باشه  گاهی اوقات هم به خواب میرند و دیگه میشه در حالت در آغوشم آرام بگیر!!!!  منم بیشتر خودمو جمع میکنم تا قد یک لایه کاغذ !!!!! پیاده هم که میشم به همون حالت جمع میمونم عجب ملتی داریم ما !!!!!!!!

 

خوش به حالت شمسی خانم با عباس آقا میری سر کار حداقل میدونی فقط عباس آقا خودشو بهت میچسبونه .

 

تولد بابی

 

برای تولد بابی یک عطر از طرف خودم و یک تی شرت خوشگل از طرف نی نی کادو خریدم یک کارت هم گرفتم که عکس یک نی نی روش بود توش نوشتم "بابایی تولدت مبارک" و گذاشتم روی میز توالت آخه اون شب نبودش و ساعت 5 صبح رسید و همون موقع دیده بود بعدش زنگ زد اداره و تشکر کرد البته خیلی اهل ابراز محبت نیست .  ولی بعدش که رفتم خونه بهش گفتم کارت تبریک رو دیدی گفت آره وهی لبخند میزد .

 

پست شمسی جون

 

باور کنید هیج چیز مهمی نیست من البته نمیتونم بگم چون شاید خودش دوست نداشته باشه ولی هیچ خبر مهمی نیست این شمسی خانم شیطونی میکنه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:44  توسط لولی  | 

من و نی نی در آغاز هفته نهم

 

روز چهارشنبه به همراه بابی رفتیم برای سونوگرافی روز قبلش رفتم از سونوگرافی پرسیدم که وقت میخواد گفت نه منم قبل از سونوگرافی کلی آب خوردم که معطل نشم خدا روز بد نصیبتون نکنه یکساعت معطل شدیم من داشتم میترکیدم هی به خودم گفتم دیونه خوب میامدی اینجا آب میخوردی از یک طرفم دلم نمی آمد برم دستشویی

هی میگفتم تحمل میکنم که دیگه نتونستم رفتم دستشویی که بابی اومد دنبالم بیا نوبتت شد !!! منم بدو 2 تا لیوان دیگه آب خوردم رفتم تو و اما در راه برگشت به خونه 3 بار در جاهای مختلف رفتم دستشویی واقعا بد بود

 

اما از نی نی جونم ...  الهی قربونش برم اولا بهتون بگم احساسم کاملا درست بود چون آقای دکتر هم اون نمیدونم موس سونوگرافی رو دقیقا سمت راستم میچرخوند و به سمت چپ کاری نداشت گفت نی نی 8 هفته و 3 روزشه  که البته من هر چی حساب میکنم  میبینم من اون موقع هنوز 8 هفتم تموم نشده بود. یا ما شاا... رشد بچم زیاده یا اون اشتباه کرده در هر صورت به محاسبه من  امروز 8 هفته و 1 روزمه.  

 

قربونش برم صدای قلبشو شنیدیم پرسیدم دست و پاش جوونه زده گفت آره ولی قابل تشخیص نیست بیا قلبشو ببین دیدم عین این کارتونها یک تیکه وسط جنین داشت تند تند میزد احساس میکردم یک قلب کوچولو درست شکل قلب (حالا بهم نخندیدا ) تند تند میرفت بالا میامد پایین     مثل قلب یک جوجه کوچولو     

اون صحنه همیشه یادم میمونه از اون موقع هی با لبخند بهش فکر میکنم

ولی خوشم اومد از احساس مادریم که دقیقا سمت راست حسش میکنم و سمت راسته

 

بابی هم اولش گفت برای این یک ذره اینقدر معطل شدیم ولی بعد که اومدیم خونه هی میخندید میگفت قلبش چه تند تند میزد قدرت خدا حالا این یکدونه قلب میشه آدم بزرگ

امروزم تولد بابیه میخوام یک کادو از طرف خودم یک کادوهم از طرف نی نیم بهش بدم .

 

بازم برام دعا کنید من دلم میخواد از این به بعد آخر هر پستم یک دعا بنویسم .

 

خدایا !! به قدرتت و به رحمتت قسمت میدم تا این نی نی کوچولویی که به ما دادی روحفظ کنی همینطور لولی کوچولو رو که لیاقت مامان شدن رو بهش دادی.....

این قدرت بهش بده تا از این فرشته کوچولو به درستی حفاظت کنه .  اون قلب کوچولو که تند تند داره توی دلم میزنه رو حفظش کن و به رشد و سلامتش کمک کن چون هیچکس غیر ازتو نمیتونه .

 

خدایا اون چیزهایی که بین خودمو وخودته به خودت میسپرم .

 

پ . ن : بعد از Scan  کردن  سونوگرافی عکس نی نیم رو میگذارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:37  توسط لولی  |